گنجور

شعرهای اقبال لاهوری با وزن «مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)»

 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » نوای وقت

 

خورشید بدامانم انجم به گریبانم

در من نگری هیچم در خود نگری جانم

در شهر و بیابانم در کاخ و شبستانم

من دردم و درمانم ، من عیش فراوانم

من تیغ جهانسوزم ، من چشمهٔ حیوانم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » عشق

 

عقلی که جهان سوزد یک جلوهٔ بیباکش

از عشق بیاموزد آئین جهانتابی

عشق است که در جانت هر کیفیت انگیزد

از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی

این حرف نشاط آور می گویم و میرقصم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

 

صورت نپرستم من بتخانه شکستم من

آن سیل سبک سیرم هر بند گسستم من

در بود و نبود من اندیشه گمانها داشت

از عشق هویدا شد این نکته که هستم من

در دیر نیاز من در کعبه نماز من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

 

صد نالهٔ شبگیری صد صبح بلا خیزی

صد آه شرر ریزی یک شعر دل آویزی

در عشق و هوسناکی دانی که تفاوت چیست

آن تیشهٔ فرهادی این حیلهٔ پرویزی

با پردگیان بر گوکاین مشت غبار من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

 

فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه

این جلوت جانانه آن خلوت جانانه

شادم که مزار من در کوی حرم بستند

راهی ز مژه کاوم از کعبه به بتخانه

از بزم جهان خوشتر از حور جنان خوشتر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » این گنبد مینائی این پستی و بالائی

 

این گنبد مینائی این پستی و بالائی

در شد بدل عاشق با این همه پهنائی

اسرار ازل جوئی بر خود نظری وا کن

یکتائی و بسیاری پنهانی و پیدائی

ای جان گرفتارم دیدی که محبت چیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

 

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی

در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آئی

در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی

مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به

 

بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به

یک ذره درد دل از علم فلاطون به

دی مغبچه ئی با من اسرار محبت گفت

اشکی که فرو خوردی از بادهٔ گلگون به

آن فقر که بی تیغی صد کشور دل گیرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

 

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

این جام جهان بینم روشن تر ازین بادا

تلخی که فرو ریزد گردون به سفال من

در کام کهن رندی آنهم شکرین بادا


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

 

انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

بیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را

هر چند زمین سائیم برتر ز ثریانیم

دانی که نمی زیبد عمری چو شرر ما را

شام و سحر عالم از گردش ما خیزد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

 

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

این مشت غباری را انجم به سجود آمد

آن راز که پوشیده در سینهٔ هستی بود

از شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

 

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن

گفتند جهان ما آیا بتو می سازد

گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن

در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

 

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

واماندهٔ راهی هست آوارهٔ راهی نیست

آدم که ضمیر او نقش دو جهان ریزد

با لذت آهی هست بی لذت آهی نیست

هر چند که عشق او آوارهٔ راهی کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

 

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

شبها که سحر گردد از گردش کوکب ها

نشناخت مقام خویش افتاد بدام خویش

عشقی که نمودی خواست از شورش یارب ها

آهی که ز دل خیزد از بهر جگر سوزی است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » از داغ فراق او در دل چمنی دارم

 

از داغ فراق او در دل چمنی دارم

ای لالهٔ صحرائی با تو سخنی دارم

این آه جگر سوزی در خلوت صحرا به

لیکن چکنم کاری با انجمنی دارم


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » من بندهٔ آزادم عشق است امام من

 

من بندهٔ آزادم عشق است امام من

عشق است امام من عقل است غلام من

هنگامهٔ این محفل از گردش جام من

این کوکب شام من این ماه تمام من

جان در عدم آسودهٔ بی ذوق تمنا بود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » جاویدنامه » نوای سروش

 

ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر

زادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر

چون سرمه رازی را از دیده فروشستم

تقدیر امم دیدم پنهان بکتاب اندر

بر کشت و خیابان پیچ بر کوه و بیابان پیچ

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری