گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

 

این کلبه نشیمن نیاز است
خلوتگه محرمان راز است
چون خانه چشم اهل بینش
بر روی خسان درش فراز است
هر نقش عجب در او که بینی
آیینه صنع نقش ساز است
خوش آن که ز هر کتاب در وی
بر شاهد علم دیده باز است
آن شاهد خوش که بر رخ او
از خط ورق نقاب ناز است
شاهد اینست در حقیقت
باقی همه صورت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹

 

گر عشق تو داغ جان گذار است
صد شکر که داغ دلنواز است
گر درد تو بار صحبت ماست
غم نیز ز محرمان راز است
دل کم نکند نیازمندی
سرمایة عاشقان نیازاست
محمود مگر به مرگ خود مرد
کو کشته غمزه باز است
پاکیزه رخی و پاک دامن
شایسته آنکه پاکباز است
با زلف تو نه ها که دارم
کوته نکنم که شب دراز است
حلقه چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی