گنجور

 
صفایی جندقی

گردون ماهی جوان ندارد

بستان سروی روان ندارد

ماه فلکی زبان نداند

سرو چمنی چمان ندارد

دل در خم زلف سر کجت راست

یک مو سر این وآن ندارد

برچهر تو بلبل از تماشا

هرگز غم گلستان ندارد

ما را چو بهار عارضت کو

باغی که ز پی خزان ندارد

با درج تو غنچه را چه دعوی

تنگ است ولی دهان ندارد

از هر نگهت دلی است صد چاک

از غمزه کس این سنان ندارد

دل سوخت تمام و کس ندانست

یا آتش ما دخان ندارد

رسوای جهان شود صفایی

سر تو اگر نهان ندارد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

دل بی لطف تو جان ندارد

جان بی تو سر جهان ندارد

ناید ز کمال عقل عقلی

تا نام تو بر زبان ندارد

ناید ز جمال روح روحی

[...]

قوامی رازی

هر کو چو تو دلستان ندارد

خورشید شکر فشان ندارد

از دست غم عشق تو جانا

آن جان ببرد که جان ندارد

مشکی که ز شب پدید گردد

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای آنکه همای همّت تو

جز بر فلک آشیان ندارد

یک نکته ز راز خویش گردون

از خاطر تو نهان ندارد

بی رای تو مملکت چه باشد؟

[...]

مولانا

دل بی‌لطف تو جان ندارد

جان بی‌تو سر جهان ندارد

عقل ار چه شگرف کدخداییست

بی خوان تو آب و نان ندارد

خورشید چو دید خاک کویت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه