گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۵

 

برجه که بهار زد صلاییدر باغ خرام چون صبایی
از شاخ درخت گیر رقصیوز لاله و که شنو صدایی
ریحان گوید به سبزه رازیبلبل طلبد ز گل نوایی
از باد زند گیاه موجیدر بحر هوای آشنایی
وز ابر که حامله‌ست از بحرچون چشم عروس بین بکایی
وز گریه ابر و خنده برقدر سنبل و سرو ارتقایی
فخ شسته به پیش گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۲

 

در عشق هر آنک شد فدایینبود ز زمین بود سمایی
زیرا که بلای عاشقی راجانی شرط است کبریایی
زخم آیت بندگان خاص استسردفتر عاشق خدایی
کاین عالم خاک خاک ارزدآن جا که بلا کند بلایی
یک جو ز بلاش گنج زرهاستای بر سر گنج بین کجایی
از سوزش آفتاب محنتدر عشق چو سایه همایی
ای آنک تو بوی آن نداریتو لایق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۳

 

عشق است دلاور و فداییتنهارو و فرد و یک قبایی
ای از شش و پنج مهره بردهآورده تو نرد دلربایی
یکتا شده خوش ز هر دو عالمبربوده ز یک دلان دوتایی
آخر تو چه جوهر و چه اصلیای پاک ز جای از کجایی
در عالم کم زنان چه بیشیدر خطه دل چه جان فزایی
نتوان ز تو عشق صبر کردنصبرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۵

 

آن شمع چو شد طرب فزاییپروانه دلان به رقص آیی
چون جان برسد نه تن بجنبدجان آمد از لحد برآیی
چون بانگ سماع در که افتادای کوه گران کم از صدایی
کاین باد بهار می‌رساندرقصانی شاخ را صلایی
در ذره کجا قرار ماندخورشید به رقص در سمایی
هم آتش و دود گشته پیچاناز آتش روی جان فزایی
ماهی صنما ز روح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۶

 

ای بی‌تو محال جان فزاییوی در دل و جان ما کجایی
گر نیم شبی زنان و گویانسرمست ز کوی ما درآیی
جان پیش کشیم و جان چه باشدآخر نه تو جان جان مایی
در بام فلک درافتد آتشگر بر سر بام خود برآیی
با روی تو کیست قرص خورشیدتا لاف زند ز روشنایی
هم چشمی و هم چراغ ما راهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۸

 

ساقی انصاف خوش لقاییاز جا رفتم تو از کجایی
گر بنده بگویمت روا نیستترسم که بگویمت خدایی
خاموش نمی‌هلی که باشمراه گفتن نمی‌گشایی
می‌افشاری مرا چو انگورمعشوق نه‌ای مرا بلایی
گر چشم ببندم از تو کفر استزیرا که تو نور می‌فزایی
ور بگشایم بگویی منگردر ما تو بدیده هوایی


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶۹

 

برخیز و بزن یکی نواییبر یاد وصال دلربایی
هین وقت صبوح شد فتوحیهین وقت دعاست الصلایی
بگشا سر خنب خسروانیتا خلق زنند دست و پایی
صد گون گره است بر دل و نیستجز باده جان گره گشایی
از جای ببر به یک قنینهآن را که قرار نیست جایی
جز دشت عدم قرارگه نیستچون نیست وجود را وفایی
بر سفره خاک تره‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۱

 

ای قلب و درست را رواییپیش تو که زفت کیمیایی
در ره خر بد ز اسب رهواراز فضل تو کرده پیش پایی
گر پای سگی ره تو کوبدبر شیر وغاش برفزایی
در عشق تو پاشکستگاننددارند امید پرگشایی
در تو مگسی چو دل ببنددیابد ز درت پر همایی
فضل تو علی هین گفتتا نگشاید ره گدایی
خاموش که هر محال و صعبیآسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۱

 

ای راه تو را دراز نایینه راه تو را سری نه پایی
این راه دراز سالکان راکوته نکند مگر فنایی
عاشق ز فنا چگونه ترسدچون عین فنا بود بقایی
چون از تو نماند هیچ بر جایآنجاست اگر رسی بجایی
ای دل بنشسته‌ای همه روزبر بوی وصال جانفزایی
در لجهٔ بحر عشق جانتشد غرقه به بوی آشنایی
دری که به هر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

ای جان و جهان من کجاییآخر بر من چرا نیایی
ای قبلهٔ حسن و گنج خوبیتا کی بود از تو بیوفایی
خورشید نهان شود ز گردونچون تو به وثاق ما در آیی
اندر خم زلف بت پرستتحاجت ناید به روشنایی
زین پس مطلب میان مجلسآزار دل خوش سنایی
تا هیچ کسی ترا نگویدکای پیشهٔ تو جفانمایی


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۱

 

ای پیشهٔ تو جفانماییدر بند چه چیزی و کجایی
باری یک شب خیال بفرستگر ز آنکه تو خود همی نیایی
در باختن قمار با دوستدست اولین مکن دغایی
بیگانگی ای نگار بگذارچون با تو فتادم آشنایی
دانم که تو نه حریفی و منآخر نه که از برم جدایی
تاریکی هجر چند بینمنادیده به وصل روشنایی
ای حسن خوش تو کرده کاسدبازار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد

 

هستی به حقیقت ای سناییدر دیدهٔ عقل روشنایی
مقبول همه صدور گشتیاین کار تو نیست جز خدایی
آیم بر تو به طبع زیراکدانم که به نزد من نیایی
لیکن چکنم چگونه آیمچون نیست خبر که تو کجایی
معذورم اگر که می‌فرستمنزدیک تو شعر ای سنایی
هر کس که برد به بصره خرمابر جهل خود او دهد گوایی
چون آمده‌ای مرو ازیراکما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۲

