گنجور

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱ - آغاز سخن

 

الهی غنچهٔ امید بگشای!
گلی از روضهٔ جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم!
وزین گل عطرپرور کن دماغم!
درین محنت‌سرای بی مواسا
به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!
زبانم را ستایش‌پیشه گردان!
ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!
بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!
گشادی نافهٔ طبع مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲ - در حمد و ستایش

 

به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست
ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست
زبان در کام، کام از نام او یافت
نم از سرچشمهٔ انعام او یافت
خرد را زو نموده دم به دم روی
هزاران نکتهٔ باریک چون موی
فلک را انجمن‌افروز از انجم
زمین را زیب انجم ده به مردم
مرتب‌ساز سقف چرخ دایر
فراز چار دیوار عناصر
قصب‌باف عروسان بهاری
قیام‌آموز سرو جویباری
بلندی‌بخش هر همت‌بلندی
به پستی‌افکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۳ - در اثبات واجب الوجود

 

دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک‌بازی؟
تویی آن دست‌پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
چرا ز آن آشیان بیگانه گشتی؟
چو دونان جغد این ویرانه گشتی؟
بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا کنگر ایوان افلاک!
ببین در رقص ارزق‌طیلسانان
ردای نور بر عالم‌فشانان
همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
یکی از غرب رو در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۴ - در بیان فضیلت عشق

 

دل فارغ ز درد عشق، دل نیست
تن بی‌درد دل جز آب و گل نیست
ز عالم رویت آور در غم عشق!
که باشد عالمی خوش، عالم عشق
غم عشق از دل کس کم مبادا!
دل بی‌عشق در عالم مبادا!
فلک سرگشته از سودای عشق است
جهان پر فتنه از غوغای عشق است
می عشقت دهد گرمیّ و مستی
دگر، افسردگی و خودپرستی
اسیر عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۵ - در فضایل سخن

 

سخن دیباچهٔ دیوان عشق است
سخن نوباوهٔ بستان عشق است
خرد را کار و باری جز سخن نیست
جهان را یادگاری جز سخن نیست
سخن از کاف و نون دم بر قلم زد
قلم بر صحنهٔ هستی رقم زد
چو شد قاف قلم ز آن کاف موجود
گشاد از چشمه‌اش فوارهٔ جود
جهان باشان که در بالا و پستند
ز جوشش‌های این فواره هستند
گهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۶ - آغاز داستان و تولد یوسف

 

درین نوبتگه صورت پرستی
زند هر کس به نوبت کوس هستی
حقیقت را به هر دوری ظهوری‌ست
ز اسمی بر جهان افتاده نوری‌ست
اگر عالم به یک دستور ماندی
بسا انوار ، کن مستور ماندی
گر از گردون نگردد نور خور گم
نگیرد رونقی بازار انجم
زمستان از چمن بار ار نبندد
ز تاثیر بهاران گل نخندد
چو «آدم» رخت ازین مهرابگه بست
به جایش «شیث» […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۷ - در صفت زیبایی زلیخا

 

چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنج
که در گنجینه بودش از سخن گنج
که در مغرب زمین شاهی بناموس
همی زد کوس شاهی، نام تیموس
همه اسباب شاهی حاصل او
نمانده آرزویی در دل او
ز فرقش تاج را اقبال‌مندی
ز پایش تخت را پایهٔ بلندی
فلک در خیلش از جوزا کمربند
ظفر با بند تیغش سخت‌پیوند
زلیخا نام، زیبا دختری داشت
که با او از همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۸ - در خواب دیدن زلیخا، یوسف را

 

شبی خوش همچو صبح زندگانی
نشاط‌افزا چو ایام جوانی
ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده
حوادث پای در دامن کشیده
درین بستان‌سرای پر نظاره
نمانده باز جز چشم ستاره
سگان را طوق گشته حلقهٔ دم
در آن حلقه ره فریادشان گم
ستاده از دهل کوبی دهل‌کوب
هجوم خواب دستش بسته بر چوب
نکرده موذن از گلبانگ یا حی
فراش غفلت شب‌مردگان طی
زلیخا آن به لب‌ها شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۹ - بیدار شدن زلیخا از خواب و نهفتن اندوه خود از پرستاران

 

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت
خروس صبحگاه آواز برداشت
سمن از آب شبنم روی خود شست
بنفشه جعد عنبر بوی خود شست
زلیخا همچنان در خواب نوشین
دلش را روی در مهراب دوشین
نبود آن خواب خوش، بیهوشی‌ای بود
ز سودای شب‌اش مدهوشی‌ای بود
کنیزان روی بر پایش نهادند
پرستاران به دستش بوسه دادند
نقاب از لالهٔ سیراب بگشاد
خمارآلوده چشم از خواب بگشاد
گریبان، مطلع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۰ - پرسیدن دایه از حال زلیخا

 

خوش است از بخردان این نکته گفتن
که: مشک و عشق را نتوان نهفتن!
اگر بر مشک گردد پرده صد توی
کند غمازی از صد پرده‌اش بوی
زلیخا عشق را پوشیده می‌داشت
به سینه تخم غم پوشیده می‌کاشت
ولی سر می‌زد آن هر دم ز جایی
همی کرد از درون نشو و نمایی
گهی از گریه چشمش آب می‌ریخت
به جای آب خون ناب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۱ - خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار دوم

 

خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق
ز کار عالم‌اش غافل کند عشق
در او رخشنده برقی برفروزد
که صبر و هوش را خرمن بسوزد
زلیخا همچو مه می‌کاست سالی
پس از سالی که شد بدرش هلالی،
هلال‌آسا شبی پشت خمیده
نشسته در شفق از خون دیده
همی گفت: «ای فلک! با من چه کردی؟
رساندی آفتابم را به زردی
به دست سرکشی دادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۲ - به خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار سوم

 

زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش
به غم همراز و با محنت هم آغوش
کشید از مقنعه موی معنبر
فشاند از آتش دل، خاک بر سر
به سجده پشت سرو ناز خم کرد
زمین را رشک گلزار ارم کرد
شد از غمگین دل خود غصه‌پرداز
به یار خویش کرد این قصه آغاز
که: «ای تاراج تو هوش و قرارم!
پریشان کرده‌ای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۳ - آمدن رسولان شاهان چندین کشور به خواستگاری زلیخا

 

زلیخا گرچه عشق آشفت حالش
جهان پر بود از صیت جمالش
به هر جا قصهٔ حسنش رسیدی
شدی مفتون او هر کس شنیدی
سران ملک را سودای او بود
به بزم خسروان غوغای او بود
به هر وقت آمدی از شهریاری
به امید وصالش خواستگاری
درین فرصت که از قید جنون رست
به تخت دلبری هشیار بنشست
رسولان از شه هر مرز و هر بوم
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۴ - رفتن رسول از سوی پدر زلیخا به جانب عزیز مصر

 

زلیخا داشت از دل بر جگر داغ
ز نومیدی فزودش داغ بر داغ
بود هر روز را رو در سفیدی
بجز روز سیاه نامیدی
پدر چون بهر مصرش خسته‌جان دید
علاج خسته‌جانیش اندر آن دید
که دانایی به راه مصر پوید
علاجش از عزیز مصر جوید
ز نزدیکان یکی دانا گزین کرد
به دانایی هزارش آفرین کرد
بداد از تحفه‌ها صد گونه چیزش
به رفتن رای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۵ - فرستادن پدر، زلیخا را به مصر

 

چو از مصر آمد آن مرد خردمند
که از جان زلیخا بگسلد بند،
خبرهای خوش آورد از عزیزش
تهی از خویش و، پر کرد از عزیزش
گل بختش شکفتن کرد آغاز
همای دولتش آمد به پرواز
ز خوابی بندها بر کارش افتاد
خیالی آمد و آن بند بگشاد
بلی هر جا نشاطی یا ملالی‌ست
به گیتی در، ز خوابی یا خیالی‌ست
زلیخا را پدر چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۶ - دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه

 

عزیز مصر چون افگند سایه
در آن خیمه زلیخا بود و دایه
عنان بربودش از کف شوق دیدار
به دایه گفت کای دیرینه‌غمخوار
علاجی کن! که یک دیدار بینم
کزین پس صبر را دشوار بینم
نباشد شوق دل هرگز از آن بیش
که همسایه بود یار وفا کیش
زلیخا را چو دایه مضطرب دید
به تدبیرش به گرد خیمه گردید
شکافی زد به صد افسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۷ - به مصر درآمدن زلیخا و نثار افشاندن مصریان بر وی

 

عزیز آمد به فر شهریاری
نشاند از خیمه مه را در عماری
سپه را از پس و پیش و چپ و راست
به آیینی که می‌بایست، آراست
ز چتر زر به فرق نیک بختان
بپا شد سایه در زرین‌درختان
طرب‌سازان نواها ساز کردند
شتربانان حدی آغاز کردند
کنیزان زلیخا خرم و خوش
که رست از دیو هجران آن پریوش
عزیز و اهل او هم شادمانه
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۸ - عمر گذراندن زلیخا در مفارقت یوسف

 

چو دل با دلبری آرام گیرد
ز وصل دیگری کی کام گیرد؟
زلیخا را در آن فرخنده‌منزل
همه اسباب حشمت بود حاصل
غلامی بود پیش رو، عزیزش
نبود از مال و زر کم، هیچ چیزش
پرستاران گل‌بوی گل‌اندام
پرستاری‌ش را بی‌صبر و آرام
کنیزان دل آشوب دل آرای
پی خدمتگری ننشسته از پای
سیه فامانی از عنبر سرشته
ز شهوت پاک‌دامن، چون فرشته
مقیمان حریم پاکبازی
امینان حرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۱۹ - آغاز حسدبردن برادران بر یوسف

 

دبیر خامه ز استاد کهن زاد
درین نامه چنین داد سخن داد
که یوسف چون به خوبی سر برافروخت
دل یعقوب را مشعوف خود ساخت
به سان مردم‌اش در دیده بنشست
ز فرزندان دیگر دیده بربست
گرفتی با وی آن‌سان لطف‌ها پیش
که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش
درختی بود در صحن سرای‌اش
به سبزی و خوشی بهجت‌فزای‌اش
ستاده در مقام استقامت
فکنده بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲۰ - خواب دیدن یوسف که آفتاب و ماه و یازده ستاره او را سجده می‌برند

 

شبی یوسف به پیش چشم یعقوب
که پیش او چو چشمش بود محبوب
به خواب خوش نهاده سر به بالین
به خنده نوش نوشین کرد شیرین
ز شیرین خنده آن لعل شکرخند
به دل یعقوب را شوری در افکند
چو یوسف نرگس سیراب بگشاد
چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد،
بدو گفت:«ای شکر شرمندهٔ تو!
چه موجب داشت شکر خندهٔ تو؟»
بگفتا: «خواب دیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲۱ - درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند

 

حسدورزان یوسف بامدادان
به فکر دینه خرم‌طبع و شادان
زبان پر مهر و سینه کینه‌اندیش
چو گرگان نهان در صورت میش
به دیدار پدر احرام بستند
به زانوی ادب پیشش نشستند
در زرق و تملق باز کردند
ز هر جایی سخن آغاز کردند
که: «از خانه ملالت خاست ما را
هوای رفتن صحراست ما را
اگر باشد اجازت، قصد داریم
که فردا روز در صحرا گذاریم
برادر، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲۲ - به صحرا بردن برادران یوسف را و به جاه افگندنش

 

چو پا بر دامن صحرا نهادند
بر او دست جفاکاری گشادند
ز دوش مرحمت، بارش فکندند
میان خاره و خارش فکندند
بدین‌سان بود حالش تا سه فرسنگ
از او صلح و از آن سنگین‌دلان جنگ
ازو نرمی وز ایشان سخت‌رویی
ازو گرمی وز ایشان سردگویی
ز ناگه بر لب چاهی رسیدند
ز رفتن، بر لب چاه آرمیدند
چهی چون گور ظالم تنگ و تیره
ز تاریکی‌ش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲۳ - بیرون آوردن کاروانیان یوسف را از چاه و بردن به مصر

 

سه روز آن ماه در چه بود تا شب
چو ماه نخشب اندر چاه نخشب
چو چارم روز ازین فیروزه‌خرگاه
برآمد یوسف شب رفته در چاه
ز مدین کاروانی رخت‌بسته
به عزم مصر با بخت خجسته
ز راه افتاده دور، آنجا فتادند
پی آسودگی محمل گشادند
به گرد چاه منزلگاه کردند
به قصد آب، رو در چاه کردند
نخست آمد سعادتمند مردی
به سوی آب حیوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲۴ - دیدن زلیخا، یوسف را

 

زلیخا بود ازین صورت، تهی‌دل
کز او تا یوسف آمد یک دو منزل
به صحرا شد برون تا ز آن بهانه
ز دل بیرون دهد اندوه خانه
گرفت اسباب عیش و خرمی پیش
ولی هر لحظه شد اندوه او بیش
چو در صحرا به خرمن سیل‌اش افتاد
دگرباره به خانه میل‌اش افتاد
اگر چه روی در منزلگه‌اش بود،
گذر بر ساحت قصر شه‌اش بود
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » هفت اورنگ » خلاصه » یوسف و زلیخا » بخش ۲۵ - خریدن زلیخا یوسف را به اضعاف، در حراج

 

چو یوسف شد به خوبی گرم‌بازار
شدندش مصریان یک‌سر خریدار
به هر چیزی که هر کس دسترس داشت
در آن بازار بیع او هوس داشت
شنیدم کز غمش زالی برآشفت
تنیده ریسمانی چند، می‌گفت:
«همی بس گرچه بس کاسد قماشم
که در سلک خریدارانش باشم!»
منادی بانگ می‌زد از چپ و راست:
«که می‌خواهد غلامی بی‌کم و کاست؟»
یکی شد ز آن میانه، اول کار
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی