گنجور

 
صفایی جندقی

آن پیر نه دل که جان ندارد

تا مهر بتی جوان ندارد

عیش گل و بلبلش همایون

آن باغ که باغبان ندارد

در دام تو مرغ دل ز شادی

اندیشه ی آشیان ندارد

ز ابرو فکنی سهام سفاک

بی چله کس این کمان ندارد

چشمت نخورد نظر که یکدل

از فتنه ی او امان ندارد

ما کشتی خود سبک نراندیم

یا بحر غمت کران ندارد

عشقت همه خورد خون عشاق

این گله مگر شبان ندارد

کس را نرسد به دامنت دست

تا جامه ی جان دران ندارد

مسکین چه کند اگر صفایی

گاهی ز غمت فغان ندارد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

دل بی لطف تو جان ندارد

جان بی تو سر جهان ندارد

ناید ز کمال عقل عقلی

تا نام تو بر زبان ندارد

ناید ز جمال روح روحی

[...]

قوامی رازی

هر کو چو تو دلستان ندارد

خورشید شکر فشان ندارد

از دست غم عشق تو جانا

آن جان ببرد که جان ندارد

مشکی که ز شب پدید گردد

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای آنکه همای همّت تو

جز بر فلک آشیان ندارد

یک نکته ز راز خویش گردون

از خاطر تو نهان ندارد

بی رای تو مملکت چه باشد؟

[...]

مولانا

دل بی‌لطف تو جان ندارد

جان بی‌تو سر جهان ندارد

عقل ار چه شگرف کدخداییست

بی خوان تو آب و نان ندارد

خورشید چو دید خاک کویت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه