گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

خطش مشک از زنخدان می برآردمرا از دل نه از جان می برآرد
خطش خوانا از آن آمد که بی کلکمداد از لعل خندان می برآرد
مداد آنجا که باشد لوح سیمینشز نقره خط چون جان می برآرد
کدامین خط خطا رفت آنچه گفتممگر خار از گلستان می برآرد
چنین جایی چه خای خار باشدکه از گل برگ ریحان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

خطی کان سرو بالا می‌درآردبرای کشتن ما می‌درآرد
به زیبایی گل سرخش به انصافخطی سرسبز زیبا می‌درآرد
بگرد روی همچون ماه گوییهلالی عنبرآسا می‌درآرد
پری رویا کنون منشور حسنتز خط سبز طغرا می‌درآرد
ازین پس با تو رنگم در نگیردکه لعلت رنگ مینا می‌درآرد
هر آن رنگی که پنهان می‌سرشتیکنون روی تو پیدا می‌درآرد
هر آن کشتی که من بر خشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵

 

لب تو مردمی دیده داردولی زلف تو سر گردیده دارد
که داند تا سر زلف تو در چینچه زنگی بچه ناگردیده دارد
چو حسنت می‌نگنجد در جهانیبه جانم چون رهی دزدیده دارد
چو مژه بر سر چشمت نشاندسر یک مژه هر کو دیده دارد
وصال تو مگر در چین زلف استکه چندین پردهٔ دریده دارد
کنون هر کو به جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

دلی کز عشق جانان جان نداردتوان گفتن که او ایمان ندارد
درین میدان که یارد گشت یکدمکه کس مردی یک جولان ندارد
شگرفی باید از گنج دو عالمکه جان یک لحظه بی‌جانان ندارد
به آسانی منه در کوی او پایکه رهرو راه را آسان ندارد
چه عشق است این که خود نقصان نگیردچه درد است این که خود درمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

اگر درمان کنم امکان نداردکه درد عشق تو درمان ندارد
ز بحر عشق تو موجی نخیزدکه در هر قطره صد طوفان ندارد
غمت را پاک‌بازی می‌ببایدکه صد جان بخشد و یک جان ندارد
به حسن رای خویش اندیشه کردمبه حسن روی تو امکان ندارد
فروگیرد جهان خورشید رویتاگر زلف تواش پنهان ندارد
فلک گر صوفییی پیروزه‌پوش استولی این هست او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲

 

خطت خورشید را در دامن آوردز مشک ناب خرمن خرمن آورد
چنان خطت برآوردست دستیکه با خورشید و مه در گردن آورد
کله‌دار فلک از عشق خطتچو گل کرده قبا پیراهن آورد
خط مشکینت جوشی در دل انداختلب شیرینت جوشی در من آورد
فلک را عشق تو در گردش انداختجهان را شوق تو در شیون آورد
ندانم تا فلک در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

چو طوطی خط او پر بر آوردجهان حسن در زیر پر آورد
به خوش رنگی رخش عالم برافروختز سرسبزی خطش رنگی بر آورد
لب چون لعلش از چشمم گهر ریختبر چون سیمش از رویم زر آورد
گل از شرم رخ او خشک لب گشتز خشکی ای عجب دامن تر آورد
دهان تنگ او یارب چه چشمه استکه از خنده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

خطی سبز از زنخدان می بر آوردمرا از دل نه کز جان می بر آورد
خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلکمداد از لعل خندان می بر آورد
مداد اینجا چه باشد لوح سیمشز نقره خط خوش‌خوان می بر آورد
کدامین خط خطا رفت آنچه گفتممگر خار از گلستان می بر آورد
چنین باغی چه جای خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

چو قفل لعل بر درج گهر زدجهانی خلق را بر یکدگر زد
لب لعلش جهان را برهم انداختخط سبزش قضا را بر قدر زد
نبات خط او چون از شکر رستز خجلت چون عسل حل شد طبر زد
به رخش حسن چون بر عاشقان تاختنیندیشید و لاف لاتذر زد
رخ او تاب در خورشید و مه دادلب او بانگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱

 

مرا سودای تو جان می بسوزدچو شمعی زار و گریان می‌بسوزد
غمت چندان که دوزخ سوخت عمریبه یک ساعت دو چندان می‌بسوزد
فکندی آتشم در جان و رفتیدلم زین درد بر جان می‌بسوزد
رخ تو آتشی دارد که هر دمچو عودم بر سر آن می‌بسوزد
چو شمعم سر از آن آتش گرفته استکه از سر تا به پایان می‌بسوزد
مکن، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰

 

چو خورشید جمالت جلوه‌گر شدچو ذره هر دو عالم مختصر شد
ز هر ذره چو صد خورشید می‌تافتهمه عالم به زیر سایه در شد
چو خورشید از رخ تو ذره‌ای یافتبزد یک نعره وز حلقه به در شد
جهان آشفته و شوریده‌دل گشتفلک سرگشته و دریوزه‌گر شد
هزاران قرن پوشیده کبودیز سر آمد به پا وز پا به سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸

 

جهان از باد نوروزی جوان شدزهی زیبا که این ساعت جهان شد
شمال صبحدم مشکین نفس گشتصبای گرم‌رو عنبرفشان شد
تو گویی آب خضر و آب کوثرز هر سوی چمن جویی روان شد
چو گل در مهد آمد بلبل مستبه پیش مهد گل نعره‌زنان شد
کجایی ساقیا درده شرابیکه عمرم رفت و دل خون گشت و جان شد
قفس بشکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵

 

حدیث فقر را محرم نباشدوگر باشد مگر زآدم نباشد
طبایع را نباشد آنچنان خویکه هرگز رخش چون رستم نباشد
سخن می‌رفت دوش از لوح محفوظنگه کردم چو جام جم نباشد
هرآنکس کو ازین یک جرعه نوشیدمر او را کعبه و زمزم نباشد
سلیمان‌وار می‌شو منطق‌الطیرروا گر تخت ور خاتم نباشد
پس اکنون کیست محرم در ره فقردلی کو را نشاط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵

 

ره عشاق بی ما و من آمدورای عالم جان و تن آمد
درین ره چون روی کژ چون روی راستکه اینجا غیر ره بین رهزن آمد
رهی پیش من آمد بی نهایتکه بیش از وسع هر مرد و زن آمد
هزارن قرن گامی می‌توان رفتچه راه راست این که در پیش من آمد
شود اینجا کم از طفل دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

نگارم دوش شوریده درآمدچو زلف خود بشولیده درآمد
عجایب بین که نور آفتابمبه شب از روزن دیده درآمد
چو زلفش دید دل بگریخت ناگهنهان از راه دزدیده درآمد
میان دربست از زنار زلفشبه ترسایی نترسیده درآمد
چو شیخی خرقه پوشیده برون شدچو رندی درد نوشیده درآمد
ردای زهد در صحرا بینداختلباس کفر پوشیده درآمد
به دل گفتم چبودت گفت ناگهتفی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

دلا دیدی که جانانم نیامدبه درد آمد به درمانم نیامد
به دندان می‌گزم لب را که هرگزلب لعلش به دندانم نیامد
ندیدیم هیچ روزی تیر مژگانشکه جوی خون به مژگانم نیامد
ندیدیم هیچ وقتی لعل خندانشکه خود از چشم گریانم نیامد
چه تابی بود در زلف چو شستشکه آن صد بار در جانم نیامد
بسی دستان بکردم لیک در دستسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

دلی کز عشق تو جان برفشاندز کفر زلف ایمان برفشاند
دلی باید که گر صد جان دهندشصد و یک جان به جانان برفشاند
وگر یک ذره درد عشق یابدهزاران ساله درمان برفشاند
نیارد کار خود یک لحظه پیداولی صد جان پنهان برفشاند
اگر جان هیچ دامن گیرش آیدبه یک دم دامن از جان برفشاند
چه می‌گویم که از یک جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

دلم بی عشق تو یک دم نماندچه می‌گویم که جانم هم نماند
چو با زلفت نهم صد کار برهمیکی چون زلف تو بر هم نماند
واگر صد توبهٔ محکم بیارمز شوق تو یکی محکم نماند
جهان عشق تو نادر جهانی استکه آنجا رسم مدح و ذم نماند
دلی کز عشق عین درد گرددز دردش در جهان مرهم نماند
اگر یگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰

 

شبی کز زلف تو عالم چو شب بودسر مویی نه طالب نه طلب بود
جهانی بود در عین عدم غرقنه اسم حزن و نه اسم طرب بود
چنان در هیچ پنهان بود عالمکه نه زین نام و نه زان یک لقب بود
بتافت از زلف آن روی چو خورشیدکه گفت آن جایگه هرگز که شب بود
نگارستان رویت جلوه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

کسی کو خویش بیند بنده نبودوگر بنده بود بیننده نبود
به خود زنده مباش ای بنده آخرچرا شبنم به دریا زنده نبود
تو هستی شبنمی دریاب دریاکه جز دریا تو را دارنده نبود
درین دریا چو شبنم پاک گم شوکه هر کو گم نشد داننده نبود
اگر در خود بمانی ناشده گمتو را جاوید کس جوینده نبود
تو می‌ترسی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶

 

چو از جیبش مه تابان برآیدخروش از گنبد گردان برآید
بسی گل دیده‌ام اما ز رویشبه وقت شرم صد چندان برآید
اگر اندیشهٔ یک روزهٔ اوبگویم با تو صد دیوان برآید
بدو گفتم که ای گلچهره مگذارکه از گلنار تو ریحان برآید
مرا گفتا که خوش باشد که سبزهز گرد چشمهٔ حیوان برآید
خط سبزم به چستی سرخییی جستسزد گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶

 

رخت را ماه نایب می‌نمایدخطت را مشک کاتب می‌نماید
رخت سلطان حسن یک سوار استکه دو ابروش حاجب می‌نماید
رخت را صبح صادق کس ندیده استاگرچه صد عجایب می‌نماید
چو در عشق صادق نیست یک تنهمیشه صبح کاذب می‌نماید
ندانم تا چو رویت آفتابیمشارق یا مغارب می‌نماید
چو زلفت نیز زناری به صد سالنه رهبان و نه راهب می‌نماید
چه شیوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸

 

سر زلف تو پر خون می‌نمایدرجوع از صیدش اکنون می‌نماید
کمند زلف تو در صید یاربچگونه چست و موزون می‌نماید
شب زلف تو خوش باد از پی آنکهمه کارش شبیخون می‌نماید
که می‌داند که آن زنجیر زلفتچگونه عقل مجنون می‌نماید
چو زلف تو بشوریده است عالمرخت از پرده بیرون می‌نماید
ز حسن روی تو چون روی تابمکه هر ساعت در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

کسی کو هرچه دید از چشم جان دیدهزاران عرش در مویی عیان دید
عدد از عقل خاست اما دل پاکعدد گردید از گفت زبان دید
چو این آن است و آن این است جاویدچرا پس عقل احول این و آن دید
چو دریا عقل دایم قطره بیندبه چشم او نشاید جاودان دید
کسی کو بر احد حکم عدد کردجمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲

 

دلم دردی که دارد با که گویدگنه خود کرد تاوان از که جوید
دریغا نیست همدردی موافقکه بر بخت بدم خوش خوش بموید
مرا گفتی که ترک ما بگفتیبه ترک زندگانی کس بگوید
کسی کز خوان وصلت سیر نبودچرا باید که دست از تو بشوید
ز صد بارو دلم روی تو بیندز صد فرسنگ بوی تو ببوید
گل وصلت فراموشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار