گنجور

 
حکیم نزاری

گر طاقت ما داری در مستی و هشیاری

ورنه سر خود گیری به زان که دل آزاری

هر چیز که دانستی هر چیز که ورزیدی

زان ها همه بازآیی وان ها همه بگذاری

دم دم دلِ مُشتاقان افتد به دگر جایی

ما را نبود جایی جز گوشه ی بی کاری

ره نیست موحّد را در خانقهِ کثرت

زیرا که بود واحد مفروع ز بسیاری

این مرتبه گر خواهی کز خویش کنی حاصل

هرگز نشود الّا از موهبت باری

تا در طلبِ جانان دل بر نکنی از جان

مشغول ندارندت الّا به جگر خواری

زنهار مرو با خود کان جا نرسی وز خود

صعب است سفر کردن تا سهل نپنداری

ای خامِ بیفسرده نه زنده و نه مرده

از دوست نمی گویم از خود چه خبر داری

تو هیچ نیی وز خود برساخته ای چیزی

از سر بنهی روزی خودبینی و جبّاری

غافل منشین چندین مپرست بت سنگین

در گردنِ تو دینی حقّ است که بگزاری

تا روز کنی عادت چون سوختگان هر شب

بر خاکِ درِ تسلیم از دیده گهرباری

ای عذر پذیرنده خشنود شو از بنده

بپذیر نزاری را تا چند کند زاری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

خواهم که بدانم من جانا که چه خوداری

تا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری

گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر

صد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری

بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخر

[...]

امیر معزی

ای جُسته جفاکاری جَسته ز وفاداری

بنمای وفاداری بگذار جفاکاری

آشفته‌ام از عشقت بیهوده چرا شیبی

آزرده‌ام از هجرت بیهوده چه آزاری

سیم‌است مرا در جسم از حسرت و غم خوردن

[...]

فلکی شروانی

شاهی که بدو نازد شاهی به جهانداری

خواهند به نور از وی اجرام فلک یاری

فرخنده (منوچهر) آن کش دهر برد فرمان

دارد صفت یزدان در قصد نکوکاری

بدخواه ورا خویشی با محنت و درویشی

[...]

عطار

ترسا بچه‌ای شنگی زین نادره دلداری

زین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری

از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزی

در چاه زنخدانش هر جا که نگونساری

از هر سخن تلخش ره یافته بی دینی

[...]

مولانا

افتاد دل و جانم در فتنه طراری

سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری

آید سوی بی‌خوابی خواهد ز درش آبی

آب چه که می‌خواهد تا درفکند ناری

گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی

[...]

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه