گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴

 

عشق تو خواند مرا کز من چه می‌گذرینیکو نگر که منم آن را که می‌نگری
من نزل و منزل تو من برده‌ام دل توکه جان ز من ببری والله که جان نبری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منمزین دام بی‌خبری چون دانه می‌شمری
دوری ز میوه ما چون برگ می‌طلبیدوری ز شیوه ما زیرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵

 

در لطف اگر بروی شاه همه چمنیدر قهر اگر بروی که را ز بن بکنی
دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کنداملی الهوی اسقا یوم النوی بدنی
عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بودتو عقل عقل منی تو جان جان منی
من مست نعمت تو دانم ز رحمت توکز من به هر گنهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۸

 

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحریتو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری
اشتر به شعر عرب در حالت است و طربگر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری
من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنمبیننده تن ندهد هرگز به بی بصری
از بس که در نظرم خوب آمدی صنماهر جا که می‌نگرم گویی که در نظری
دیگر نگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۱

 

چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریمهندوی خویش کند هر دم به دلبریم
چون زلف کافر او آهنگ دین کندمدر حال بند کند در دام کافریم
مویی اگر همه خلق در من نگه نکنندمویی تمام بود زان زلف عنبریم
ای ساقی از می عشق دلقم بشو و بیاچون دلق زرق من است چند از سیه گریم
تا کی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفاچشم و چراغ مرا جائی ئشگرف و چه جا
جائی که هست فزون از کل کون و مکانجائی که هست برون از وهم ما و شما
صحن سراچهٔ او صحرای عشق شدهجان‌های خلق در او رسته به جای گیا
از اشک دلشدگان گوهر نثار زمینوز آه سوختگان عنبر بخار هوا
دارندگان جمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱

 

گفتی که وقت سحر سویت کنم گذریترسم ز پی نرسد این شام را سحری
خواهم که با تو شبی در پرده باده خورمگر خون من بخوری ور پرده‌ام بدری
آغاز هر طربی انجام هر طلبیهم ماه نوش لبی و هم سر و سیمبری
سرچشمهٔ نمکی خورشید نه فلکیهم فتنهٔ ملکی هم آفت بشری
دل بند و دل گسلی، در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵ - من افکاره العالی

 

دی آمد از در من آن دلفریب پسر

افکنده دام بلا زلفش به روز مطر

بودی به رنگ قمر رخشنده چهره او

نه ‌کی ز سرو روان تابیده جرم قمر

بر سرو قامت او افتاده همچو کمند

پرحلقه سلسله‌یی همرنگ مشک تتر

حاشانه مشک تتر هرگزکه از بر سرو

چندین شکنج و شکن سر داده یک به دگر

گفتی دوهندوی مست‌گردیده ازپی لعب

آسیمه‌سار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳۶ - در ستایش شهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب‌الله ثراه گوید

 

ای زلف یار چرا آشفته و دژمی

همخوابهٔ قمری همسایهٔ صنمی

من رند نامه‌سیاه تو از چه روسیهی

من زیر بار غمم تو از چه پشت‌خمی

نی‌نی تو نیز عبث خم نیستی و سیاه

دلهای خسته‌کشی در آفتاب چمی

عودی بر آتش و دود در دیده از تو برفت

چون ‌دود رفته‌ به‌ چشم‌ خون‌ گریم ‌از تو همی

ماه فلک سپرد عقرب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳۸

 

چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین
بردی چو جان ز تنم، تیرم مزن ز کمین
زان ره که خنده زنان آیی چو سرو روان
خواهم که هم به زمان خاکی شوم به زمین
ای بنده مهر و مهت، صد جان ته کلهت
گشتم چو خاک رهت، دامن ز بنده مچین
دل در غم چو تو مهی جان مرگم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۵۶

 

ای زلف دلبر من پربند و پرشکنی
گاهی چو وعدهٔ او گاهی چو پشت منی
گه دام سرخ مُلی‌ گه بند تازه‌ گلی
گه دِرْعِ مُعْصَفَری‌ گه طوقِ نسترنی
گه خوشهٔ عِنَبی‌ گه عُقْدهٔ ذنبی
گه پَردهٔ قَمَری‌گه حلقهٔ سمنی
چون رأی تیره‌دلان پرپیج و تاب و خمی
چون راه بدکُنشان پررنگ و زرق و فنی
گویی دلیل غمی‌ کاسیب جان و دلی
گویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۴۹

 

اَهذِهِ رَوزَةُ مِن ذاتِ اَحجالِ
اَم غُرَّةُ طَلَعَت فی شَهرِ شَوَالِ
اِذا رَأیتُم هِلالَ العیدِفَاغتَبِقُوا
بَعدَالفُطُورِ وَ غَنُّوا بَعدَ تَهلالِ
عَهدی به وَهوَ کإلا کلیلِ مُتَّسِقا
قَصارَ وَهوَ یُضا هی شِقَّ خَلخالِ
مَضَت ثَلثونَ مِن ایَامِ مُدَّتِنا
وَالرّاحُ لَم یَشفِ منّا حَرَّ بِلبالِ
اَهلاٌ بها والنَدامی طالَماَ فَرَقُوا
فَاَذَنُوا لِیَجِدَ وا عَهدَهَا البالِ
وَ مَرحبا بِسُلافِ طابَ مَکرَعُها
مَشمُولَةٍ مِن بَناتِ الکَرمِ سَلسالِ
یُدیرُها رَشأً ناهیکَ مشیَتَهُ
عَن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۰

 

جز آنکه مهر تو را جا به جان خود کردیم
تو خود بگوی به جای تو ما چه بد کردیم
مرم ز چشم رمد دیده کو خیال رخت
که ما ز خاک درت رفع آن رمد کردیم
چو دیده را پی فراشی حریم درت
نماند آب به خون دلش مدد کردیم
حدود منزل دل عشق و شوق و صدق و وفاست
پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی