گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

 

گر ناز تو را به گفت نارممهر تو درون سینه دارم
بی‌مهر تو گر گلی ببویمدر حال بسوز همچو خارم
ماننده ماهی ار خموشمچون موج و چو بحر بی‌قرارم
ای بر لب من نهاده مهریمی کش تو به سوی خود مهارم
مقصود تو چیست من چه دانمدانم که من اندر این قطارم
نشخوار غمت زنم چو اشترچون اشتر مست کف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۳

 

من اشتر مست شهریارمآن خایم کز گلو برآرم
چون گلبن روی اوست خویماشکوفه من بود نثارم
چون بحر اگر ترش کنم روپرگوهر و در بود کنارم
گر یار وصال ما نجویدبا عشق وصال یار غارم
خواری که به پیش خلق عار استآن عار شده‌ست افتخارم
باد منطق برون کن از لنجکز باد نطق در این غبارم


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷

 

پشتا پشت است با تو کارمتو فارغ و من در انتظارم
ای موی میان بیا و یکدمسر نه چو سرشک در کنارم
دیری است که با توام قراری استزان بی تو همیشه بی قرارم
خون می‌گریم که قلب افتاددر عشق تو نقد اختیارم
ای صد شادی به روزگارتبرده است غم تو روزگارم
تا یک نفسم ز عمر باقی استبیرون ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴

 

الحق نه دروغ سخت زارمتا فتنهٔ آن بت عیارم
من پار شراب وصل خوردمامسال هنوز در خمارم
صاحب سر درد و رنج گشتمتا با غم عشق یار غارم
قتال‌ترین دلبرانستقلاش‌ترین روزگارم
وز درد فراق و رنج هجرشاز دیده و دل در آب و نارم
با حسن و جمال یار جفتستبا درد و خیال و رنج یارم
با آتش عشق سوزناکشبنگر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

می ده پسرا که در خمارمآزردهٔ جور روزگارم
تا من بزیم پیاله بادابر دست زیار یادگارم
می رنگ کند به جامم اندربس خون که ز دیده می‌ببارم
از حلقه و تاب و بند زلفتهم مومن و بستهٔ زنارم
ای ماه در آتشم چه داریچون با تو ز نار نیست عارم
تا مانده‌ام از تو برکناریجویست ز دیده بر کنارم
خواهم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۶

 

ای بار خدای و کردگارممن فضل تو را سپاس دارم
زیرا که به روزگار پیریجز شکر تو نیست غمگسارم
جز گفتن شعر زهد و طاعتصد شکر تو را که نیست کارم
توفیق دهم برانکه در دلجز تخم رضای تو نکارم
راز دل هرکسی تو دانیدانی که چگونه دل فگارم
دانی که چگونه من به یمگانتنها و ضعیف و خوار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱

 

از من برمید غمگسارمچون دید ضعیف و خنگ‌سارم
گرد در من همی نیاردگشتن نه رفیقم و نه یارم
زین عارض همچو پر شاهینشاید که حذر کند شکارم
نشناخت مرا رفیق پارینزیرا که چنین ندید پارم
چون چنبر چفته دید ازیرااین قد چو سرو جویبارم
وز طلعت من زمان به زر آبشسته همه صورت و نگارم
گر گویمش این همان نگار استترسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

از هستی خود که یاد دارمجز سایه نماند یادگارم
ور سایه ز من بریده گرددهم نیست عجب ز روزگارم
چون یار ز من برید سایهچون سایه ز من رمید یارم
از هم‌نفسان مرا چراغی استزان هیچ نفس زدن نیارم
زان بیم که از نفس بمیرددر کام نفس شکسته دارم
چون هم‌نفسی کنم تمنابر آینه چشم برگمارم
ترسم ز نفاق آینه همزان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۴۷ - در مرثیهٔ عمدة الدین محمد بن اسعد از ائمهٔ شافعیه

 

در دهر سیه سپیدم افکندبخت سیه سپید کارم
با بخت سیه عتاب کردمکز بس سیهیت دلفکارم
بخت آمد و خون گریست پیشمکز رنگ سیاه شرمسارم
اما چکنم قبول کن عذرکز مرگ امام سوگوارم
سلطان ائمه عمدة الدینکو بود مراد روزگارم


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۶

 

من تاب فراق تو ندارم

نقش تو بسینه می‌نگارم

باشد روزی رخت به بینم

تا جان بلقای تو سپارم

شد در رگ و ریشه تیر عشقت

از هم بگستت پود و تارم

از بادهٔ آن دو چشم مستت

گه سر خوش و گاه در خمارم

وز بوی دو زلف عنبرینت

آشفته و مست و بیقرارم

وز لعل لب شکر فروشت

تلخ است مذاق انتظارم

جز وصل تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی