گنجور

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱ - در صفت بهار و مدح ابوالحسن

 

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمناباغ همچون تبت و راغ بسان عدنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبودمیخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا
بوستان گویی بتخانهٔ فرخار شده‌ستمرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا
بر کف پای شمن بوسه بداده وثنشکی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا
کبک ناقوس‌زن و شارک سنتورزنستفاخته نای‌زن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷

 

در خمار می دوشینم ای نیک حبیبآب انگور دو سالینه‌م فرموده طبیب
آب انگور فرازآور یا خون مویزکه مویز ای عجبی هست به انگور قریب
شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنیچون بیاغاری انگور شود، خشک زبیب
این زبیب ای عجبی مردهٔ انگور بودچون ورا تر کنی زنده شود اینت غریب
می بباید که کند مستی و بیدار کندچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۹

 

جز به چشم عظمت هر که درو در نگردمژه در دیدهٔ او خار مغیلان گردد
گر نسیم کرمش بر در دوزخ به جهدهاویه خوبتر از روضهٔ رضوان گردد
هنرش هست فراوان گهرش هست نکوچون شجر نیک بود میوه فراوان گردد


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۲ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

دلم ای دوست تو دانی که هوای توکندلب من خدمت خاک کف پای تو کند
تا زیم، جهد کنم من که هوای تو کنمبخورد بر ز تو آنکس که هوای تو کند
شیفته کرد مرا عشق و ولای تو چنینشایدم هر چه به من عشق و ولای تو کند
نکنم با تو جفا، ور تو جفا قصد کنینگذارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۴

 

آمد ای سید احرار! شب جشن سدهشب جشن سده را حرمت، بسیار بود
برفروز آتش برزین که درین فصل شتاآذر برزین پیغمبر آذار بود
آتشی باید چونانکه فراز علمشبرتر از دایرهٔ گنبد دوار بود
چون ز گردون بر ازین سلسلهٔ زر اندودقرص خورشید، فرو خفته، نگونسار بود
آتش و دود چو دنبال یکی طاووسیکه بر اندوده به طرف دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۶ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

صنما بی تو دلم هیچ شکیبا نشودو گر امروز شکیبا شد فردا نشود
یکدل و یکتا خواهم که بوی جمله مراو آنکه او چون تو بود، یکدل و یکتا نشود
تجربت کردم و دانا شدم از کار تومنتا مجرب نشود مردم، دانا نشود
ناز چندان کن بر من که کنی صحبت منتا مگر صحبت دیرینه معادا نشود
نکشم ناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۳ - در وصف بهار و مدح شهریار

 

نوبهار آمد و آورد گل تازه فرازمی خوشبوی فزار آور و بربط بنواز
ای بلنداختر نام‌آور، تا چند به کاخسوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز
بوستان عود همی‌سوزد، تیمار بسوزفاخته نای همی‌سازد، طنبور بساز
به قدح بلبله را سر به سجود آور زودکه همی بلبل بر سرو کند بانگ نماز
به سماعی که بدیعست، کنون گوش بنهبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۸ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

ای خداوند خراسان و شهنشاه عراقای به مردی و به شاهی برده از شاهان سباق
ای سپاهت را سپاهان رایتت را ری مکانای ز ایران تا به توران بندگانت را وثاق
ای جهان را تازه کرده رسم و آیین پدرای برون آورده ماه مملکت را از محاق
ای ملک مسعود بن محمود کاحرار زمانبر خداوندی و شاهی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۵

 

خیز بترویا! تا مجلس زی سبزه بریمکه جهان تازه شد و ما ز جهان تازه‌تریم
بر بنفشه بنشینیم و پریشیم خطتتا به دو دست و به دو پای بنفشه سپریم
چون قدح گیریم از چرخ دو بیتی شنویمبه سمنبرگ چو می خورده شود لب ستریم
وگر ایدونکه بینجامدمان نقل و نبیذچارهٔ هر دو بسازیم که ما چاره گریم
بمزیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶ - در مدح ابوالحسن بن علی‌بن موسی

 

رفت سرما و بهار آمد چون طاووسیبه سوی سبزه برون آمد هر محبوسی
هر زمان نوحه کند فاخته، چون نوحه‌گریهر زمان کبک همی‌تازد، چون جاسوسی
بر سر سرو زند پردهٔ عشاق، تذروورشان نای زند، بر سر هر مغروسی
بر زند نارو، بر سرو سهی «سرو سهی»بر زند بلبل بر تارک گل قالوسی
دم هر طوطیکی چون ورق سوسن ترباز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۲ - در مدح ابوالحسن عمرانی

 

صنما! گرد سرم چند همی‌گردانیزشتی از روی نکو زشت بود گر دانی
یا بکن آنچه شب و روز همی وعده دهییا مکن وعده هر آن چیز که آن نتوانی
از حد و غایت نافرمانی در مگذرکه پدیدارست اندازهٔ نافرمانی
دل من بردی و از خویشتنم دور کنیبرنیاید صنما کار بدین آسانی
مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبیندهی داد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » مسمط چهارم

 

بوستانبانا امروز به بستان بده‌ای؟
زیر آن گلبن چون سبز عماری شده‌ای؟
آستین برزده‌ای دست به گل برزده‌ای؟
غنچه‌ای چند ازو تازه و تر بر چده‌ای؟
دسته‌ها بسته به شادی بر ما آمده‌ای؟
تا نشان آری ما را ز دل افروز بهار؟
باز گرد اکنون و آهستگشان بر سر و روی
آبکی خرد بزن خاک لب جوی بروی
جامه‌ای بفکن و برگرد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

بوستانبانا! حال و خبر بستان چیست
وندرین بستان چندین طرب مستان چیست
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چیست
وین نواها به گل از بلبل پردستان چیست
در سروستان بازست، به سروستان چیست
اور مزدست، خجسته سر سال و سرماه
باز در زلف بنفشه حرکات افکندند
دهن زرد خجسته به عبیر آگندند
در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند
بر سر نرگس مخمور طلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

آب آنگور بیارید که آبانماهست
کار یکرویه به کام دل شاهنشاهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست
دست تابستان از روی زمین کوتاهست
آب انگور خزانی را خوردن گاهست
که کس امسال نکرده‌ست مر او را طلبی
شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی
که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی
همه را زاد بیکدفعه، نه پیش و نه پسی
نه ورا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری