گردون ماهی جوان ندارد
بستان سروی روان ندارد
ماه فلکی زبان نداند
سرو چمنی چمان ندارد
دل در خم زلف سر کجت راست
یک مو سر این وآن ندارد
برچهر تو بلبل از تماشا
هرگز غم گلستان ندارد
ما را چو بهار عارضت کو
باغی که ز پی خزان ندارد
با درج تو غنچه را چه دعوی
تنگ است ولی دهان ندارد
از هر نگهت دلی است صد چاک
از غمزه کس این سنان ندارد
دل سوخت تمام و کس ندانست
یا آتش ما دخان ندارد
رسوای جهان شود صفایی
سر تو اگر نهان ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیباییها و صفات عاشقانه میپردازد. در آن از درختان، گلها و بلبلها به عنوان نمادهایی از زیبایی و عشق یاد شده است. شاعر به عدم وجود جوانی و زندگی در محیط اطراف اشاره میکند و به دلتنگی و حسرت خود از نبود معشوق میپردازد. همچنین، به تاثیر عمیق معشوق بر دل و جان عاشق اشاره دارد و حالتی از سوختگی و درد در عشق را به تصویر میکشد. به طور کلی، شعر بیانگر عشق سوزانی است که در آن زیبایی معشوق و غم فراق او به وضوح قابل مشاهده است.
هوش مصنوعی: آسمان دیگر جوانی ندارد و در باغ، درخت سرو دیگری نمیروید.
هوش مصنوعی: ماه آسمانی نمیتواند سخن بگوید و سرو در باغ هم نمیتواند راست بایستد.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر زلف کج و پیچیدهات در حالی آسیبپذیر است که یک تار موی تو ارزش سرزنش و خارج شدن از آن را ندارد.
هوش مصنوعی: بلبل به خاطر زیبایی چهرهات هرگز از دیدن گلستان غم نمیخورد.
هوش مصنوعی: ما زمانی که پرتو زیبایی تو را میبینیم، حالتی شاداب و سرزنده داریم، مانند بهار. اما هیچ باغی را نمی شناسیم که بعد از گذر از فصل خزان هنوز توانایی شادابی داشته باشد.
هوش مصنوعی: با وجود زیبایی و جذابیت تو، گل هنوز نمیتواند خود را نشان دهد و چیزی از خود بگوید.
هوش مصنوعی: هر بار که به تو نگاه میکنم، دلها پر از زخم و غم است و کسی مانند تو این قدرت و اثر را ندارد.
هوش مصنوعی: دل کاملاً سوخته و هیچکس از این موضوع خبر ندارد یا آتش ما دودی تولید نمیکند.
هوش مصنوعی: اگر زیبایی و پاکی در درون تو پنهان باشد، میتواند باعث رسوایی جهان شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل بی لطف تو جان ندارد
جان بی تو سر جهان ندارد
ناید ز کمال عقل عقلی
تا نام تو بر زبان ندارد
ناید ز جمال روح روحی
[...]
هر کو چو تو دلستان ندارد
خورشید شکر فشان ندارد
از دست غم عشق تو جانا
آن جان ببرد که جان ندارد
مشکی که ز شب پدید گردد
[...]
سفتی جسد جهان ندارد
کز خلعت او نشان ندارد
ای آنکه همای همّت تو
جز بر فلک آشیان ندارد
یک نکته ز راز خویش گردون
از خاطر تو نهان ندارد
بی رای تو مملکت چه باشد؟
[...]
دل بیلطف تو جان ندارد
جان بیتو سر جهان ندارد
عقل ار چه شگرف کدخداییست
بی خوان تو آب و نان ندارد
خورشید چو دید خاک کویت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.