گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳

 

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانیحاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت بادگر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشتعاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶

 

بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارمهرچه تو نه‌ای جانا من ز جمله بیزارم
همچو شمع می‌سوزم همچو ابر می‌گریمهمچو بحر می‌جوشم تا کجا رسد کارم
یا ز دست هجر تو جاودان به پای افتمیا ز جام وصل تو قطره‌ای به دست آرم
از تو گر وصال آید قسم من وگر هجرانهرچه از تو می‌آید من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجاور نشانه می‌پرسی، رشته سر گمست اینجا
چون درین مقام آیی گوش کن که: در راهتز آب چشم مظلومان چاه زمزمست اینجا
چیست جرم ما؟ گویی کز حریف ناهمتاهر کجا که بنشینی گو کژدمست اینجا
جو فروش مفتی را از نماز و از روزهرنگ چهرهٔ کاهی بهر گندمست اینجا
گر حریف مایی تو، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

مرد این ره آن باشد کو به فرق سر خیزدبا غمش چو بنشیند از دو کون برخیزد
من غلام رندی، کو، چون به باده بنشینداز خود و تو و من او جمله بی‌خبر خیزد
مرد راهبر باید پیر راهت، ای برناورنه گم شوی با او، گرنه راهبر خیزد
نقش طاعت خود را محو کن، که آن ساعتخویش بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۶

 

گر چه زان ما گشتی، سر ما چه دانی تو؟ور چه مات می‌خوانیم، این دعا چه دانی تو؟
چون ز خود نشد خالی هیچ نفس خودبینتاز خدا سفر کردن، در خدا چه دانی تو؟
شب چو خفته می‌باشی تا به روز در خلوتگر هدر شودخونی، یا هبا چه دانی تو؟
ای که مرد معنی را زیر خرقه می‌جوییآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۵

 

او شوی چو خود را تو از میانه بر گیریدر بها بیفزایی، تا بهانه بر گیری
سنگ و شانه‌ای باید تا ز پا و سر گوییپا و سر چو گم گردد سنگ و شانه برگیری
گر مقیم درگاهی خاک شو، که در ساعتگردنت زند گر سر ز آستانه برگیری
دام شرک را دانه جز تو کس نمی‌بینمگر ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۴

 

بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشیاز میان بنگریزی، در کنار ما باشی
دل چو در بلا افتد، رحمتی کنی بر دلغم چو فتنه انگیزد، غمگسار ما باشی
چشمت ار کمان گیرد، پایمرد دل گردیزلفت ار کمین سازد، دستیار ما باشی
چون به روز هجرانم، رخ ز من نپیچانیچون شب گریز آید، یار غار ما باشی
خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹

 

رحم بر گدایان نیست ماه نیمروزی رامهرماش چندان نیست ماه نیمروزی را
روی پر نگارش بین چشم پرخمارش بینلعل آبدارش بین ماه نیمروزی را
آن مهست یار رخسار شکرست یا گفتارعارضست یا گلزار ماه نیمروزی را
جعد مشکبارش گیر زلف تابدارش گیرخیز و در کنارش گیر ماه نیمروزی را
لعبت بری پیکر و آفتاب شب زیورگر ندیده‌ئی بنگر ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » گزیده اشعار » مسمطها » شمارهٔ ۳

 

ای نگار روحانی! خیز و پرده بالا زن

در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن

در ترانه معنی دم ز سر مولا زن

و آن گه از غدیر خم بادهٔ تولا زن

تا ز خود شوی بیرون، زین شراب روحانی

در خم غدیر امروز باده‌ای به جوش آمد

کز صفای او روشن جان باده‌نوش آمد

وآن مبشر رحمت باز در خروش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانیتا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان راآنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار منخنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیمدر قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰

 

در قمار عشق آخر، باختم دل و دین راوازدم در این بازی، عقل مصلحت بین را
فصل نوبهار آمد، جام جم چه می‌جوییاز می کهن پرکن، کاسهٔ سفالین را
آن که در نظر بازی ، عیب کوه‌کن کردیکاش یک نظر دیدی، عشوه‌های شیرین را
باد غیرت آتش زد، در سرای عطارانتا به چهره افشاندی، چین زلف مشکین را
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲

 

من گرفته‌ام بر کف نقد جان شیرین راتو نهفته ای در لب خنده‌های شیرین را
من فکنده‌ام در دل عقده‌های بی‌حاصلتو گشوده‌ای بر رخ طره‌های پرچین را
من ز دیده می‌ریزم قطره‌های گوناگونتو زشیشه می نوشی باده‌های رنگین را
تا نشانده‌ام در دل ساق سرو و سیمینتچیده‌ام به هر دستی میوه‌های سیمین را
چون به چهر فشانی چین زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱

 

نفس نامسلمانم از گنه پشیمان شدراهبی به راه آمد کافری مسلمان شد
دانه‌های خال او دام راه آدم گشتحلقه‌های موی او مار حلق شیطان شد
از سیاهی بختم زلف یار در هم گشتوز تباهی حالم چشم دوست حیران شد
تا به پای او دادم نقد جان به آسانیمطلبم به دست آمد سخت کار آسان شد
مطربی به مستی کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۸

 

چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بینحلقه‌های او بشمر، عقده‌های کارم بین
از دمیدن خطش اشک من به دامن ریختهاله بر مهش بنگر، لاله در کنارم بین
دوش در گذرگاهی دامنش به دست آوردسعی گرد من بنگر، کوشش غبارم بین
نقد هر دو عالم را باختم به یک دیدنطرز بازیم بنگر، شیوهٔ قمارم بین
پر و بال عشقم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸ - مقام انسانی

 

خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانیای ز چشمه نوشت چشم و دل چراغانی
سرفرازی جاوید در کلاه درویشی استتا فرو نیارد کس سر به تاج سلطانی
تا به کوی میخانه ایستاده ام دربانهمتم نمیگیرد شاه را به دربانی
تا کران این بازار نقد جان به کف رفتمشادیش گران دیدم اندهش به ارزانی
هر خرابه خود قصریست یادگار صد خاقانچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

گر کشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست

کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبست

گر نوازی از لطفم ور کدازی از قهرم

هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست

گر وفا کنی شاید ورجفا کنی باید

قهرهات مستحسن لطفهات محبوبست

جلوه های تو موزون غمزهای تو شیرین

نازها بجای خود شیوهات مرغوبست

غمزه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱

 

دمبدم دل ما را از الست پیغام است

از بلی بلی جانرا تازه تازه اسلامست

خاص می نه پندارد کاین بروز اول بود

بعد از آن سخن بگسست این عقیده عامست

گوش هر خدا بینی مستمع بود از حق

وانکه او نمی بیند بی گمان که او خامست

هر دو کون را ایزد دم بدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

زاهدا قدح بردار این چه غیرت خام است

زهد خشک را بگذار رحمت خدا عامست

خویش را چه میسوزی زهد را بر آتش ریز

کیسها چه میدوزی نقدها ترا رامست

ذوق می چه نشناسی شعله گر شوی خامی

آنکه مست جانان نیست عارف اربود عامست

عشق کهنه صیادیست ما چو مرغ نو پرواز

خال مهوشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

هرکجا بود خوبی در فنون حسن استاد

در رموز معشوقی از تو میبرد ارشاد

زلف کافرت سرکش تیر غمزه‌ات جانکاه

دین ز دست این نالد جان از او کند فریاد

عشق تو خرابم کرد هجر تو کبابم کرد

از لبت شرابم ده زنده‌ام کن و آباد

بیتو چون توانم زیست با تو چون توانم بود

هجر میکند بیداد وصل میکند بنیاد

هجرت آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۸

 

خوشه چین حسنم من گرد خرمنت ای ماه

بر امید احسانی آمدم بدین درگاه

حسن کم نمی‌گردد ناامید مپسندم

خستهٔ گدائی را از درت مران ای شاه

جز ره تو راهی نیست ز درت پناهی نیست

جز تو پادشاهی نیست لا اله الا الله

چون روم من از کویت چون به جز ره و رویت

هیچ جا نه بینم روی هیچ جا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۳

 

صبر از دلم برخواست ساقیا بیا هی هی

عشق همچنان برجاست ساقیا بیا هی هی

دین بخویشتن لرزید دل طمع ز جان ببرید

عشق نیست اژدرهاست ساقیا بیا هی هی

هی بر آتشم آبی درد باده با تابی

شعله از دلم برخواست ساقیا بیا هی هی

سر شد از نگاهی مست دین و دل برفت از دست

فتنه هم ز ما بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

رهی معیری » غزلها - جلد اول » ترک خودپرستی کن

 

گر به چشم دل جانا جلوه های ما بینیدر حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانینور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابیبا شکوه درویشان شاه را گدا بینی
گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی راعشق را هنر یابی درد را دوا بینی
چون صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

باز آب شمشیرت از بهار جوشیها

داد مشت خونم را یادگل فروشیها

ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم

کرد شمع این محفل داغم از خموشیها

یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستن

زین دوپرده بیرون نیست ساز عیب‌پوشیها

مایه‌دار هستی را لاف ما و من ننگ است

بی‌بضاعتان دارند عرض خودفروشیها

زاهدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۶

 

قید الفت هستی وحشت آشیانیهاست

شمع تا نفس دارد شیوه پرفشانیهاست

شانه را به ‌گیسویش طرفه همزبانیهاست

سرمه را به چشم او، الفت آشیانی هاست

ما زسیر این ‌گلشن عشوه طرب خوردیم

ورنه چشم واکردن عبرت امتحانیهاست

ای سحرتامل‌کن‌، یک نفس تحمل‌کن

وحشت و دم پیری شوخی و جوانیهاست

زلف تابدارش را شانه می‌دمد افسون

دیده وقف حیرت‌کن موج جان‌فشانیهاست

پیش چشم بیمارش‌ گر دوتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۸

 

لاف ما و من یکسر دعوی خداییهاست

خاک‌گرد و بر لب مال ایا چه بی‌حیاییهاست

اوج جاه خلقی را بی‌دماغ راحت‌کرد

بیشتر سر این بام جای بدهواییهاست

ریش دفتر تزوبر، خرقه‌، محضر بهتان

دین شیخ اگر این است فسق پارساییهاست

حق‌شناس غفلت هم زنگ دل نمی‌خواهد

آینه جلا دادن شکر خودنماییهاست

سعی خلوت دل‌ کن شاه ملک عزت باش

در برون در خفتن ذلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی