گنجور

 
حکیم نزاری

دیر شد تا دوست می دارم ترا

آخر ای بخت از درم روزی درآ

من به تو چون تشنه مستعجل به آب

تو چرا از من چنین سیری چرا

گر خطایی در وجود آمد ز من

جان غرامت می دهم بی ماجرا

تو جهان جانی و جان جهان

بی تو گر بر من سرآید گو سرآ

زلف پرتابت مرا دیوانه کرد

چند رنجانی من دیوانه را

هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف

تو از آن هستی به خوبی ماورا

قوتی یابد نزاری راستی

گر کند بر سبزه خطّت چرا

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

بار کژ مردم به کنگرش اندرا

چون ازو سودست مر شادی ترا

حمیدالدین بلخی

ثمان من النسوان قد قیل کلما

تزوجت منکن اثنتین مقدرا

مطلقه احدیهما ثم بعد ذا

تزوجهن الکل جهرا و مظهرا

تحل له الاولی و ثامنها غدت

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

رند مستی جو دمی با او برآ

از در میخانهٔ ما خوش درآ

مجلس ما را غنیمت می شمر

زانکه اینجا خوشتر از هر دو سرا

جام می بستان و مستانه بنوش

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از شاه نعمت‌الله ولی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه