گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳۵

 

رندان همه جمعند در این دیر مغانهدرده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
خون ریزبک عشق در و بام گرفته‌ستو آن عقل گریزان شده از خانه به خانه
یک پرده برانداخته آن شاهد اعظماز پرده برون رفته همه اهل زمانه
آن جنس که عشاق در این بحر فتادندچه جای امان باشد و چه جای امانه
کی سرد شود عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹

 

سر در کف پایت نهم، ای یار یگانهروزی که درآیی ز درم مست شبانه
در صورت خوبان همه نوریست الهیاز شمع رخت می‌زند آن نور زبانه
با چشم تو یک رنگ چو گشتیم به مستیجز چشم تو ما را که برد مست به خانه؟
هر چند که جان را بر لعل تو بها نیستشرطیست که امروز نجوییم بهانه
آنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲

 

دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانهمی‌رفت بسر وقت حریفان شبانه
بر لاله ز نیلش اثر داغ صبوحیبر ماه ز مشکش گره جعد مغانه
یاقوت بمی شسته و آراسته خورشیدمرغول گره کرده و کاکل زده شانه
زلف سیهش را دل شوریده گرفتارتیر مژه‌اش را جگر خسته نشانه
بگشوده نظر خلق جهانی ز کنارهبربوده میانش دل خلقی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » مخمس

 

تاکی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد

در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شیخ بهایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۰

 

ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
خلقی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
که معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که ترا می طلبم خانه به خانه
هر کس به زبانی صفت مدح تو گوید
مطرب به سرود نی و بلبل به ترانه
حاجی بره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
مقصود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی