گنجور

 
اقبال لاهوری

من هیچ نمی‌ترسم از حادثهٔ شب‌ها

شب‌ها که سحر گردد از گردش کوکب‌ها

نشناخت مقام خویش افتاد به دام خویش

عشقی که نمودی خواست از شورش یارب‌ها

آهی که ز دل خیزد از بهر جگرسوزی است

در سینه شکن او را آلوده مکن لب‌ها

در میکده باقی نیست از ساقی فطرت‌خواه

آن می که نمی‌گنجد در شیشهٔ مشرب‌ها

آسوده نمی‌گردد آن دل که گسست از دوست

با قرأت مسجد‌ها با دانش مکتب‌ها

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

ریزم ز مژه کوکب بی‌ماه‌رخ شب‌ها

تاریک شبی دارم با این همه کوکب‌ها

چون از دل گرم من بگذشت خدنگ تو

از بوسه پیکانش شد آبله‌ام لب‌ها

از بس که گرفتاران مردند به کوی تو

[...]

امیرعلیشیر نوایی

بی‌روی تو شد تیره از اشک مرا شب‌ها

روشن نشود شب‌ها بی‌ماه ز کوکب‌ها

از تیرگی هجرت شد روز و شبم یکسان

کز شب سیهم روز است وز روز سیه شب‌ها

عشاق که از هجرت کردند تهی قالب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه