گنجور

 
مشتاق اصفهانی
 

ناکرده عمل ایکه طلبکار بهشتی

خواهی چه ثمر خورد ز تخمی که نگشتی

صوفی همه تزویر بود کار تو فریاد

زآندم که کنی خرقه از این پشم که رشتی

نازم بسر کوی خرابات که آنجا

نه صومعه‌ای سنگ رهست و نه کنشتی

گشت آنکه فنادر تو شد آسوده که آنجا

نه بیم جهیمی است نه پروای بهشتی

من سنگ سیاهم نکند تربیتم لعل

ای پرتو خورشید بجو پاک سرشتی

هرگز سرخم نیست مرا آه که نبود

در کوی خرابات مرا طالع خشتی

گرد سرت این خامه مشتاق که هرگز

حرفی نه ز اسرار حقیقت ننوشتی