گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۶

 

بیچاره کسی که زر نداردوز معدن زر خبر ندارد
بیچاره دلی که ماند بی‌توطوطیست ولی شکر ندارد
دارد هنر و هزار دولتافسوس که آن دگر ندارد
می‌گوید دست جام بخششما بدهیمش اگر ندارد
بر وی ریزییم آب حیوانگر آب بر آن جگر ندارد
بی برگان را دهیم برگیزان برگ که شاخ تر ندارد
آن‌ها که ز ما خبر ندارندگویند دعا اثر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۱

 

هر سینه که سیمبر نداردشخصی باشد که سر ندارد
وان کس که ز دام عشق دورستمرغی باشد که پر ندارد
او را چه خبر بود ز عالمکز باخبران خبر ندارد
او صید شود به تیر غمزهکز عشق سر سپر ندارد
آن را که دلیر نیست در راهخود پنداری جگر ندارد
در راه فکنده‌است دریجز او که فکند برندارد
آن کس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷

 

زین درد کسی خبر نداردکین درد کسی دگر ندارد
تا در سفر اوفکند دردممی‌سوزم و کس خبر ندارد
کور است کسی که ذره‌ای رابیند که هزار در ندارد
چه جای هزار و صد هزار استیک ذره چو پا و سر ندارد
چندان که شوی به ذره‌ای درمندیش که ره دگر ندارد
چون نامتناهی است ذرهخواجه سر این سفر ندارد
آن کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰

 

نور رخ تو قمر نداردشیرینی تو شکر ندارد
خوش باد عشق خوبروییکز خوبی او خبر ندارد
دارندهٔ شرق و غرب سلطانوالله که چو تو دگر ندارد
رضوان بهشت حق یقینمچون تو به سزا پسر ندارد
خوبی که بدو رسید بتوانباغی باشد که در ندارد
با زر بزید به کام عاشقپس چون کند آنکه زر ندارد
بی وصل تو بود عاشقانتچون شخص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

دل زخم تو را سپر نداردآماج تو جز جگر ندارد
شرط است که بر بساط عشقتآن پای نهد که سر ندارد
وین طرفه که در هوای وصلتآن مرغ پرد که پر ندارد
عشق تو چو چنبر اجل شدکس نه که بر او گذر ندارد
در درد توام، تو فارغ از منکس دردی ازین بتر ندارد
خاقانی از آن توست دریابکو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۹

 

نور رخ تو قمر نداردذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانهمانند تو یک پسر ندارد
بی‌بهره ز دولت غم تواز محنت ما خبر ندارد
آن کس که چو من به روی خوبتدل می‌ندهد مگر ندارد
دلدادهٔ صورت تو ای دوستجان را ز تو دوستر ندارد؟!
جانا دل تو چو روزگار استکن را که فگند بر ندارد
در سنگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵

 

نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شکر ندارد
در دور تو مادر زمانه
مانند تو یک پسر ندارد
بی بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد
آنکس که چو من بروی خوبت
دل می ندهد مگر ندارد
دلداده صورت تو ای دوست
جان را ز تو دوستر ندارد
جانا دل تو چو روزگارست
کآنرا که فگند بر ندارد
در سنگ اثر کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی