آن پیر نه دل که جان ندارد
تا مهر بتی جوان ندارد
عیش گل و بلبلش همایون
آن باغ که باغبان ندارد
در دام تو مرغ دل ز شادی
اندیشه ی آشیان ندارد
ز ابرو فکنی سهام سفاک
بی چله کس این کمان ندارد
چشمت نخورد نظر که یکدل
از فتنه ی او امان ندارد
ما کشتی خود سبک نراندیم
یا بحر غمت کران ندارد
عشقت همه خورد خون عشاق
این گله مگر شبان ندارد
کس را نرسد به دامنت دست
تا جامه ی جان دران ندارد
مسکین چه کند اگر صفایی
گاهی ز غمت فغان ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به حالات دلbroken خود میپردازد و میگوید که پیرمردی که در عشق بیدل و جان شده است، دیگر امیدی به زندگی ندارد. او به زیبایی و شادیهای باغی اشاره میکند که باغبان ندارد، به این معنی که بدون عشق و محبت، زندگی بیروح و بیحالی است. دلش از شادی بیخبر است و در اندیشهی سکون و آرامش نیست. عشقش همهجا درد و رنج آورده و حسرتهایی به دل عاشقان زده است. در نهایت، شاعر از ناامیدی و یأس خود میگوید و به وضوح میفهماند که چه دردناک است زندگی بدون عشق و صفا.
هوش مصنوعی: آن مرد سالخورده، نه به دل شاداب و پرشور است و نه جانی دارد که بتواند به عشق یک بت زیبای جوان توجه کند.
هوش مصنوعی: زندگی گل و بلبل در باغی که باغبان ندارد، خوش و دلپذیر است.
هوش مصنوعی: دل من که عاشق تو است، از شادی و خوشحالی از فکر ساختن خانه و آشیانهای برای خود هیچ خبری ندارد، چرا که در دام تو گرفتار شده است.
هوش مصنوعی: از ابروهایی که به مانند تیر هستند، هدفی بیرحمانه میزنند. این کمان (خود) در دستان کسی که بیچله است، وجود ندارد.
هوش مصنوعی: چشمت به زیبایی او نیفتاده که کسی نمیتواند از دسیسههای او در امان باشد.
هوش مصنوعی: ما کشتی خود را سبک و بیدغدغه نراندیم، زیرا دریای غم تو پایانی ندارد.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عشق و ارتباطی عمیق میان عاشق و معشوق میپردازد. به این معناست که عشق تو باعث شده است که عاشقان به شدت تحت تأثیر قرار گیرند و دچار رنج و درد شوند. اما در عین حال، این عشق به مانند گلهای از جانهای نزار است که بدون شبانی دلسوز و مراقب رها شدهاند. در واقع، این عشق نه تنها تنهایی و غم دارد، بلکه نیازمند ملاحظه و نگاهبانی نیز هست.
هوش مصنوعی: هیچ کسی نمیتواند به دامانت دست بزند؛ چرا که تا وقتی که لباس جان در اختیار ندارد، نمیتواند به تو نزدیک شود.
هوش مصنوعی: بیچاره چه کند اگر گاهی از غم، خوشی و شادی نصیبش نشود و فقط بیرحمی زمانه را تجربه کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل بی لطف تو جان ندارد
جان بی تو سر جهان ندارد
ناید ز کمال عقل عقلی
تا نام تو بر زبان ندارد
ناید ز جمال روح روحی
[...]
هر کو چو تو دلستان ندارد
خورشید شکر فشان ندارد
از دست غم عشق تو جانا
آن جان ببرد که جان ندارد
مشکی که ز شب پدید گردد
[...]
سفتی جسد جهان ندارد
کز خلعت او نشان ندارد
ای آنکه همای همّت تو
جز بر فلک آشیان ندارد
یک نکته ز راز خویش گردون
از خاطر تو نهان ندارد
بی رای تو مملکت چه باشد؟
[...]
دل بیلطف تو جان ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
عقل ار چه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.