گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۶

 

تا با تو قرین شده‌ست جانمهر جا که روم به گلستانم
تا صورت تو قرین دل شدبر خاک نیم بر آسمانم
گر سایه من در این جهان استغم نیست که من در آن جهانم
من عاریه‌ام در آن که خوش نیستچیزی که بدان خوشم من آنم
در کشتی عشق خفته‌ام خوشدر حالت خفتگی روانم
امروز جمادها شکفته‌ستامروز میان زندگانم
چون علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۷

 

امروز مرا چه شد چه دانمامروز من از سبک دلانم
در دیده عقل بس مکینمدر دیده عشق بی‌مکانم
افسوس که ساکن زمینمانصاف که صارم زمانم
این طرفه که با تن زمینیبر پشت فلک همی‌دوانم
آن بار که چرخ برنتابداز قوت عشق می کشانم
از سینه خویش آتشش راتا سینه سنگ می رسانم
از لذت و از صفای قندشپرشهد شده‌ست این دهانم
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۸

 

ای جان لطیف و ای جهانماز خواب گرانت برجهانم
بی‌شرم و حیا کنم تقاضادانی که غریم بی‌امانم
گر بر دل تو غبار بینماز اشک خودش فرونشانم
ای گلبن جان برای مجلسبگرفته امت که گل فشانم
یک بوسه بده که اندر این راهمن باج عقیق می ستانم
بسیار شب است کاندر این دشتمن از پی باج راهبانم
شب نعره زنم چو پاسبانانچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۸

 

گر دست دهد هزار جانمدر پای مبارکت فشانم
آخر به سرم گذر کن ای دوستانگار که خاک آستانم
هر حکم که بر سرم برانیسهل است ز خویشتن مرانم
تو خود سر وصل ما نداریمن عادت بخت خویش دانم
هیهات که چون تو شاهبازیتشریف دهد به آشیانم
گر خانه محقر است و تاریکبر دیده روشنت نشانم
گر نام تو بر سرم بگویندفریاد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷

 

از عشق در اندرون جانمدردی است که مرهمی ندانم
بی روی کسی که کس ندید استخونابه گرفت دیدگانم
از بس که نشان از بجستمنه نام بماند و نه نشانم
گویند که صبر کن ولیکنچون صبر نماند چون توانم
جانا چو تو از جهان برونیجان گیر و برون بر از جهانم
زین مظلم جای خانهٔ دیوبرسان به بقای جاودانم
بی تو نفسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹

 

گر در سر عشق رفت جانمشکرانه هزار جان فشانم
بی عشق اگر دمی برآرمتاریک شود همه جهانم
تا دور فتاده‌ام من از تودر ششدرهٔ صد امتحانم
طفلی که ز دایه دور ماندجان تشنهٔ شیر همچنانم
لب خشک ز شوق قطره‌ای شیرجان می‌دهم ای دریغ جانم
عمری چو قلم به سر دویدمگفتم مگر از رسیدگانم
چون روی تو شعله‌ای برآوردبگشاد به غیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴

 

ای ناگزران عقل و جانموی غارت کرده این و آنم
ای نقش خیال تو یقینموی خال جمال تو گمانم
تا با خودم از عدم کمم کمچون با تو بوم همه جهانم
در بازم با تو خویشتن راتا با تو بمانم ار بمانم
گویی که به دل چه‌ای چو تیرمپرسی که به تن کئی کمانم
پیش تو به قلب و قالب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

ای دیدن تو حیات جانمنادیدنت آفت روانم
دل سوخته‌ای به آتش عشقبفروز به نور وصل جانم
بی‌عشق وصال تو نباشدجز نام ز عیش بر زبانم
اکنون که دلم ربودی از منبی روی تو بود چون توانم
دردیست مرا درین دل از عشقدرمانش جز از تو می ندانم
بر بوی تو ز آرزوی رویتهمواره به کوی تو دوانم
تا گوش همی شنید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

آمد بر من جهان و جانمانس دل و راحت روانم
بر خاستمش به بر گرفتمبفزود هزار جان به جانم
از قد بلند و زلف پشتشگفتم که مگر به آسمانم
چون سر بنهاد در کنارمرفت از بر من جهان و جانم
فریاد مرا ز بانگ موذنمن بندهٔ بانگ پاسبانم


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹

 

از تف دل آتشین دهانمزان نام تو بر زبان نرانم
ترسم که چو صبر از غم تونام تو بسوزد از زبانم
فریاد کز آتش دل منفریاد بسوخت در دهانم
بالای سر ایستاد روزمدر پستی غم فتاد جانم
مشتی خاکم سبکتر از بادهم کشتی آهن گرانم
گر آهن نیستی تف آهبا خود بردی بر آسمانم
چون ریمهن ز بند آهنپالودهٔ سوخته روانم
لب‌تشنه‌ترم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

جانا، نظری که ناتوانمبخشا، که به لب رسید جانم
دریاب، که نیک دردمندمبشتاب، که سخت ناتوانم
من خسته که روی تو نبینمآخر به چه روی زنده مانم؟
گفتی که: بمردی از غم ماتعجیل مکن که اندر آنم
اینک به در تو آمدم بازتا بر سر کوت جان‌فشانم
افسوس بود که بهر جانیاز خاک در تو بازمانم
مردن به از آن که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳

 

تا هست نشانی از نشانمخاک قدم سبوکشانم
تا ساغر من پر از شراب استاز شر زمانه در امانم
تا در کفم آستین ساقیستفرش است فلک بر آستانم
در مرهم زخم خود چه کوشمکاین تیر گذشت از استخوانم
دردا که به وادی محبتدنبال‌ترین کاروانم
گفتی منشین به راه تیرمتا تیر تو می‌زنی، نشانم
پیوسته ببوسم ابروانتگر تیر زنی بدین کمانم
بالای تو تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰۴

 

ای روی تو عمر جاودانم
عمری ست که بی تو در فغانم
از نرگس جادوی تو هر روز
پیداست که چیست در نهانم؟
چون سحر دو چشم تو ببینم
«هذین لساحران » بخوانم
رویت دیدم نکو نکردم
هر بد که کنی سرای آنم
غم خور که ز عاشقی زبونم
می ده که ز بیدلی زبانم
می نالم زار، ازانکه چون نای
بی مغز شده ست استخوانم
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۰

 

بی تو نفسی که زنده مانم
اگر می کشیم سزای آنم
هرگز نبرم زنیغ نو مهر
گر کارد رسد به استخوانم
دل را ز لبت چو سازم آگاه
بر سوخته نمک فشانم
این سوز درون ز سوختن نیست
نا ساختن تو سوخت جانم
گفتی غم تو خورم چه دانی
غمخواره اگر تونی چه دانم
خونابه دل مرا حلال است
ای دیده که من نمی چکانم
گویند کمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۹

 

خال ب نسته داغ جانم
دل سوخته اینه و کشته آنم
خاکی که بر آن نشان آن پاست
از آب بقا دهد نشانم
تارخ نهمش پس از قنا نیز
شطرنج کنید از استخوانم
چندم ز در ای رقیب رانی
منهم ز سگان آستانم
از چشم تو داد خواستم گفت
من ترکم و پارسی ندانم
نادیده زمان وصلت ای دوست
نرسم ندهد اجل امانم
هندوی مبارک است گفتی
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی