گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲

 

مرا گر یار بنوازد، زهی دولت زهی دولتوگر درمان من سازد، زهی دولت زهی دولت
ور از لطف و کرم یک ره درآید از درم ناگهز رخ برقع براندازد، زهی دولت زهی دولت
دل زار من پر غم نبوده یک نفس خرمگر از محنت بپردازد، زهی دولت زهی دولت
فراق یار بی‌رحمت مرا در بوتهٔ زحمتگر از این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷

 

من رنجور را یک دم نپرسد یار چتوان کرد؟نگوید: چون شد آخر آن دل بیمار چتوان کرد؟
تنم از رنج بگدازد، دلم از غم به جان آردچنین است، ای مسلمانان مرا غمخوار چتوان کرد؟
ز داروخانهٔ لطفش چو دارو جان نمی‌یابدبسازم با غم دردش بنالم زار چتوان کرد؟
دلا، بر من همین باشد که جان در راه او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازدبه غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد
چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار استچرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد؟
خرابی ها کند چشمش که نتوان کرد در عالمچه شاید گفت با مستی که خود را ناتوان سازد؟
دل و جان همه عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

اگر یکبار زلف یار از رخسار برخیزدهزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخیزد
وگر غمزه‌اش کمین سازد دل از جان دست بفشاندوگر زلفش برآشوبد ز جان زنهار برخیزد
چو رویش پرده بگشاید که و صحرا به رقص آیدچو عشقش روی بنماید خرد ناچار برخیزد
صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بوییز هر گوری دو صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می‌آیدکه بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید
نسیم خوش مگر از باغ جلوه می‌دهد گل راکه آواز خوش از هر سو ز خلقی زار می‌آید
بیا در گلشن ای بی‌دل، به بوی گل برافشان جانکه از گلزار و گل امروز بوی یار می‌آید
گل از شادی همی خندد، من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار می‌آیدکه بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید
نسیم او مگر در باغ جلوه می‌دهد گل راکه آواز خوش بلبل ز هر سو زار می‌آید
مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آوردکه از باغ و گل و گلزار بوی یار می‌آید
از آن چون بلبل بی‌دل ز رنگ و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

مرا از هر چه می‌بینم رخ دلدار اولی‌ترنظر چون می‌کنم باری بدان رخسار اولی‌تر
تماشای رخ خوبان خوش است، آری، ولی ما راتماشای رخ دلدار از آن بسیار اولی‌تر
بیا، ای چشم من، جان و جمال روی جانان بینچو عاشق می‌شوم باری، بدان رخسار اولی‌تر
ز رویش هرچه بگشایم نقاب روی او اولیز زلفش هر چه بر بندم، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی‌ترندارم چون دلی خرم، تنی بیمار اولی‌تر
نیابد هر که دلداری، چو من زار و حزین اولینبیند هر که غمخواری، چو من غمخوار اولی‌تر
دلی کز یار خود بویی نیابد تن دهد بر بادچنین دل در کف هجران اسیر و زار اولی‌تر
وصال او نمی‌یابم، تن اندر هجر او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰

 

به دست غم گرفتارم، بیا ای یار، دستم گیربه رنج دل سزاوارم، مرا مگذار، دستم گیر
یکی دل داشتم پر خون، شد آن هم از کفم بیرونچو کار از دست شد بیرون، بیا ای یار، دستم گیر
ز وصلت تا جدا ماندم همیشه در عنا ماندماز آن دم کز تو واماندم شدم بیمار، دستم گیر
کنون در حال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹

 

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارشبه کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش
دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سوداییهمه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش
چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال اوگهی گل چیند از رویش، گهی شکر ز گفتارش
گهی در پای او غلتان چو زلف بی‌قرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

کجایی؟ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتمبیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم
نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینیز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم
ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستیمرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم
تو با عیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷

 

اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندمزمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم
درآ شاد از درم خندان که در پایت فشانم جانمدارم بیش ازین گریان، بیا، کت آرزومندم
چو با خود خوش نمی‌باشم، بیا ، تا با تو خوش باشمچو مهر از خویش ببریدم، بیا، تا با تو پیوندم
نیابی نزد مهجوران، نپرسی حال رنجورانبیا، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰

 

دلی یا دلبری، یا جان و یا جانان، نمی‌دانمهمه هستی تویی، فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم
بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینمبجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم
بجز غوغای عشق تو درون دل نمی‌یابمبجز سودای وصل تو میان جان نمی‌دانم
چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتدچه بازم در ره عشقت؟ که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینمدلم را جز تو جانانی نمی‌بینم نمی‌بینم
ز خود صبری و آرامی نمی‌یابم نمی‌یابمز تو لطفی و احسانی نمی‌بینم نمی‌بینم
ز روی لطف بنما رو، که دردی را که من دارمبجز روی تو درمانی نمی‌بینم نمی‌بینم
بیا، گر خواهیم دیدن که دور از روی خوب توبقای خویش چندانی نمی‌بینم نمی‌بینم
بگیر، ای یار، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳

 

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان
اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشمشد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانشبگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان
دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوانبه خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشستز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان؟ نتوان
مرا این دوستی با تو قضای آسمانی بودقضای آسمانی را دگر کردن توان؟ نتوان
چو با ابروی تو چشمم به پنهانی سخن گویداز آن معنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹

 

نگارا، از وصال خود مرا تا کی جدا داری؟چو شادم می‌توانی داشت، غمگینم چرا داری؟
چه دلداری؟ که هر لحظه دلم از غم به جان آریچه غم خواری؟ که هر ساعت تنم را در بلا داری
به کام دشمنم داری و گویی: دوست می‌دارمچگونه دوستی باشد، که جانم در عنا داری؟
چه دانم؟ تا چه اجر آرم من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

نمی‌دانم چه بد کردم، که نیکم زار می‌داری؟تنم رنجور می‌خواهی، دلم بیمار می‌داری
ز درد من خبر داری، ازینم دیر می‌پرسیبه زاری کردنم شادی، از آنم زار می‌داری
دلم را خسته می‌داری ز تیر غم، روا باشدبه دست هجر جانم را چرا افگار می‌داری؟
چه آزاری ز من خود را؟ به آزاری نمی‌ارزمکه باشم؟ خود کیم؟ کز من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱

 

چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میریشراب شوق او در کام و نامش در زبان میری
چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزیجو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری
چو عمر جاودان خواهی به روی او بر افشان جانبقای سرمدی یابی چو پیشش جان فشان میری
به معنی زیستن باشد که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشیمرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردیاز آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی
بسا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند موییبرآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه می‌یابموگر نه بی‌تو از عیشم نه رنگی ماند و نه بویی
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزمبه بالای تو گر سروی ببینم بر لب جویی
چو زلفت گر برآرم سر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح شیخ عزیزالدین محمد الحاجی

 

اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبددل بیمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد
ور از زلفش صبا بویی به کوی بی‌دلان آردز هر کویی دو صد بی‌دل روان افگار در جنبد
ز باد کوی او در دم دل رنجور جان یابدز یاد روی او هر دم دل بیمار در جنبد
چو بینی جنبش عاشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - ایضاله

 

دلا در بزم عشق یار، هان، تا جان برافشانیکه با خود در چنان خلوت نگنجی، گر همه جانی
چو گشتی سر گران زان می، سبک جان برفشان بر ویکه در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی
تو آنگه زو خبر یابی که از خود بیخبر گردیتو آنگه روی او بینی که از خود رو بگردانی
بدو آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۵

 

دریغا روزگار خوش که من در جنب میمونتبدم با بخت هم کاسه، بدم با کام همزانو
رسم گویی در آن حضرت دگرباره من مسکینعسی‌الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۶

 

دریغا روزگار ما و آن ایام در مهرشهمی گویم به صد زاری، سر ادبار بر زانو
چو یاد آرم من از ایشان به هر ساعت همی گویم:عسی‌الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی