گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۵

 

جز جانب دل به دل نیاییمیک لحظه برون دل نپاییم
ماننده نای سربریدهبی‌برگ شدیم و بانواییم
همچون جگر کباب عاشقجز آتش عشق را نشاییم
ما ذره آفتاب عشقیمای عشق برآی تا برآییم
ما را به میان ذره‌ها جویما خردترین ذره‌هاییم
ور زانک بجویی و نیابیبدهیم نشان که ما کجاییم
در خانه چو آفتاب درتافتگرد سر روزن سراییم


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷۶

 

ما زنده به نور کبریاییمبیگانه و سخت آشناییم
نفس است چو گرگ لیک در سربر یوسف مصر برفزاییم
مه توبه کند ز خویش بینیگر ما رخ خود به مه نماییم
درسوزد پر و بال خورشیدچون ما پر و بال برگشاییم
این هیکل آدم است روپوشما قبله جمله سجده‌هاییم
آن دم بنگر مبین تو آدمتا جانت به لطف دررباییم
ابلیس نظر جدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰

 

لبیک زنان عشق ماییماحرام گرفته در وفاییم
در کوی قلندری و تجریددر کم زدن اوفتاده ماییم
جز روح طوافگه نداریمکز بادیهٔ هوا برآییم
گر در خور خدمتت نباشیمسقایی راه را بشاییم
ما در غم تو تو هم نگوییکاخر تو کجا و ما کجاییم
بر ما غم تو چو آسیا گشتدر صبر چو سنگ آسیاییم
آهسته که عاشقان عشقیمنرمک که غریبک شماییم
ببریدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

خورشید تویی و ذره ماییمبی روی تو روی کی نماییم
تا کی به نقاب و پرده یک رهاز کوی برآی تا برآییم
چون تو صنم و چو ما شمن نیستشهری و گلی تویی و ماییم
آخر نه ز گلبن تو خاریمآخر نه ز باغ تو گیاییم
گر دستهٔ گل نیاید از ماهم هیزم دیگ را بشاییم
بادی داریم در سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳

 

ای دوست، بیا، که ما توراییمبیگانه مشو، که آشناییم
رخ بازنمای، تا ببینیمدر بازگشای، تا درآییم
هر چند نه‌ایم در خور تولیکن چه کنیم؟ مبتلاییم
چون بی‌تو نه‌ایم زنده یک دمپیوسته چرا ز تو جداییم؟
چون عکس جمال تو ندیدیمبر روی تو شیفته چراییم؟
آن کس که ندیده روی خوبتدر حسرت تو بمرد، ماییم
ماییم کنون و نیم جانیبپذیر ز ما، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۸

 

گر ما گوییم‌، ماکجاییم

ور تو، تو هم آن‌ کسی‌ که ماییم

پوشیدگی‌ایم لیک رسوا

عریانی لیک در قباییم

گوشیم و شنیدنی نداربم

چشمیم و مژه نمی‌گشاییم

گر شکوه کنیم بی‌تمیزیم

ور شکر خیال نارساییم

تا خاک نشان دهیم عرشیم

چون سر به ‌گمان رسیم پاییم

بی نسبت نسبتیم و سحریم

نی هست نه نیست آشناییم

زین شعبده هیچ نیست منظور

جز آنکه به فهم در نیاییم

عیب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۳

 

ما گر چه ز خدمتت جداییم
تا ظن نبری که بی‌وفاییم
زان‌ها که وفا به سر نبردند
زنهار گمان مبر که ماییم
ما زَرق و ریا نمی‌فروشیم
حال دل خویش می‌نماییم
نزدیک توییم گر چه دوریم
بیگانه‌نمای آشناییم
این بیت ز گفته‌ی نظامی
گوییم و ز دیده خون گشاییم
«آیا تو کجا و ما کجاییم
تو زانِ‌که‌ای که ما تراییم؟»


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱

 

ما گرچه ز خدمتت جداییم
تا ظن نبری که بی وفاییم
آنها که وفا به سر نبردند
زنهار گمان مبر که ماییم
ما زرق و ریا نمی فروشیم
حال دل خویش می نماییم
نزدیک توییم گر چه دوریم
بیگانه نمای آشناییم
گر ملک جهان دهند ما را
چون وصل تو نیست بی نواییم
این بیت زگفتۀ نظامی
گوییم وز دیده خون گشاییم
آیا تو کجا و ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی