گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱

 

پاکا منّزها متعالی مهیمنا

ای در درون جان و برون از صفات ما

از رحمت تو کم نشود گر به فضل خویش

منت نهی و عفو کنی سیّئات ما

دوران شرّ و فتنه و طوفان و حیرت است

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

کاش که من بودمی هم ره باد صبا

تا گذری کردمی وقت سحر بر سبا

نامه ی بلقیس جان سوی سلیمان دل

کس نرساند مگر هدهد باد صبا

گر بگشاید ز هم چین سر زلف دوست

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

به آب توبه فرو شستم آتش صهبا

ز توبه تازه شدم چون گل از نسیم صبا

اسف همی خورم و غصه می کشم شب و روز

که کرده ام به خطا روزگار عمر هبا

نه یک زمان بده ام بی مشقت غربت

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

همت مجنون نکرد جز به حبیب التجا

لاجرم اندر جهان نام ببرد از وفا

بوی عرق چین تو روح مرا هم چنانک

پیرهن نور دل دیده ی یعقوب را

روضه ی جانم بسوخت آتش حسرت چو نی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا

تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا

زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد

شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را

گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

توبه بشکستند ما را برسرجمع آشکارا

برسرجمع آشکارا توبه بشکستند ما را

خسرو فرخنده انجم حکم کرد و کرد پی گم

دیگری را این تحکّم زهره کی بودی و یارا

متقّی مخمر نشاید کارها را وقت باید

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

چو عکس لعل تو بر دیده بگذرد ما را

خیال خال تو در حالت آورد ما را

کرامت می لعلت به معجزات خیال

نکرده چاشنیی هوش می برد ما را

مگر به صیقل جام وصال ساقی عهد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸

 

چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما را

به کمینه بندهٔ خود به از این نگر خدا را

اگر از سر عنایت به چو من نیاز مندی

نظری کنی به رحمت چه زیان کند شما را

وگرت به خواب بینم نکنم دگر شکایت

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما را

نه غمی که می توان گفت به هر کس آشکارا

نه دلی که می پذیرد ز مصاحبان نصیحت

نه سری که بر در آرد به سکونت مدارا

نه به مردمی پیامی نه به دوستی سلامی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا

حال دل این بی دل مَپسند چنین یارا

جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا

هم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را

گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

به سرنمی شود از روی شاهدان ما را

نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را

غلام سیم برانم که وقت دل بردن

به لطف در سخن آرند سنگ خارا را

به راستی که قبا بستن و خرامیدن

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

چنان به روی خود آشفته کرده ای ما را

که گل بنانِ چمن بلبلانِ شیدا را

قیامتی دگرآخر به فتنه برمفزای

مکن به سرمه سیه چشمِ شوخِ شهلا را

مبند زیور و زر بر چو سیم گردن و گوش

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را

خود وفا گویی نمی باید که باشد خوب را

گربه صبر آشفته کاران را غرض حاصل بود

بیش از این ممکن نباشد احتمال ایوب را

طالب وصلم ولیکن عمر ضایع می کنم

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

از من چه شد که یاد نیامد حبیب را

مردم ز درد و نیست غم من طبیب را

گو رنجه کن قدم به عیادت که خوب روی

نبود بدیع اگر بنوازد غریب را

برآستان دوست مجاور بدی سرم

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

 

عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را

کز دست او به خواب نبینم حبیب را

گر من شکایتی کنم از غصه رقیب

از باغبان رسد گله ای عندلیب را

ای من غریب شهر تو دانی نه لایق است

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶

 

رفتم و دریافتم پیر خرابات را

باز نمودم بدو کلّ مهمّات را

گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت

بیش عبادت مکن کعبه پرلات را

سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷

 

برخیز ساقیا بده آب حیات را

چون روح کن به معجزه احیا موات را

در حقّ من به ناحق اگر طعنه یی زنند

من نشنوم ز مدّعیان ترّهات را

کو روح معجزی که گر از من کند قبول

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸

 

دیر شد تا دوست می دارم ترا

آخر ای بخت از درم روزی درآ

من به تو چون تشنه مستعجل به آب

تو چرا از من چنین سیری چرا

گر خطایی در وجود آمد ز من

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

 

گر تو نگویی به من من به که دانم ترا

در نظر دیده ای دیده از آنم ترا

من به خود الا چو خود هیچ نبینم دگر

حیف بود گر زخود باز ندانم ترا

هستی من نیستی جز به وجود تو نیست

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

ای با جفا در ساخته با ما نمی‌سازی چرا

روزی ، شبی ، وقتی ، دمی ، با ما نپردازی چرا

با غمزگان مست گو ، صلح است ما را با شما

بر زه کمان کردن که چه، وین ناوک‌اندازی چرا

گر نیستی در خون من ، خصم دل مجنون من

[...]

حکیم نزاری
 
 
۱
۲
۳
۷۱
sunny dark_mode