گنجور

آمار شعرها

 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۲

 

آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی

به دو عالم ندهم ذوق تماشای کسی

از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف

که کنم مو به مو سیر سراپای کسی

تیغ از جوهر خود سلسله جنبان دارد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۳

 

نه چنان دانه دل سوخت ز سودای کسی

که شود سبز ز آب رخ زیبای کسی

آب ازان در قدم سرو به خاک افتاده است

که ندارد خبر از قامت رعنای کسی

خانه زادست سیه مستی صاحب نظران

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۴

 

چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟

گذرد قافله عمر و تو غافل باشی

در سرانجام سفر باش و سبک کن خود را

تو نه آن دانه شوخی که درین گل باشی

کعبه در گام نخستین کند استقبالت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۵

 

سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی

دل چراغی است که روشن شود از خاموشی

بیشتر فتنه عالم ز سخن می زاید

مادر فتنه سترون شود از خاموشی

مهر زن بر لب گفتار که در بزم جهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۶

 

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی

دو سه جامی بکش از شرم برآ ای ساقی

از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم

رحم کن بر جگر تشنه ما ای ساقی

چند چون شمع ز فانوس حصاری باشی؟

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۸

 

می وصل تو به کم حوصله ها ارزانی

نشائه خون جگر باد به ما ارزانی

ما تهیدستی خود را به دو عالم ندهیم

نقد وصل تو به این مشت گدا ارزانی

دست ما کم شود از چاک گریبان خالی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲۹

 

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی

که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی

صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار

بر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی

می شود سنگ نشان کعبه مقصودش را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۰

 

چه شود گر به پیامی دل من شاد کنی؟

پیش ازان روز که بسیار مرا یاد کنی

می کند یک سخن تلخ مرا شادی مرگ

گر نخواهی به شکرخنده دلم شاد کنی

رتبه عشق خداداد ز خوبی کم نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۱

 

تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟

دست تا چند درین خانه زنبور کنی؟

خلوت خاص تو در خانه دل خواهد بود

خانه گل چه ضرورست که معمور کنی؟

چند در خواب رود عمر تو ای بی پروا؟

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۲

 

از سر صدق اگر سینه خود چاک کنی

فیض صبح از نفس پاک خود ادراک کنی

در قیامت گل بی خار ثمر می بخشد

نیش خاری که تو از آبله نمناک کنی

ابر از گوهر شهوار ترا لقمه دهد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۳

 

دل چون شیشه خود گر تهی از باده کنی

کوری دیو هوا، پر ز پریزاده کنی

آنچه از مهلت ایام نصیب تو شده است

آنقدر نیست که برگ سفر آماده کنی

بنده آزادکنان بند خود افزون سازند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۴

 

تا تو چون شانه دل چاک مهیا نکنی

پنجه در پنجه آن زلف چلیپا نکنی

بر کلاه خرد و هوش اگر می لرزی

به که نظاره آن قامت رعنا نکنی

روزگارت شود از آب گهر شیرین تر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۵

 

از خودی چشم بپوشان اگر اهل دینی

که خدابین نشود دیده هر خودبینی

در سرانجام سفر باش که از سنگ مزار

خیمه بیرون زده خوش قافله سنگینی

سازد از سینه پرجوش جهان را خوشوقت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۶

 

چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟

جمع شو تا هم از آیینه خود رو بینی

دیده بر شست گشا، چند ز کوته نظری

تیر مژگان ز کمانخانه ابرو بینی؟

حسن لیلی نبود پرده نشین ای مجنون

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۷

 

چه به هر سوی چو کوران به عصا می بینی؟

چاه زیر قدم توست چو وا می بینی

یک کف خاک ز تردامنیت خشک نماند

تو همان لغزش خود را ز قضا می بینی

بر زر و جامه بود چشم تو از نور و صفا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳۹

 

به خبر چند تسلی ز رخ یار شوی؟

سعی کن سعی که شایسته دیدار شوی

چند چون طوطی بی حوصله از بی بصری

به سخن قانع ازان آینه رخسار شوی؟

این که از داغ جدایی جگرت می سوزند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴۰

 

غنچه را راه در آن چاک گریبان ندهی

به کف طفل نوآموز گلستان ندهی

دست بیعت به گل داغ چو دادی، زنهار

فرصت بند گشودن به گریبان ندهی

می خورد شهر به هم گر تو ستمگر یک روز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴۱

 

بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟

که به صد ناز در اندیشه ما می آیی؟

مگر از سیر خود ای ماه لقا می آیی؟

که عجب در نظر من به صفا می آیی؟

می چکد خون ز دم تیغ نگاهت امروز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴۲

 

رخ برافروخته دیگر به نظر می آیی

از شکار دل گرم که دگر می آیی؟

از صدف گوهر شهوار نیاید بیرون

به صفایی که تو از خانه بدر می آیی

می چکد آب حیات از گل رخسار ترا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴۳

 

عیش فرش است در آن محفل روح افزایی

که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی

گرد کلفت ننشیند به جبین در بزمی

که بود دست فشان سرو سهی بالایی

مردمک مهر خموشی است نظربازان را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

[صفحهٔ اول] … [۵۹] [۶۰] [۶۱] [۶۲]