 

ای غره شده به پادشائیبهتر بنگر که خود کجائی
آن کس که به بند بسته باشدهرگز که دهدش پادشائی؟
تو سوی خرد ز بندگانیزیرا که به زیر بندهائی
گر بنده نه‌ای چرا نه از تنتاین چند گره نه بر گشائی؟
زین بند گران که این تن توستچون هیچ نبایدت رهائی؟
پس شاه چگونه‌ای تو با بندچون بندهٔ خویش و مبتلائی؟
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۵ - در مدح سید سادات

 

با خاک در تو آشناییخوشتر ز هزار پادشایی
دیده رخ راز مه ببیندبر عارض تو ز روشنایی
از نکتهٔ طوطی لب توسیمرغ گزید پارسایی
جایی که زلب حیات بخشیعیسی بود از در گدایی
مهر تو و سینهٔ چو من کسطاوس و سرای روستایی
در خدمت عشق تست ما رادل عاریتی و جان بهایی
بردی ز پری و آدمی هوشیک راه بگوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

در کوی تو لولیی، گداییآمد به امید مرحبایی
بر خاک درت گدای مسکینبا آنکه نرفته بود جایی
از دولت لطف تو، که عام استمحروم چراست بی‌نوایی؟
پیش که رود؟ کجا گریزد؟از دست غمت شکسته پایی
مگذار که بی نصیب مانداز درگه پادشه گدایی
چشمم ز رخ تو چشم داردهر دم به مبارکی لقایی
جانم ز لب تو می‌کند وامهر لحظه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۵

 

دل در غم چون تو بی‌وفاییدر بستم و می‌کشم جفایی
عمرت خوانم از آنکه با کسچون عمر نمی‌کنی وفایی
هر روز به هر کسیت میلیهر لحظه به دیگریت رایی
گر نیست دل تو راست با مامی‌زن به دروغ مرحبایی
گم گشت و نشان همی نیابممسکین دل خویش را به جایی
در کوی خود ار ببینی او رااز ما برسان بدو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۴

 

دل در غم چون تو بی وفایی
در بستم و می کشم جفایی
عمرت خوانم ازآنکه با کس
چون عمر نمی کنی وفایی
هرروز بهر کسیت میلی
هر لحظه بدیگریت رایی
گر نیست دل تو راست باما
می زن بدروغ مرحبایی
گم گشت و نشان همی نیابم
مسکین دل خویش را بجایی
در کوی خود ار ببینی اورا
از ما برسان بدو دعایی
دردل غم غیر تست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » خوشتر ز هزار پارسائی

 

خوشتر ز هزار پارسائی

گامی به طریق آشنائی

در سینهٔ من دمی بیاسای

از محنت و کلفت خدائی

ما را ز مقام ما خبر کن

مائیم کجا و تو کجائی

آن چشمک محرمانه یاد آر

تا کی به تغافل آزمائی

دی ماه تمام گفت با من

در ساز به داغ نارسائی

خوش گفت ولی حرام کردند

در مذهب عاشقان جدائی

پیش تو نهاده ام دل خویش

شاید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵۶

 

ای عشق بیا که خوش بلائی
ای درد مرو مرا دوائی
زاهد تو برو به کار خود باش
ساقی تو بیا که جان مائی
ای عقل تو زاهدی و ما رند
با هم نکنیم آشنائی
مستیم و خراب و لاابالی
ای شاهد سرخوشان کجائی
در آینهٔ وجود سید
دیدیم تجلی خدائی


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۳

 

ای یار اگر تو یار مایی
با ما بر او چرا نیایی
مادام که تو حجاب خویشی
بیگانه ز آشنای مایی
امروز چرا چنین به یکبار
بیگانه شدی ز ما کجایی
پرواز چرا نمیکنی باز
وز سدره ی منتهی برآیی
ما تحتِ تو آمد آفرینش
تو گم شده در منی و مایی
ما توبه به جرعه ای بدادیم
مفروش تو نیز پارسایی
افسانه ی موعظت سرایان
نقدی ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۰

 

ای چشم مرا تو روشنایی
برخیز و بیا دمی کجایی
ما بی تو به کام دشمنانیم
شاید که به دوستان بشایی
پیغام به ما نمیفرستی
دیدار به ما نمی نمایی
هیهات اگر به رسم معهود
ناگاه شبی ز در درایی
بر پای تو سر نهم به عزّت
وز دیده کنم صدف گشایی
در غمزه ی چشم چون غزالت
آغاز کنم غزل سرایی
آتش فکنم ز آب دهقان
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶

 

خه، شاد و کش آمدی کجایی؟
شرمت بادا ز بی وفایی
کو آن عهد و استواری ؟
کو آن همه مهر و آشنایی؟
خود هیچ ز حال ما نپرسی
یک لحظه بنزد ما نیایی
جان و سر تو که هم سر آید
آن محتشمیّ و این گدایی
ما را چو فقاع بسته کردی
تا کوزه ز دیگران گشایی
گفتی که ز من جفا نبینی
هر چند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۴۶ - ایضا له

 

مخدوم کمال ملّت و دین
ای رای تو سوی نیک رایی
کار قلم تو نقشبندی
رسم کرمت گره گشایی
بر رغم زمانه لطف طبعت
بر دست گرفته جان فزایی
خطّ تو چو زلف ماه رویان
انداخته دام دلربایی
پیوسته خیال طلعت تو
در دید؟ ما چو روشنایی
از حد بگذشت اشتیاقم
چونی و چگونه یی کجایی؟
آن چیست که از تو نیست ما را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل