گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶

 

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتیگردون ورق هستی ما درننوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرددهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
آمرزش نقد است کسی را که در این جایاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی
در مصطبه عشق تنعم نتوان کردچون بالش زر نیست بسازیم به خشتی
مفروش به باغ ارم و نخوت شدادیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۷

 

ای باد که بر خاک در دوست گذشتیپندارمت از روضه بستان بهشتی
دور از سببی نیست که شوریده سوداهر لحظه چو دیوانه دوان بر در و دشتی
باری مگرت بر رخ جانان نظر افتادسرگشته چو من در همه آفاق بگشتی
از کف ندهم دامن معشوقه زیباهل تا برود نام من ای یار به زشتی
جز یاد تو بر خاطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸

 

چون فتنه شدم بر رخت، ای حور بهشتیرفتی و مرا در غم خود زار بهشتی
با دست تو من پای فشارم به چه قوت؟با روی تو من صبر نمایم به چه پشتی؟
بر خاک سر کوی تو یک روز بگریمزان گونه که بیرون نتوان رفت به کشتی
دانم که: حسابی نبود روز قیامتاو را که بدین حال تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۸

 

هرگوشه چو مینا، صنم حور سرشتی
در زیر فلک نیست چو میخانه بهشتی
تنگ است چنان عرصه افلاک که گویی
چون خانه خم گشته بنا، بر سر خشتی
چون غنچه که باشد که گریبان نکند چاک؟
آواز نی و جام می و دامن کشتی
آن گریه کجا رفت که طوفان صفتش را
بر صفحه دریا به خط موج نوشتی؟
دیدند دغا باختن کعبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی