گنجور

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۸

 

به گلگشت جنان گل می‌فرستمبه رضوان شاخ سنبل می‌فرستم
به هندوستان فضل و خلر علممی موز و قرنفل می‌فرستم
حدیث خوش به قمری می‌سرایمسرود خوش به بلبل می‌فرستم
به قابوس و به صابی از رعونتخط و شعر و ترسل می‌فرستم
ز خودبینی و رعنایی و شوخی استکه جزوی را سوی کل می‌فرستم
به جلفای صفاهان از سر جهلشراب صافی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۰

 

خوشا فصل بهار و رود کارونافق از پرتو خورشید، گلگون
ز عکس نخلها بر صفحهٔ آبنمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی کلگای زیبابه دریا چون موتور بر روی هامون
قطار نخلها از هر دو ساحلنمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشکر که بندد خط زنجیربه قصد دشمن از بهر شبیخون


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ ۵

 

سحابی قیرگون بر شد ز دریاکه قیر اندود زو روی دنیا
خلیج فارس گفتی کز مغاکیبه دوزخ رخنه کرد و ریخت آنجا
به ناگه چون بخاری تیره و تاراز آن چاه سیه سر زد به بالا
علم زد بر فراز بام اهوازخروشان قلزمی جوشان و دروا
نهنگان در چه دوزخ فتادندوز ایشان رعد سان برخاست هرا
هزاران اژدهای کوه پیکربه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶

 

یکی زیبا خروسی بود جنگیبه مانند عقاب از تیزچنگی
گشاده سینه و گردن کشیدهبرای جنگ و پرخاش آفریده
نهاده تاجی از یاقوت بر ترگفروهشته دو غبغب چون دو گلبرگ
دو چشمانش چو دو مشعل فروزاننگاهش خرمن بدخواه سوزان
خروشش چون خروش پهلوانانبه هنگام نوا، عزال خوانان
ز نوک ناخنش تا زیر منقاربه یک گز می‌رسیدی گاه رفتار
میان هر دو بالش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » چهارپاره

 

بیایید ای کبوترهای دلخواه!بدن کافورگون، پاها چو شنگرف
بپرید از فراز بام و ناگاهبه گرد من فرود آیید چون برف
سحرگاهان که این مرغ طلاییفشاند پر ز روی برج خاور
ببینمتان به قصد خودنماییکشیده سر ز پشت شیشهٔ در
فرو خوانده سرود بی‌گناهیکشیده عاشقانه بر زمین دم
به گوشم با نسیم صبحگاهینوید عشق آید زآن ترنم
سحرگه سر کنید آرام آرامنواهای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۵ - طوفان

 

سحابی ‌قیرگون برشد ز دریا
که قیراندود شد زو روی دنیا
خلیج فارس گفتی کز مغاکی
به دوزخ رخنه کرد و ریخت آن‌جا
بناگه چون بخاری تیره و تار
از آن چاه سیه سر زد به بالا
علم زد بر فراز بام اهواز
خروشان قلزمی جوشان‌ و دروا
نهنگان در چه دوزخ فتادند
وز ایشان رعدسان برخاست هرا
هزاران اژدهای کوه پیکر
به گردون تاختند از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۸ - نفس انسان

 

ز دانایی بنالد مرد دانا
که دانا را خرد بندی است برپا
ز سیری کرده قی در هند، راجه
گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا
فرو ماند به کرباسی کشاورز
مخنث گام بگذارد به دیبا
عزیز بی‌جهت در خز و توزی
یتیم بی‌پدر بر خار و خارا
اگر قسمت‌به‌سعی است و به کوشش
چنان کاندر قران فرمود مولا
چرا پیوسته قومی در تنعم
چرا همواره جمعی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۹ - در وصف تگرگ

 

ز میغ اندر جهد هزمان درخشا
شود میغ از درخشیدنش رخشا
کجا طفلی کشد با دست لرزان
خطی زرین‌، بدان ماند درخشا
دمد تندر بدان قوت که گویی
شودکوه ازنهیبش پخش پخشا
الا زین سنگسار ابر فریاد
کریما کردگارا جرم بخشا
تگرگی آمد از بالا که گفتی
کشد رستم خدنگ از پشت رخشا
ز سنگک اا باغ چون‌ دشت نمک شد
که بود از لاله چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۶۴ - ابر و باد

 

بود مر ابر را اندر کمین باد
برد مر ابر را زین سرزمین باد
چو ابر آید نباریده به صحرا
وز بادی‌، که دیدست این‌چنین باد
نگرید ابر ازین پس زانکه هر روز
گشاید ابر را چین از جبین باد
چو ابر اندر هوا بشتافت‌، دانیم
که باشد در قفای او یقین باد
فلک پیوسته در یک آستینش
بود ابر و به دیگر آستین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۸ - سفر نامه

 

به‌شهر ری شدم از دشت خاور
بدیدم کار ملک و کار کشور
بدیدم کشوری خالی ز مردم
همه دیوان فتاده یک به دیگر
دگرگونه شده کار ولایت
نه مهتر مانده بر جای و نه کهتر
نه دیوان مانده و نه کار دیوان
نه لشکر مانده و نه میر لشکر
همه رعیت گدا و خانه ویران
همه دهقان‌پریش و حال‌مضطر
تهی تخت جم از جمشید والا
جدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۳ - تأسف برگذشته

 

ز دلبر بوسه‌ای تاوان گرفتم
پس‌ از عمری‌ خسارت‌ جان گرفتم
به‌ آسانی مرا تاوان نمی‌داد
زمین بوسیدم و دامان گرفتم
نشستم در دل مشکل‌پسندان
من این اقلیم سخت آسان گرفتم
سگی گر در سر راهم کمین کرد
برایش زیر دامان نان گرفتم
به دیوار دلم گر نقش کین بود
من آن را درگچ نسیان گرفتم
بدی را نیکویی دادم مکافات
دهان سفله با احسان گرفتم
خریدارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۴ - گلۀ دوستانه

 

تَــمُرتاشا ز بی‌مهریت زارم
زچون‌تودوست‌ازخودشرمسارم‌
فرامش کرده‌ای جاناکه عمریست
تو را از جان و از دل دوستارم
حضور شه ز یاران غافلت کرد
خصوص از من که یاری پایدارم
اگر تو دوستی رحمت به دشمن
وگر خود دشمنی‌، منت گذارم
گذشته زین تغافل‌ها، شنیدم
که باری هشته ای برروی بارم
عتاب خسروانی خاطرم را
غمین‌دارد، توغمگین‌تر مدارم
من‌آن‌مرغم که‌سیمرغم‌فکندست
به خاک افتادهٔ آن شهسوارم
چو از سیمرغ سیلی‌خورده باشم
رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۰۶ - ای زن

 

جوان بخت و جهان‌آرایی ای زن
جمال و زینت دنیایی ای زن
صدف خانه است و صاحبخانه غواص
تو در وی گوهر یکتایی ای زن
تو یکتا گوهری در درج خانه
وزان بهتر که گوهر زایی ای زن
تو در عین لطافت زورمندی
تو هم گوهر تو هم دریایی ای زن
چو مغز اندر سر و چون هوش در مغز
به جا و لایق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۱ - رود کارون

 

خوشا فصل بهار و رود کارون
افق از پرتو خورشید گلگون
ز عکس نخل‌ها بر صفحهٔ آب
نمایان صدهزاران نخل وارون
دمنده کشتی «کلگا»‌ی زیبا
به‌دریا، چون‌ موتور بر روی هامون
قطار نخل‌ها از هر دو ساحل
نمایان گشته با ترتیب موزون
چو دو لشگر که بندد خط زنجیر
به قصد دشمن از بهر شبیخون
شتابان کف به سطح آب صافی
چو بر صرح ممَرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۱ - فغان از این جهان

 

فغان از این جهان و ابتلای او
که مانده‌ام عجیب در بلای او
بسان دانه خرد گشت پیکرم
ازین بزرگ سنگ آسیای او
غنا و شادیش به جای دیگران
به جای من همه غم و عنای او
به جای من چرا بدی همی کند
چو من بدی کرده‌ام به‌جای او
به گوش روزگار بر، فغان من
رسید و داد پاسخی سزای او
بگفت کاین جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۲ - جغد جنگ

 

فغان ز جغد جنگ ومرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته وشکسته پر وپای او
ز من بریده یار آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعب‌تر
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر غذای او
همی‌زند صلای‌مرک‌ونیست کس
که جان برد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۵۲ - تغزل

 

ز عشق خوبروبان حصاری
شدم‌ در چنگ رنج و غم حصاری
حصاری شد دلم در سینهٔ تنگ
ز دست تنگ چشمان حصاری
ز هر سو پیش چشمم اندر آید
بتی چینی و ترکی قندهاری
به‌ باری‌، چند ازینان شکوه‌ رانم
که این خوبی‌ بدیشان داد باری
از اینان با دل من بر، فسون کرد
نگاری چیره بر افسون‌نگاری
بتی کرده دل جمعی گرفتار
به بند حلقهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

نم باران ز بستان گرد رفته است
طبیعت‌ را گلی از گل شکفته است
نسیم آزاد می‌آید به بستان
چرا پس مرغکان را دل گرفته است
عجب شوری بپاکردست بلبل
ندانم‌ عشق در گوشش چه گفته است
به ما جز عشق و آزادی مده پند
که عاشق حرف‌مردم کم شنفته است
بهارا بیش ازبن درگوش ملت
مزن گلبانگ آزادی که خفته است


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار