گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۷

 

افتاد دل و جانم در فتنه طراریسنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری
آید سوی بی‌خوابی خواهد ز درش آبیآب چه که می‌خواهد تا درفکند ناری
گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندیهین تا چه کنی سازم از آتشش انباری
گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردیبوده‌ست از آن من تو دانی و دیواری
دیوار ببر زین جا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۵

 

امشب پریان را من تا روز به دلداریدر خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری
من شیوه پریان را آموخته‌ام شب‌هاوقت حشرانگیزی در چالش و میخواری
جنی پنهان باشد در ستر و امان باشدپوشیده‌تر از پریان ماییم به ستاری
بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافلدر مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری
خود را تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۶

 

نظاره چه می‌آیی در حلقه بیداریگر سینه نپوشانی تیری بخوری کاری
در حلقه سر اندرکن دل را تو قویتر کنشاهی است تو باور کن بر کرسی جباری
تا بازرهی زان دم تا مست شوی هر دمگاهی ز لب لعلش گاهی ز می ناری
بگشای دهانت را خاشاک مجو در میخاشاک کجا باشد در ساغر هشیاری
ای خواجه چرا جویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۷

 

گر روی بگردانی تو پشت قوی داریکان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری
من بی‌رخ چون ماهت گر روی به ماه آرممه بی‌تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری
جان بی‌تو یتیم آمد مه بی‌تو دو نیم آمدگلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری
چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازیدست کی رسد در تو گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۸

 

ای جان و جهان آخر از روی نکوکارییک دم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خوشیا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری
در پیش دو چشم من پیوسته خیال توخوش خواب که می‌بینم در حالت بیداری
دل را چو خیال تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۹

 

ای بر سر بازارت صد خرقه به زناریوز روی تو در عالم هر روی به دیواری
هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقیهر گوشه چو منصوری آویخته بر داری
این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستنداین طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری
هر شاخ همی‌گوید من مست شدم دستیهر عقل همی‌گوید من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰۰

 

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاریتشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخرآن طره که دل دزدد ماننده طراری
در سوخته جان زن از آهن و از سنگشدر پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
بفروز چنین شمعی در خانه همی‌گردانباشد که نهان باشد او از پس دیواری
اندر پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹

 

ترسا بچه‌ای شنگی زین نادره دلداریزین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری
از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزیدر چاه زنخدانش هر جا که نگونساری
از هر سخن تلخش ره یافته بی دینیوز هر شکن زلفش گمره شده دین‌داری
دیوانهٔ عشق او هرجا که خردمندیدردی کش درد او هرجا که طلب کاری
آمد بر پیر ما می در سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۱ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

خواهم که بدانم من جانا که چه خوداریتا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری
گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشترصد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری
بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخربدخوتر ازین خواهی گشتن سرآن داری؟
بدخو نشدستی تو، گر زانکه نکردیمانبا خوی بد از اول چندانت خریداری
خدمت نکنی ما را، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۳

 

ای بلبل جانم (را) از روی تو گلزاری
رنگیست ز روی تو با هر گل رخساری
از دیدن ماه و خور عار آیدت ای دلبر
گر بهر تماشا را در خود نگری باری
بی معنی عشق تو جان در بدن خاکی
چون صورت رنگینست آرایش دیواری
اندر ره عشق تو گامی زدم و چون خود
در هر قدمی دیدم سرگشته طلب کاری
تنها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳

 

عشق تو دل هرکس بسته است بیک کاری

هر طالب سودی را برده است بباراری

اینجمع سحرخیزان زو شیفتهٔ مسجد

منصور اناالحق گوی آویخته برداری

در هر سر از او شوری در هر دل از او نوری

هر قومی و دستوری از خرقه و زناری

هر طایفهٔ راهی هر لشگری و شاهی

هر روی بدرگاهی هر یار پی یاری

هر کس ز پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱

 

ای سعی نگون‌، زین دشت‌، در سر چه هوا داری

کز یک دو تپش با خاک چون آبله همواری

صد عشق و هوس داریم، صد دام و قفس داریم

تا نیم نفس داریم کم نیست گرفتاری

پوشیدن اسرارست ای شخص حباب اینجا

عریانی دیگر نیست‌ گر جامه فرود آری

غمازی اگر ننگست باید مژه پوشیدن

بیرنگ نمی‌آید از آینه‌ ستاری

در غیبت نیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۵۱

 

ای جُسته جفاکاری جَسته ز وفاداری
بنمای وفاداری بگذار جفاکاری
آشفته‌ام از عشقت بیهوده چرا شیبی
آزرده‌ام از هجرت بیهوده چه آزاری
سیم‌است مرا در جسم از حسرت و غم خوردن
مشک است تورا در زلف از کَشّی و عیاری
ما هر دو حریفانیم از صنعتِ باریدن
من سیم همی بارم تو مشک همی باری
ای روی تو با خوبی وی خوی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۶

 

گر طاقت ما داری در مستی و هشیاری
ورنه سر خود گیری به زان که دل آزاری
هر چیز که دانستی هر چیز که ورزیدی
زان ها همه بازآیی وان ها همه بگذاری
دم دم دلِ مُشتاقان افتد به دگر جایی
ما را نبود جایی جز گوشه ی بی کاری
ره نیست موحّد را در خانقهِ کثرت
زیرا که بود واحد مفروع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۰

 

ترسا بچه یی ناگه بر کف می گلناری
از صومعه باز آمد سرمست به عیاری
بنشست چو عیتاران آن مونس غمخواران
از پسته خندان کرد آغاز شکر باری
افتاد ز عشق او در صومعه غوغایی
جستند ز سا لوسی پیران همه بیزاری
از دیدهٔ پیر ما شد اشک روان حالی
چون دید مریدان را از عشق بدان زاری
بگشاد زبان کای زین این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲

 

معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری
ای چشم ملامتگر بنگر به رخش باری
خامی که بدین صورت در کار نمی آید
او را نتوان گفتن جز صورت دیواری
گرد شکرت گردم کز وی مگسی رانم
انصاف نمی دانم شیرینتر ازین کاری
در عهد لبت شاید کز بهر شکر آید
از مصر بدین جانب هر روز خریداری
زان روز همی ترسم کز خانه برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی