مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۰
آمد مه و لشکر ستارهخورشید گریخت یک سواره
آن مه که ز روز و شب برون استکو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیندچون بیند مرغ بر مناره
ابر دل ما ز عشق این مهگه گردد جمع و گاه پاره
چون عشق تو زاد حرص تو مردبیکار شوی هزارکاره
چون آخر کار لعل گرددبیکار نبودهست خاره
گر بر […]

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۶
ماییم قدیم عشق بارهباقی دگران همه نظاره
نظارگیان ملول گشتندماند این دم گرم شعله خواره
چون چرخ حریف آفتابیمپنهان نشویم چون ستاره
انگشت نما و شهره گشتیمچون اشتر بر سر مناره
از ما بنماند جز خیالیو آن نیز برفت پاره پاره
مردان طریق چاره جستندبا هستی خود نبود چاره
در آتش عشق صف کشیدندچون آهن و مس و سنگ خاره
مردانه تمام […]

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵۷
ای گشته دلت چو سنگ خارهبا خاره و سنگ چیست چاره
با خاره چه چاره شیشهها راجز آنک شوند پاره پاره
زان میخندی چو صبح صادقتا پیش تو جان دهد ستاره
تا عشق کنار خویش بگشاداندیشه گریخت بر کناره
چون صبر بدید آن هزیمتاو نیز بجست یک سواره
شد صبر و خرد بماند سودامیگرید و میکند حراره
خلقی ز جدایی عصیرتبر […]

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴
چون کشته شدم هزار بارهبر من به چه میکشی کناره
از کشتن کشتهای چه خیزدکشته که کشد هزار باره
حاجت نبود به تیغ کشتندر پیش رخ تو ماهپاره
خود خلق دو کون کشته گردندهر گه که شوی تو آشکاره
زیرا که ز تیغ غمزهٔ توخونی گردد چو لعل خاره
گر بر گیری نقاب از رویمه شق شود آفتاب پاره
ذرات دو […]

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۶
ای گشته دلم هزار باره
از تیغ غمت هزار پاره
من غرقه میان خون ز گریه
خوش خنده زنان تو از کناره
نزدیک به مردنم ز شوقت
بگذار ز دور یک نظاره
جز تیغ تو نیست چاره ما
باز آ که به دست توست چاره
در کوی تو هر کسی به کاری ست
ما هیچ کسیم و هیچ کاره
پیش سم توسنت نهم سر
هر جا […]

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » قطعات » شمارهٔ ۷
دنیا جیفه است و اهل دنیا
اکثر چو سگان جیفه خواره
جیفه به میان و جیفه خواران
رو کرده در او ز هر کناره
یکدیگر را به زخم دندان
کرده سر و روی پاره پاره
آزاده ازان میانه بیرون
باشد ز کناره در نظاره
گر تو به مثل شماره گیری
آن طایفه را هزار باره
او را به نشیمن فراغت
بیرون یابی ازان شماره
