گنجور

 
ناصر بخارایی

ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاری

بی زلف و رخت دارم روزی چو شب تاری

در بارگه وصلت بارم ندهی باری

گر کار کند همت ور یار کند یاری

یاران همه گر یاری با یار نمی‌یارند

ای یار تو یاری کن با یار اگر یاری

از همت من دارد قد تو سرافرازی

از بخت من آموزد زلف تو نگونساری

چشمم ز رخ و زلفت چشمه است، عجب نبود

در پای گل و سوسن گر آب شود جاری

از چشم چو عمانم ابر مژه برخیزد

وز هند کند هر دم در روم گهر باری

پیش تو کمان از زور، زه برد و کمر از زر

چون زور و زرم نبود، چاره چه بود، زاری

ای یار عزیز از تو عزت طلبد ناصر

بیچاره بُخاری را تا چند بود خواری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
منوچهری

خواهم که بدانم من جانا که چه خوداری

تا از چه برآشوبی، یا از چه بیازاری

گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر

صد کینه به دل گیری، صد اشک فروباری

بدخو نبدی چونین، بدخوت که کرد آخر

[...]

امیر معزی

ای جُسته جفاکاری جَسته ز وفاداری

بنمای وفاداری بگذار جفاکاری

آشفته‌ام از عشقت بیهوده چرا شیبی

آزرده‌ام از هجرت بیهوده چه آزاری

سیم‌است مرا در جسم از حسرت و غم خوردن

[...]

فلکی شروانی

شاهی که بدو نازد شاهی به جهانداری

خواهند به نور از وی اجرام فلک یاری

فرخنده (منوچهر) آن کش دهر برد فرمان

دارد صفت یزدان در قصد نکوکاری

بدخواه ورا خویشی با محنت و درویشی

[...]

عطار

ترسا بچه‌ای شنگی زین نادره دلداری

زین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری

از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزی

در چاه زنخدانش هر جا که نگونساری

از هر سخن تلخش ره یافته بی دینی

[...]

مولانا

افتاد دل و جانم در فتنه طراری

سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری

آید سوی بی‌خوابی خواهد ز درش آبی

آب چه که می‌خواهد تا درفکند ناری

گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی

[...]

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه