گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷

 

دل بی‌لطف تو جان نداردجان بی‌تو سر جهان ندارد
عقل ار چه شگرف کدخداییستبی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویتهرگز سر آسمان ندارد
گلنار چو دید گلشن جانزین پس سر بوستان ندارد
در دولت تو سیه گلیمیگر سود کند زیان ندارد
بی ماه تو شب سیه گلیمستاین دارد و آن و آن ندارد
دارد ز ستاره‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۸

 

آن کس که ز تو نشان نداردگر خورشیدست آن ندارد
ما بر در و بام عشق حیرانآن بام که نردبان ندارد
دل چون چنگست و عشق زخمهپس دل به چه دل فغان ندارد
امروز فغان عاشقان رابشنو که تو را زیان ندارد
هر ذره پر از فغان و ناله‌ستاما چه کند زیان ندارد
رقص است زبان ذره زیراجز رقص دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی

 

دل بی لطف تو جان نداردجان بی تو سر جهان ندارد
ناید ز کمال عقل عقلیتا نام تو بر زبان ندارد
ناید ز جمال روح روحیتا عشق تو در میان ندارد
جز در خم زلف دلفریبتروح‌القدس آشیان ندارد
روح ار چه لطیف که خداییستبی نطق تو خانمان ندارد
عقل ار چه بزرگ رهنماییستبی مدح تو آب و نان ندارد
زلف تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۰۱ - ایضا له

 

ای آنکه همای همّت تو
جز بر فلک آشیان ندارد
یک نکته ز راز خویش گردون
از خاطر تو نهان ندارد
بی رای تو مملکت چه باشد؟
چون کالبدی که جان ندارد
چون دست بر آورد سخایت
هیچش غم بحروکان ندارد
پیشانی هیچ گردنی نیست
کز خاک درت نشان ندارد
معلوم تو هست کین دعا گوی
سرمایه بجز زبان ندارد
وان نیز جز از برای مدحت
در کارگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل