گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

قراری چون ندارد جانم اینجادل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟
سر عاشق کله‌داری نداندبنه کفشی، که من مهمانم اینجا
مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا
نه او پنهان شد از چشمم، که من نیزز چشم مدعی پنهانم اینجا
اگر بتوان حدیثی گوی از آن رویکه من بی‌روی او نتوانم اینجا
نگارینی که سرگرداند از مننگردانی، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

مبارک روز بود امروز، یاراکه دیدار تو روزی گشت ما را
من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدمبه چشم خود بهشت آشکارا
نه مهرست این، که داغ دولتست اینکه بر دل بر ز دست این بی‌نوا را
ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟که در دست اوفتاد این بی‌نوا را
درین حالت که من روی تو دیدمعنایت‌هاست با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

دلم در دام عشق افتاد هیلافتاده هر چه بادا باد هیلا
چو دل را در غمش فریادرس نیستمرا از دست دل فریاد هیلا
بر آب چشم من کشتی برانیدکه توفان در جهان افتاد هیلا
بده ساقی، چو کشتی ساغر میبه یاد دجلهٔ بغداد هیلا
منم وامق، تویی عذرا وفا کنتویی شیرین منم فرهاد، هیلا
ز اشک و سوز و آه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴

 

ز ما بودی، جدا بودن روا نیستیکی گفتی، دویی کردن سزا نیست
وجود خود ز ما خالی مپندارکه نقش از نقشبند خود جدا نیست
سرایی ساختی اندر دماغتکه غیر ار خواجه چیزی در سرا نیست
بنه تن بر هلاک، از خویش بینیکه درد خویش بینی را دوا نیست
چو خودرایان به خود جستی تو، ماراغلط کردی که: بی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹

 

زهی! شب نسخه‌ای از زلف و خالتتراز کسوت خوبی جمالت
حروف نقش چین را نسخه کردهمسلسل گشتن زلف چو دالت
به نام ایزد، چه فرخ فالم امروز!که دیدم طلعت فرخنده فالت
اگر بودی مرا در دست مالینمی‌بودم بدین سان پایمالت
بسی گندم نمایی می کنی، لیکنشاید شد بدین‌ها در جوالت
تو می‌گوئی که که: من ما هم، ولیکنمن مسکین ندیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸

 

چو دل شد زان او هرگز نمیردچو خورد از خوان او هرگز نمیرد
به سر می‌گردم از عشقش، چو دانمکه سرگردان او هرگز نمیرد
تن عاشق بمیرد در جداییولیکن جان او هرگز نمیرد
به دردش گر دلم زین پیش می‌مردپس از درمان او هرگز نمیرد
تنم را پر شود پیمانهٔ عمرولی پیمان او هرگز نمیرد
به زندان عزیزی در شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

جهان از باد نوروزی جوان شدزمین در سایهٔ سنبل نهان شد
قیامت می‌کند بلبل سحرگاهمگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟
ز رنگ سبزه و شکل ریاحینزمین گویی به صورت آسمان شد
صبا در طرهٔ شمشاد پیچیدبنفشه خاک پای ارغوان شد
بهار آمد، بیا و توبه بشکنکه در وقتی دگر صوفی توان شد
ز رنگ و بوی گل اطراف بستانتو پنداری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷

 

بریدن حیفم آید بعد از آن عهدچنین رویی نشاید آن چنان عهد
گرفتم عهد ازین بهتر نداریبه زودی تازه کن باری همان عهد
چو گل عهد تو بس ناپایدارستاز آنم پیر کردی، ای جوان عهد
به عهدت دست میگیری، چه سودست؟چو یک ساعت نمی‌پایی بر آن عهد
چو فرمانت روان گردید بر منبرون رفتی و بشکستی روان عهد
میان بستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲

 

گر آن کاری که من دانم بر آیدبهل تا در وفا جانم برآید
من آن ایام دولت را چه گویم؟که گوی او به چوگانم برآید
کدامین مور باشم من؟ که روزیسخن پیش سلیمانم برآید
شکار آهویی زان گونه وحشیعجب کز شست و پیکانم برآید!
چنان گریم ز هجرانش، که کشتیبه آب چشم گریانم برآید
برآرد غنچهٔ مهر آن گیاهیکز اشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

مرا از بخت اگر کاری برآیدبه وصل روی دلداری برآید
ولیکن دور گردون خود نخواهدکه کام یاری از یاری برآید
اگر خوبان گیتی را کنی جمعبه نام من ستمگاری برآید
و گر من طالب اندوه گردمز هر سویش طلبکاری برآید
دل من گر بکارد دانهٔ غمازان یک دانه انباری برآید
ز دلتنگی اگر رمزی بگویمازان تنگی به خرواری برآید
گلی را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶

 

دل من فتنه شد بر یار دیگرچه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟
ندیدم در تو چندان کاردانیکه اندر پیش گیری کار دیگر
بهل، تا بر سرما پاره گرددبه نام نیک یک دستار دیگر
ازان زاری نه بیزاری، هماناکه از نو می‌نهی بازار دیگر
میانت را نبود آن بند غم بس؟که می‌بندی بدو زنار دیگر
چنان زان رخنها نیکت نیامدکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰

 

به رخ شمع شبستانم تویی بسبه قامت سرو بستانم تویی بس
نهان بودی زما، پیداستی بازکنون پیدا و پنهانم تویی بس
من و ما و دل و جان و سر و مالهمه کفرست، ایمانم تویی بس
اگر در دل کسی بود، آن ندانممیان نقطهٔ جانم تویی بس
گر از خود دیگری گوید، من از توهمی گویم، که برهانم تویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱

 

نه مانند تو زیبایی ببینمنه مثلث سرو بالایی ببینم
عجب دارم که: در فردوس فردابدین صورت تماشایی ببینم
دل از من خواستی،دل نیست، حالیبهل، باشد که: از جایی ببینم
مرا از آستانت غیرت آیداگر بر خاک او پایی ببینم
توان برد از دهانت بوسه ای چنداگر یک روز یغمایی ببینم
چو دادی وعدهٔ وصلم به فرداامانم ده، که فردایی ببینم
بگویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸

 

نه بی‌یادت برآید یک دم از مننه بی‌رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی، که دانیبه شرط آنکه گویی: مرهم از من
دلم را خون تو میریزی و ترسمکه خواهی خون بهای دل هم از من
مرا از هر که دیدی بیش کشتیمگر کس را نمی‌بینی کم از من؟
اگر آهی بر آرم زین دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵

 

تو سروی ، بر نشاید چیدن از توتو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو
من آشفته دل را تا کی آخرمیان خاک و خون غلتیدن از تو؟
به گردان رخصت خونم به عالمکه رخصت نیست برگردیدن از تو
گرم صد آستین بر رخ فشانینخواهم دامن اندر چیدن از تو
ترا چون هیچ ترسی از خدا نیستهمی باید مرا ترسیدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۵

 

دل من خستهٔ یاریست بی‌توتنم در قید بیماریست بی‌تو
مرا گوییکه: بی‌من جان همی دهکرا خود غیر ازین کاریست بی‌تو؟
ترا در سر دلازاریست بی‌منمرا با خود دلازاریست بی‌تو
تو فخری میکنی بر من، چه حاجت؟مرا از خویش خود عاریست بی‌تو
دلی را شاد پنداری تو، زنهار!مپندار این که پنداریست بی‌تو
فضای هفت کشور بر دو چشممز غم چون چاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۴

 

کدامین نقشبند این نقش بستی؟همه یک دست و هر نقشی به دستی
به نور جان شدست این نقش ممتازو گرنه کی چنین در دل نشستی؟
گر این جان در بت سنگین بدیدیعجب دارم خلیل ار بت شکستی
ورین معنی بتی را جمع بودیکدامینمؤمناز بت باز رستی؟
بیا، تا هر دم از دستی بر آییممگر نقاش این آید به دستی
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۲

 

زهی! زلف و رخت قدری و عیدیقمر حسن ترا کمتر معیدی
همه خوبان عالم را بدیدمبر آن طوبی ندارد کس مزیدی
مراد چرخ ازرق جامه آنستکه باشد آستانت را مریدی
برآن درگه بمیرم، بس عجب نیستبه کوی شاهدی گور شهیدی
به گنجی می‌خرم وصل ترا، گرز کنجی بر نیاید من یزیدی
شبی در گردنت گویی بدیدمدو دست خویش چون حبل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۸

 

خوشا آن عشرت و آن کامرانیکه ما را بود از ایام جوانی
سفر کردم به امید غنیمتغنیمت عمر بود و گشت فانی
ندیدم سود و فرسودم، چه بودیکه ارزیدی بدین سودا زیانی؟
بدادم عمر و درد دل خریدمچه شاید گفت ازین بازارگانی؟
جوانی را به خواب اکنون توان دیدکه تن بی‌خواب گشت از ناتوانی
رخم گل بود و بالا تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۱

 

تو در شهری و ما محروم از آن رویزهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی!
به بویت شاد میگردم همانانمیدانم که بادت میبرد بوی
به کوی خود دگر بیرون نیاییاگر بینی که من خاکم در آن کوی
نبودت هرگز این عادت، مگر بازغلط کردی گذر کردن بدین سوی
ترا هر موی دردستیست و آنگاهمن آشفته از دست تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۲

 

زهی! حسن ترا گل خاک کویینسیم عنبر از زلف تو بویی
رخت بر سوسن و گل طعنه‌ها زدکه بود این ده زبانی، آن دو رویی
نیامد در خم چوگان خوبیبه از سیب زنخدان تو گویی
سر زلفت ز بهر غارت دلپریشانست هر تاری به سویی
شدی جویای بالای تو گر سروتوانستی که بگذشتی ز جویی
ز زلفت حلقه‌ای جستم، ندادیچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » منطق‌العشاق » سر آغاز

 

به نام آنکه ما را نام بخشیدزبان را در فصاحت کام بخشید
به نور خود بر افروزندهٔ دلبه نار بیدلی سوزندهٔ دل
سر هر نامه‌ای از نام او خوشجهان جان ز عکس جام او هوش
درود از ما، سلام از حضرت اودمادم بر رسول و عترت او
ابوالقاسم، که شد عالم طفیلشفلک دهلیز چاوشان خیلش


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » منطق‌العشاق » در احوال خویش و صفت ممدوح

 

در آن ایام کز من دور شد بختسراسر کار من بی‌نور شد سخت
مرا دولت ز خود پرتاب میکردتنم پر تب، دلم پرتاب میکرد
در ایام جوانی پیر گشتهچو عنقا رفته، عزلت گیر گشته
نه قوت را مجالی در مزاجمنه دانش را وقوفی درعلاجم
تب ربعم به سال اندر کشیدهوز آن پشتم چو دال اندر کشیده
چه شبها اندرین معنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » منطق‌العشاق » در دعای ممدوح خداوند زاده

 

خداوندا، به ارواح بزرگانکه یوسف را نگه داری ز گرگان
بزرگش دار در دانش چو یوسفعزیز مصر گردانش چو یوسف
برنجش را ز باد غم مکن پستبه خواری دشمنانش را ببر دست
به پیش خواجه رونق بخش و نورشمدار از سایهٔ این خواجه دورش


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » منطق‌العشاق » در مذمت روزگار

 

جهان خالیست، من در گوشه زانممروت قحط شد، بی‌توشه زانم
اگر بودی چنان چون بود ازین پیشبزرگی کو بدانستی کم از بیش
چرا بایستمی ده نامه گفتن؟چو خامان درد دل با خامه گفتن؟
کی از ده نامه‌ای نامم برآید؟ز هر بیهوده‌ای کامم بر آید؟
چو دریا پر گهر دارم ضمیریولی گوهر نمیجوید امیری
چون ماه از طبع من خود نور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی