گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۳

 

نزدیک توام مرا مبین دورپهلوی منی مباش مهجور
آن کس که بعید شد ز معمارکی گردد کارهاش معمور
چشمی که ز چشم من طرب یافتشد روشن و غیب بین و مخمور
هر دل که نسیم من بر او زدشد گلشن و گلستان پرنور
بی من اگرت دهند شهدییک شهد بود هزار زنبور
بی من اگرت امیر سازندباشی بتر از هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰۳

 

پروانه نمی‌شکیبد از دورور قصد کند بسوزدش نور
هر کس به تعلقی گرفتارصاحب نظران به عشق منظور
آن روز که روز حشر باشددیوان حساب و عرض منشور
ما زنده به ذکر دوست باشیمدیگر حیوان به نفخه صور
یا رب که تو در بهشت باشیتا کس نکند نگاه در حور
ما مست شراب ناب عشقیمنه تشنه سلسبیل و کافور
بیم است شرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹

 

ای یار سرود و آب انگورنه یار منی به حق والطور
معزول شده است جان ز هرچهداده است بر آنت دهر منشور
می گوی محال ز آنکه خفتهباشد به محال و هزل معذور
نگشاید نیز چشم و گوشمرنگ قدح و ترنگ طنبور
پرنده زمان همی خوردمانانگور شدیم و دهر زنبور
پخته شدم و چو گشت پختهزنبور سزاتر است به انگور
تیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴

 

خورشید منی بروی پرنور
من از تو چو سایه مانده ام دور
خوبان همه صورت و تویی جان
عالم همه ظلمت و تویی نور
از روی تو نور می درافتد
در کوی تو همچو آتش از طور
بیمار غم تو همچو عیسی
کرده بنفس علاج رنجور
در حشر که باشد آدمی را
دیوان عمل کتاب منشور
عاشق بتو زنده گردد ای دوست
نی چون دگران بنفخه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۹۶

 

ای شمع رخ تو مطلع نورزین حسن و جمال چشم بددور
با پرتو عارض توخورشیدچون شمع درآفتاب بی نور
رخسار تو در جهان فروزیمانندهٔ آفتاب مشهور
از روی تو شام صبح گرددور زلف تو صبح شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشیدآمیخته مشک را ز کافور
از دست غم ت در زمانهیک خانهٔ دل نماند معمور
خاطر نرود به گلستانیآن را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷۷

 

ای شمع، رخ تو مطلع نور
زین حسن و جمال چشم بد دور
با پرتو عارض تو خورشید
چون شمع در آفتاب بی نور
رخسار تو در جهان فروزی
ماننده آفتاب مشهور
از روی تو شام صبح گردد
وز زلف تو صبح شام دیجور
انگیخته شام را ز خورشید
آمیخته مشک را ز کافور
از دست غم تو در زمانه
یک خانه دل نماند معمور
بر دار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸

 

مائیم که ذاکریم و مذکور
مائیم که ناظریم و منظور
مائیم که سیدیم و بنده
مائیم که ناصریم و منصور
مائیم محیط و موج و زورق
مائیم گدا و شاه دستور
مائیم همه ولی نه مائیم
مائیم که او به ماست مشهور
مائیم که زاهدیم و اوباش
مائیم که سرخوشیم و مخمور
مائیم شراب و جام و ساقی
مائیم حریف فاش و مستور
این نکته سید ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۵۶

 

از خلد گرفت بوستان نور
پیرایه و جامه یافت از حور
جامه ز حریر و حُلّه دارد
سرمایه ز لعل و درّ منثور
بودند چهار مه درختان
مانند مقامران مقمور
امروز نگرکه از تجمّل
گویی همه قیصر اند و فغفور
تا گشته هنوز طبع‌ گیتی
تَفسیده چنانکه طبع محرور
ابر و شجر از پی علاجش
ریزند همی گلاب و کافور
تا باد بهار پرده بر داشت
از چهرهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵ - سیّد انبیاء

 

ای قصر رسالت تو معمور
منشورِ رسالت ازتو مشهور
خدّام ترا غلام گشته
کیخسرو کیقباد و فغفور
درجمله کائنات گویند
صلواتِ تو تا دمیدن صور
معراج تو تا به قاب قوسین
جبرئیل به ره بماند از دور
هم حلقه به گوش توست غلمان
هم بنده کمترین تو حور
بنوشته خدای پیش از آدم
از بهر رسالت تو منشور
از هیبت غیرت تو موسی
دیدار خدا ندید بر طور
روشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالقادر گیلانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۹

 

با روی تو چیست جنت و هور
هر چیز نکو نماید از دور
ما را نظری که هست بر تست
خود حور و فرشته نیست منظور
لبهای تو کرد بر دلم سرد
اندیشه سلسبیل و کافور
چشم تو به خون ماست تشته
باشد همه وقت تشنه مخمور
بر غمزه منه گناه خونم
مأمور بود همیشه معذور
نزدیک تر که میدهم جان
از دیده مرو که می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی