گنجور

 
عمادالدین نسیمی
 

ما مظهر ذات کبریاییم

ما جام جم جهان نماییم

ای تشنه! بیا که در حقیقت

ما آب حیات جان فزاییم

ای در غلط از ره دوبینی

آیا تو کجا و ما کجاییم؟

معلوم شود که غیر حق نیست

از چهره نقاب اگر گشاییم

ما را عدم و فنا نباشد

زانروی که عالم بقاییم

ای طالب صورت خدایی

چون بگذری از دویی خداییم

شاهنشه اعظمیم اگرچه

در کشور نیستی گداییم

زلفت چو دلیل ماست امروز

در سایه دولت هماییم

ظاهر شود آفتاب وحدت

از مشرق غیب اگر برآییم

در عالم بی چرا و بی چون

بی چون و چگونه و چراییم

ای خواجه! اگر تو شمس دینی

از روی حقیقت آنچه ماییم:

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد درآدم

ای ساقی روح پرور ما

لعل تو شراب کوثر ما

رخسار تو: آفتاب عالم

گفتار تو: شهد و شکر ما

سودای دراز «کنت کنزا»

زلف تو نهاد در سر ما

فردوس و نعیم جاودان، نیست

بی وصل رخ تو در خور ما

در ظلمت آفرینش، آمد

خورشید رخ تو رهبر ما

کی دل بر ما قرار گیرد

تا هست رخ تو دلبر ما

در بحر محیط عشقت، ای جان!

پرورده شده است گوهر ما

اندیشه نبست هیچ صورت

جز روی تو در برابر ما

ای مصحف بخت و فال دولت

مسعود شد از تو اختر ما

از مهر تو گشت قلب ما زر

شایسته سکه شد زر ما

ای جوهری ار ز روی معنی

نشناخته ای تو جوهر ما

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

ای گوهر گنج لامکانی

جانانه جان و جان جانی

در صورت نطق، آشکارا

در باطن اگرچه بس نهانی

از عین تو شد ظهور اشیا

ای گوهر لامکان! چه کانی؟

جانی و جهان و جسم و جوهر

هرچیز که بود و باشد آنی

بگذر ز خود و ببین خدا را

کاین است نشان بی نشانی

بر لوح وجود اگرچه حرفی

آن نقطه تویی که در میانی

چون رفع نقاب کردی از رخ

بی پرده شد آب زندگانی

ای موسی حق طلب! رها کن

بحث «ارنی » و«لن ترانی »

اشیا همه ناطقند و گویا

لیکن به زبان بی زبانی

فانی شو و در بقا وطن ساز

ای طالب عمر جاودانی!

بر صورت آدمیم، اگرچه

در خطه عالم معانی:

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

خورشید جمال ما عیان شد

زان، ظلمت شرک و شک نهان شد

انوار تجلیات حسنش

بر ذره فتاد و ذره جان شد

بر جسم رمیم چون نظر کرد

او زنده و حی جاودان شد

بنمود به هرکه چهره خویش

از شک برهید و بی گمان شد

از نقطه و حرف خط و خالش

اسرار کلام حق بیان شد

هر ذره که شد قبول فضلش

مقبول زمین و آسمان شد

چشمی که شد از رخش منور

بینا به جمال غیب دان شد

تنزیل و کتاب صورت او

تفسیر حقایق جهان شد

هفت آیت مصحف جمالش

مفتاح رموز کن فکان شد

آن دل که نشان وصل او یافت

گم گشت ز خویش و بی نشان شد

چون قوت صوت و نطق ما بود

امری که وجود و خلق از آن شد

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

شد گنج نهان ما هویدا

گنجی که از اوست عین اشیا

گنجی که عطای فیض او داد

یاقوت به کوه و در به دریا

گنجی که ز کاف و نون او شد

ترکیب وجود عالم انشا

گنجی که از او شد آفریده

امروز و پریر و دی و فردا

گنجی که نصیب هر که شد دید

در جنت جاودان خدا را

ای صورت غیر بسته در دل

سهو و غلط تو هست از اینجا

در ظاهر و باطن دو عالم

ماییم همه نهان و پیدا

ای بی خبر از جهان وحدت

بگذر ز دویی و باش یکتا

ای مفلس! اگر به گنج معنی

خواهی که شوی بصیر و بینا

قطع نظر از وجود خود کن

از نفی و ثبوت و لا و الا

تا بر تو، چو آفتاب مشرق

روشن شود این به مغرب ما

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

مخمور می شبانه ماییم

پیمانه کش مغانه ماییم

مفتاح خزاین سماوات

مفتوح شرابخانه ماییم

مست لب ساقی «سقاهم »

در جنت جاودانه ماییم

در کوی قلندران تجرید

بی ریش و بروت و شانه ماییم

از عالم لامکان و بی کیف

مرغ الف آشیانه ماییم

چنگ و دف و بر بط و نی و عود

اشعار تر و ترانه ماییم

آیینه صورت الهی

در شش جهت زمانه ماییم

ای طالب ذات حق! خدا را

گر می طلبی نشانه ماییم

بی حد و کرانه ایم، اگرچه

حد همه و کرانه ماییم

سوزنده شرک و هستی غیر

آن آتش یک زبانه ماییم

ای خواجه! ز روی واحدیت

چون در دو جهان یگانه ماییم

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

در خانه نه رواق گردون

ماییم ز اندرون و بیرون

لیلی نبود بجز رخ ما

بر چهره خود شدیم مجنون

ای طالب حق! ببین خدا را

در صورت خوب و حسن موزون

عشق رخ ماست، آنکه آمد

از هستی هر دو عالم افزون

ای بنده به نفس شوم تا کی؟

دنیی طلبی ز همت دون

روزی که برای آفرینش

پیوسته نبود کاف با نون

ماییم در این زمانه، ماییم

در عالم بی چرا و بی چون

(ماییم که بوده ایم و هستیم

بر حسن جمال خویش مفتون)

کی به شود، ای مریض شهوت!

رنج تو ز فرفیون و افیون

دیوی که تو را زد، او نخواهد

رام تو شدن، چه خوانی افسون؟

ای بی خبر از حقیقت ما!

واقف شو از این اشارت اکنون:

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

ماییم جهان «لی مع الله »

ما اعظم شأنی، الله الله

هستیم ز عاریت فقیری

در هردو جهان به فضل حق شاه

یک قطره ز هفت کشور ماست

از ماهی هفت بحر تا ماه

«ای سرو بلندقامت دوست »

دور از تو همیشه دست کوتاه

آیینه ماه تیره گردد

گر زانکه ز دل برآوریم آه

با تو غم دل چگونه گویم

چون نیستی از غم دل آگاه

ماییم عزیز مصر معنی

چون یوسف دل برآمد از چاه

ای گوشه نشین! مزن دم از عشق

زانرو که نه ای تو مرد این راه

عشق تو به خود کشید ما را

چون جذبه کهربا، تن کاه

ای صوفی! اگر چو باده صافی

می نوش و مکن ز باده اکراه

تا چون خط او شود محقق

پیش تو که ما به کام دلخواه:

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

ای رهبر ما به عالم ذات

روی تو به حق سبع آیات

شایسته تاج سروری نیست

آن سر که نشد فتاده در پات

ای مشرق آفتاب رویت

مشکوة وجود جمله ذرات

بی اسب و رخ و پیاده و فیل

فرزین تو کرده شاه را مات

ای سی و دو حرف خط و خالت

در ارض اله و در سماوات

انی لعطشت ایها الروح

من راحکم قم اسقنی هات

آن زمره که لات می پرستند

انوار تو دیده اند در لات

در عشق رخ تو عاشقی، کو

ما صار شهیدا انه مات

ای در طلبش نرفته گامی

خواهی که رسی به کام هیهات

ای صوفی عمر داده بر باد

می نوش و بیا که ما مضی فات

ماییم چو عین «کنت کنزا»

ماییم چو نار و نور و مشکات

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

برقع ز رخ قمر برانداز

اسرار نفهته را درانداز

از زلف و رخ آتشی و آبی

در جان و دل مه و خور انداز

صد فتنه و شور و شر برانگیز

آوازه روز محشر انداز

ظن همه را به حق یقین کن

بنیاد شک از جهان برانداز

بویی به خطا فرست و آتش

در نافه مشک و عنبر انداز

هردم ز برای فتنه، رسمی

از غالیه بر گل تر انداز

ای عاشق سروقامت دوست!

در پای مبارکش سر انداز

گنج و گهر است عشق جانان

خود را تو به گنج و گوهر انداز

ای ساقی سلسبیل و کوثر

پیمانه در آب کوثر انداز

بگشا سر خم که تشنه گشتند

این باده کشان ساغر انداز

ای طایر عالم هویت

وی سی و دو مرغ شهپر انداز

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم

ماییم امین سر اسما

ماییم حقیقت مسما

در صورت آب و خاک پنهان

در خال و خط نگار پیدا

ای حسن تو در جهان خوبی

بی شبه و شریک و مثل و همتا

ماییم سفینه ای که در وی

جمع آمده است هفت دریا

عین همه گر نه ای، چرا نیست

غیر از تو حقیقتی در اشیا

ای طالب گوهر حقیقت!

در بحر دل است، دیده بگشا

نظاره صورت خدا کن

در سی و دو خط وجه زیبا

ای در طلب لقای محبوب

دل صاف کن، آینه مصفا

هیهات که حق نبینی امروز

ای غره به وعده های فردا

جز روی تو بت نمی پرستیم

ای کعبه حسن و قبله ما

چون از گل آدم، ای نسیمی

ترکیب وجود ما شد انشا

روح القدسیم و اسم اعظم

روحی که دمیده شد در آدم