بخش ۱۹ - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادن
کمان عشق هر جا افکند تیر
سپر داری نباشد کار تدبیر
چو سازد در درون آن تیر خانه
ز بیرون باشد آن را صد نشانه
خوش است از بخردان این نکته گفتن
که مشک و عشق را نتوان نهفتن
اگر بر مشک گردد پرده صد توی
کند غمازی از صد پرده اش بوی
زلیخا عشق را پوشیده می داشت
به سینه تخم غم پوشیده می کاشت
ولی سر می زد آن هر دم ز جایی
همی کرد از درون نشو و نمایی
گهی از گریه چشمش آب می ریخت
چه جای آب خون ناب می ریخت
به هر قطره که از مژگان گشادی
نهانی راز او بر رو فتادی
گهی از آتش دل آه می کرد
به گردون دود آهش راه می کرد
به هر آهی که از دل برکشیدی
کسان بوی کباب دل شنیدی
که از روز و شب بی خواب و بی خورد
گل سرخش نمودی لاله زرد
بدانستی همه کز هیچ باغی
نروید لاله ای خالی ز داغی
کنیزان این نشانی ها چو دیدند
خط آشفتگی بر وی کشیدند
ولی روشن نشد کان را سبب چیست
قضا جنبان آن حال عجب کیست
یکی گفتا کسی مثلش ندیده ست
همانا کز کسی چشمش رسیده ست
یکی افتاد این معنی پسندش
که از دیو و پری آمد گزندش
یکی گفتا همانا سحر سازی
ز سحرش بست بر دامن طرازی
یکی گفت این همه آثار عشق است
دلش بی شک به زیر بار عشق است
ولی کس را به بیداری ندیده
ز خوابش گویی این آفت رسیده
همی بست از گمان هر کس خیالی
همی کردند با هم قیل و قالی
ولی سر دلش ظاهر نمی شد
سخن بر هیچ چیز آخر نمی شد
ازان جمله فسونگر دایه ای داشت
که از افسونگری سرمایه ای داشت
به راه عاشقی کارآزموده
گهی عاشق گهی معشوق بوده
به هم وصلت ده معشوق و عاشق
موافق ساز یار ناموافق
شبی آمد زمین بوسید پیشش
به یاد آورد خدمت های خویشش
بگفت ای غنچه بستان شاهی
به خاری از تو گلرویان مباهی
دلت خرم لبت پر خنده بادا
ز فرت بخت ما فرخنده بادا
تو در باغ جمال آن تازه سروی
که کردت طوطی جان تذروی
من از بحر وفا آن جویبارم
که پروردت زمانه در کنارم
رخت ز آغاز من بودم که دیدم
به تیغ مهر نافت من بریدم
سر و تن شستم از مشک و گلابت
گلاب مشکبو کردم خطابت
قماط از پرده دل کردمت ساز
ز جانش رشته پیچیدم به صد ناز
غذا از شیر دادم شکرت را
بپروردم تن جان پرورت را
شب آمد خواب در کار تو کردم
سحر شد زیب رخسار تو کردم
اگر رفتم طراز دوش بودی
چو خفتم خفته در آغوش بودی
چو شد شاخ گلت سرو خرامان
هنوزت دست نگسستم ز دامان
به هر کاریت خدمتگار بودم
به خدمتگاریت در کار بودم
به هر جا رفت سرو دلربایت
فتادم همچو سایه در قفایت
چو بنشستی به خدمت ایستادم
چو خسپیدی به پایت سر نهادم
کنون هم در همان کارم که بودم
بدان صدقت پرستارم که بودم
ز من راز دلت پنهان چه داری
ز خود بیگانه ام زینسان چه داری
بگوی آخر درین کارت که انداخت
که برد اینسان خرد بارت که انداخت
چنین آشفته و در هم چرایی
چنین با درد و غم همدم چرایی
گل سرخت چرا زرد است ازینسان
دم گرمت چرا سرد است ازینسان
تو خورشیدی چو ماهت کاستن چیست
زوال چاشتگاهت خواستن چیست
یقین دانم که زد ماهی تو را راه
بگو روشن مرا تا کیست آن ماه
اگر بر آسمان باشد فرشته
ز نور قدسیان ذاتش سرشته
به تسبیح و دعا خوانم چنانش
که آرم بر زمین از آسمانش
وگر باشد پری در کوه و بیشه
عزایم خوانیم کار است و پیشه
به تسخیرش عزیمت ها بخوانم
کنم در شیشه و پیشت نشانم
وگر باشد ز جنس آدمیزاد
بزودی سازم از وی خاطرت شاد
که باشد خود که پیوندت نخواهد
نه بنده بل خداوندت نخواهد
زلیخا چون بدید آن مهربانی
فسون پردازی و افسانه خوانی
ندید از راست گفتن هیچ چاره
گرفت از گریه مه را در ستاره
که گنج مقصدم بس ناپدید است
در آن گنج ناپیدا کلید است
چه گویم با تو از مرغی نشانه
که با عنقا بود هم آشیانه
ز عنقا هست نامی پیش مردم
ز مرغ من بود آن نام هم گم
چه شیرین است عیش تلخکامی
که می داند ز کام خویش نامی
ز دوری گرچه باشد تلخ کامش
کند باری زبان شیرین ز نامش
زبان بگشاد آنگه پیش دایه
ز همرازی بلندش ساخت پایه
به خواب خویشتن بیداریش داد
به بیهوشی خود هشیاریش داد
چو دایه حرفی از طومار او خواند
ز چاره سازیش حیران فرو ماند
بلی این حرف نقش هر خیال است
که نادانسته را جستن محال است
مرادی را ز اول تا ندانی
کجا در آخرش جستن توانی
نیارست از دلش چون بند بگشاد
به اصلاحش زبان پند بگشاد
نخستین گفت کاینها کار دیو است
همیشه کار دیوان مکر و ریو است
به مردم صورتی زیبا نمایند
که تا بر وی در سودا گشایند
زلیخا گفت دیوی را چه یارا
که بنماید چنان شکلی دلارا
تنی کز شور و شر باشد سرشته
معاذالله کزو زاید فرشته
دگر گفتا که این خوابیست ناراست
چرا باید به هر ناراست جان کاست
بگفت این خواب اگر ناراست بودی
بدینسان راستان را کی ربودی
شمارند اهل دل این نکته را راست
که کج با کج گراید راست با راست
دگر گفتا که هستی دانش اندیش
برون کن این محال از خاطر خویش
بگفتا کار اگر بودی به دستم
کی این بار گران دادی شکستم
مرا تدبیر کار از دست رفته ست
عنان اختیار از دست رفته ست
مرا نقشی نشسته در دل تنگ
که بی محکم تر است از نقش در سنگ
اگر بادی وزد یا آبی آید
ز سنگ آن نقش محکم چون زداید
چو دایه دیدش اندر عشق محکم
فرو بست از نصیحت گوییش دم
نهانی رفت و حالش با پدر گفت
پدر زان قصه مشکل برآشفت
ولی چون بود عاجز دست تدبیر
حوالت کرد کارش را به تقدیر
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری از حافظ است که به توصیف عشق و نشانههای آن میپردازد. در ابتدا، شاعر به قدرت عشق و تأثیرات ناممکن آن بر دل انسان اشاره میکند و میگوید هر کس که دچار عشق شود، تدبیر و فکرش بیفایده خواهد بود. سپس از زلیخا مثال میزند که گرچه عشقش را پنهان میکند، اما آثار آن به وضوح در چهره و رفتار او ظاهر میشود.
شاعر به احساسات عمیق زلیخا و دردهای او پرداخته، از اشکهای او و آتش دلش سخن میگوید. او همچنین اشاره به دایهای میکند که با افسونگری خود در این عشق دخالت دارد.
داستان عشق زلیخا و یعقوب به نوعی در کارهای دایه منعکس میشود و او گاهی باطلکننده دعاهایی میشود که در تقابل با عشق زلیخا به یعقوب است. در نهایت، تلاش زلیخا برای درک و فهم عشقش و همچنین مشورت با دایه و دیگران، نشاندهنده تعارضات درونی و دشواریهای مربوط به عشق است.
متن پایان به پیچیدگیهای عشق و چگونگی درک آن اشاره میکند و به تقدیر و سرنوشت اشاره مینماید که چقدر در این رابطه نقش دارد.
هوش مصنوعی: وقتی عشق به ما حمله میکند، دیگر نه میتوانیم از تدبیر و فکر استفاده کنیم و نه میتوانیم از خود دفاع کنیم؛ چرا که در برابر قدرت عشق بیچاره و بیسلاح هستیم.
هوش مصنوعی: وقتی که در درون یک تیرخانه، تیرها به خوبی تنظیم شده باشند، از بیرون میتوان نشانههای زیادی را برای آن مشاهده کرد.
هوش مصنوعی: خوشایند است که خردمندان به این نکته اشاره کنند که نمیتوان بوی خوش مشک و احساس عشق را پنهان کرد.
هوش مصنوعی: اگر پردهای بر مشک بیفتد، بوی خوش آن را به خوبی خواهد پخش کرد و از پشت این پردهها، عطر آن به همه جا خواهد رسید.
هوش مصنوعی: زلیخا عشق را در دل خود پنهان میکرد و در دلش درد و غم را میپروراند.
هوش مصنوعی: اما به طور مداوم از مکانی سر درمیآورد و از درون خود جانی تازه میگیرد و رشد میکند.
هوش مصنوعی: گاهی از چشمانش اشک میریخت و گاهی خونِ خالصی به جای آب جاری میشد.
هوش مصنوعی: هر بار که از چشمانت اشکی بریزد، رازی از وجود او بر روی صورتت نمایان میشود.
هوش مصنوعی: گاهی از سوز دل، آهی از او بلند میشد که دود آن به آسمان میرفت.
هوش مصنوعی: هر بار که از دل خود آهی کشیدی، دیگران بویی از درد و حسرت تو را حس کردند.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به احساس عمیق و دشواریهایی اشاره میکند که در گذر زمان از بیخوابی و بیغذایی همراه است. او به زیبایی گل سرخ و لاله زرد اشاره میکند، که نمادهایی از زندگی و عشق هستند. این تعبیر نشاندهندهی رنج و فداکاری برای حفظ زیبایی و احساسات در میان سختیهای روزگار است.
هوش مصنوعی: میدانستی که هیچ باغی بدون عشق نمیتواند لالهای برویاند.
هوش مصنوعی: وقتی کنیزان این نشانهها را دیدند، به سرعت شروع به نقاشی کردن خطی از آشفتگی روی آن کردند.
هوش مصنوعی: اما هنوز مشخص نیست که علت ایجاد این حالت عجیبی که اتفاق افتاده چیست و اینکه چه کسی مسئول آن است.
هوش مصنوعی: یکی گفت که هیچکس مانند او را ندیده است، چرا که او از کسی تاثیر پذیرفته و چشمش به او رسیده است.
هوش مصنوعی: شخصی به این نتیجه رسید که آسیب و دردسر او ناشی از جن و دیو است.
هوش مصنوعی: یکی گفت که واقعا سحر و جادوگری وجود دارد که زیباییهایش را به دامن خود میآویزد.
هوش مصنوعی: یک نفر گفت که این همه نشانههای عشق است و بدون تردید قلبش زیر فشار عشق قرار دارد.
هوش مصنوعی: اما هیچکس را در حالت بیداری ندیدهاند که از خوابش بیدار باشد، گویی این بلا به او رسیده است.
هوش مصنوعی: هر کس بر اساس تصورات خود در مورد دیگران نظری میدهد و بین آنها بحث و جدل ایجاد میشود.
هوش مصنوعی: او هیچگاه احساسات واقعیاش را به زبان نمیآورد و هیچ چیزی به پایان نمیرسید.
هوش مصنوعی: او دایهای داشت که در فن افسونگری مهارت داشت و از این مهارت به ثروت و سرمایهای دست یافته بود.
هوش مصنوعی: در مسیر عشق، فردی که تجربه دارد گاهی خود عاشق است و گاهی معشوق.
هوش مصنوعی: با هم عشق را به وصال برسان و دلهای عاشق و معشوق را در یک راستا قرار بده، حتی اگر یار به ظاهر مناسب نباشد.
هوش مصنوعی: در شبی، شخصی به زمین افتاد و پیش کسی تعظیم کرد و در ذهنش خدمات و محبتهای او را یادآوری کرد.
هوش مصنوعی: ای گل نازنین، بگو که در میان این خارها، تو با زیباییات نمیتوانی به زیبایی دیگران فخر کنی.
هوش مصنوعی: دل تو شاد و لبهای تو همیشه خندان باشد، و از این رو، بخت ما نیز خوش و خرم باشد.
هوش مصنوعی: تو در باغ زیبایی مانند درخت تازهای هستی که طوطی جان من از آن میخواند و لذت میبرد.
هوش مصنوعی: من همچون جوی باری هستم که از دریا وفا میآید و زمانه تو را در کنار من تربیت کرده است.
هوش مصنوعی: من از آغاز به تو وابسته بودم، اما ناگهان با تیغ محبتت از تو جدا شدم.
هوش مصنوعی: بدن و سرم را با مشک و گلاب شستم و عطر خوش آن را برای تو آماده کردم.
هوش مصنوعی: از دل تو پردهبرداری کردم و با زیباییهای روح تو، رشتهای به دور آن پیچیدم.
هوش مصنوعی: من از شیری که به تو دادم، غذایی درست کردم و با آن، جان و روح تو را پرورش دادم.
هوش مصنوعی: شب که شد، به یاد تو خوابیدم و وقتی سحر شد، به زیبایی چهرهات فکر کردم.
هوش مصنوعی: اگر من بروم، تو در آغوش من خوابیدهای و مانند ستون دوش من هستی.
هوش مصنوعی: وقتی که شاخ گل تو مانند سرو به آرامی میخیزد، هنوز هم از دامانت دست برنداشتهام.
هوش مصنوعی: من در هر کاری که داشتی، همیشه در کنارت و به خدمتت بودم.
هوش مصنوعی: هر جا که میروم، دلبر جذاب تو مرا دنبال میکند، انگار مانند سایهای در کنار تو هستم.
هوش مصنوعی: وقتی تو نشستی و به من خدمت کردی، من ایستادم و وقتی خوابیدی، سرم را به پای تو گذاشتم.
هوش مصنوعی: اینک نیز در همان کاری که بودم، به خاطر تو از چیزی که داشتم، مراقبت میکنم.
هوش مصنوعی: راز دل خود را چرا از من پنهان میکنی؟ من که از خود بیگانهام، چیست که از این حالت رنج میبری؟
هوش مصنوعی: در این کار که انجام دادی، بگو که چه کسی اینقدر باهوش بود که تو را به این وضعیت انداخت.
هوش مصنوعی: چرا اینگونه پریشان و در همی؟ چرا با درد و غم همراهی میکنی؟
هوش مصنوعی: چرا رنگ گل سرخ اینقدر زرد شده است؟ و چرا گرمای نفس تو اینقدر سرد به نظر میرسد؟
هوش مصنوعی: تو مانند خورشیدی هستی که با وجود جادوی ماه، هیچگاه زوال پیدا نمیکند؛ پس چرا در دلت آرزوی پایان و تنهایی صبح را داری؟
هوش مصنوعی: من مطمئنم که کسی مانند تو را نمیتوان پیدا کرد، پس بگو برای من روشن کن که آن ماه کیست.
هوش مصنوعی: اگر فرشتهای در آسمان باشد، وجود او از نور و صفات پاک الهی ساخته شده است.
هوش مصنوعی: من با تسبیح و دعا از دل، او را فرا میخوانم، همچنان که از آسمان بر زمین میآورم.
هوش مصنوعی: اگر در کوه و جنگل فرشتهای باشد، ما در آنجا کار و شغل خود را انجام میدهیم و به عزاداری نمیپردازیم.
هوش مصنوعی: برای جلب توجه او، تصمیم دارم راههایی را آماده کنم و درون شیشهای به نمایش بگذارم.
هوش مصنوعی: اگر کسی از جنس انسان باشد، به زودی میتوانم با او دوستی کرده و خاطر تو را شاد کنم.
هوش مصنوعی: کیست که با تو پیوندی برقرار کند، نه به عنوان بنده، بلکه به عنوان خداوندی که هیچ ارتباطی با تو نخواهد داشت؟
هوش مصنوعی: وقتی زلیخا آن مهربانی را دید، به سحرگری و قصهسرایی مشغول شد.
هوش مصنوعی: در این بیت، گویا بیان میشود که فردی به خاطر حقیقت نگفتن یا راست نگفتن، به دنبال راهی برای تسکین خود میگردد و در عوض، به گریه و اندوه روی میآورد، همچون ماهی که در میان ستارهها به دنبال راه حل است. احساس ناامیدی و تلاش برای یافتن پاسخ در دنیای آشفته نشاندهنده وضعیت روحی اوست.
هوش مصنوعی: مقصود و هدف من چیزی بسیار ارزشمند است که به راحتی قابل مشاهده نیست، اما در این گنج پنهان، راهی برای دسترسی به آن وجود دارد.
هوش مصنوعی: چه بگویم از موجودی که نشانهای از آن مرغ است، که در کنار مرغی افسانهای به نام عنقا زندگی میکند؟
هوش مصنوعی: در میان مردم، نامی از پرندهای افسانهای به نام عنقا وجود دارد، اما نام پرنده من در این میان اصلاً شناخته نشده و فراموش شده است.
هوش مصنوعی: زندگی تلخ اما شیرین است برای کسی که میداند از وجود خود چه میخواهد و از آن آگاه است.
هوش مصنوعی: هرچند دوری ممکن است تلخیهایی به همراه داشته باشد، اما در عوض یاد و نام او با لغات شیرین، دل را شاد میکند.
هوش مصنوعی: زبانش را باز کرد و سپس پیش دایه به او کمک کرد تا به بالای زندگیاش برسد.
هوش مصنوعی: در خواب خود به بیداری رسید و در حال بیهوشی به آگاهی دست یافت.
هوش مصنوعی: وقتی ماما از سرنوشت او چیزی گفت، او از راهحلی که برایش ارائه داده بود، شگفتزده و متعجب ماند.
هوش مصنوعی: این جمله بیانگر این است که هر نظری که بدون فهم و دانش درست ابراز شود، در واقع فقط یک تصور بیپایه و اساس است و تلاش برای پیدا کردن حقیقت در چنین حالتی ممکن نیست.
هوش مصنوعی: نمیتوانی به هدفت برسی، مگر اینکه از همان ابتدا مسیر و نیت خود را بشناسی و به آن توجه داشته باشی.
هوش مصنوعی: او نتوانست احساسات دلش را به زبان بیاورد، اما وقتی که مشکلش حل شد، زبانش به خوبی توانست نصیحت کند.
هوش مصنوعی: در ابتدا گفت که این کارها از دیوان است و همیشه رفتار دیوان پر از فریب و نیرنگ است.
هوش مصنوعی: مردم چهرهای زیبا از خود نشان میدهند تا دیگران را به خود جلب کرده و در افکار و آرزوهایشان درگیر کنند.
هوش مصنوعی: زلیخا گفت که هیچ دیوی را یارای این نیست که بتواند زیبایی دلربایی را که من میخواهم نشان دهم.
هوش مصنوعی: بدنی که سرشار از شوق و انرژی باشد، هرگز نمیتواند فرشتهای را به وجود آورد.
هوش مصنوعی: دیگری گفت که این خواب واقعی نیست، پس چرا باید به خاطر ناراستیاش جان خود را از دست بدهیم؟
هوش مصنوعی: گفت اگر این خواب واقعیت نداشت، چگونه ممکن بود چنین افرادی راستگو را از مسیرشان منحرف کند؟
هوش مصنوعی: اهل دل این نکته را به درستی تشخیص میدهند که اگر چیزی کج باشد، به سمت کجایی دیگر متمایل میشود، در حالی که چیزی که راست و درست است، به سمت راست و درست خود کشیده میشود.
هوش مصنوعی: دیگری گفت که اگر اهل اندیشه هستی، این غیر ممکن را از ذهن خود بیرون کن.
هوش مصنوعی: او گفت اگر کاری در دست من بود، چرا این بار سنگین را به دوش من گذاشتی که نتوانستم تحملش کنم؟
هوش مصنوعی: کارهایم از کنترل خارج شده و نمیتوانم بر آنها تسلط داشته باشم. اختیار و نظم زندگیام را از دست دادهام.
هوش مصنوعی: در دل من تصویری نشسته است که از نقش و نگار روی سنگ هم محکمتر است.
هوش مصنوعی: اگر بادی بوزد یا آبی بیفتد، نقش و جایگاه محکم و ثابت سنگ از بین خواهد رفت.
هوش مصنوعی: زمانی که مادر متوجه عشق او شد، به شدت او را در آغوش گرفت و دیگر به نصیحتهای او گوش نداد.
هوش مصنوعی: او به طور پنهانی رفت و حالش را به پدرش گفت، اما پدر به خاطر آن داستان سخت، بسیار ناراحت و مضطرب شد.
هوش مصنوعی: اما زمانی که تدبیر و چارهجویی از او برنیامد، کارش را به سرنوشت واگذار کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.