گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روانباشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸

 

گفتم: که: بی‌وصال تو ما را به سر شودگر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود
مهر تو بر صحیفهٔ جان نقش کرده‌ایممشکل خیال روی تو از دل بدر شود
گفتی که: مختصر بکنیم این سخن، ولیگر بر لبم نهی لب خود، مختصر شود
غیر از دو بوسه هر چه به بیمار خود دهیگر آب زندگیست، که بیمارتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - وله فی النصیحه

 

روزی قرار و قاعدهٔ ما دگر شودوین باد و بارنامه ز سرها بدر شود
این جان و تن، که صحبت دیرینه داشتنداز هم جدا شوند و سخن مختصر شود
جانی، که پاک نیست، بماند درین مغاکروحی، که پاک بود، بر افلاک بر شود
این قصرهای خرم و گلزارهای خوشدر موج‌خیز حادثه زیر و زبر شود
رمزیست این، که گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

هر کو نظر کند بتو صاحب‌نظر شودوانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود
چون آبگینه این دل مجروح نازکمهر چند بیشتر شکند تیزتر شود
بگشا کمر که جامهٔ جانرا قبا کنمگر زانکه دست من بمیانت کمر شود
منعم مکن ز گریه که در آتش فراقاز سیم اشک کار رخم همچو زر شود
از دست دیده نامه نیارم نوشت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۷

 

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
آن بیوفای عهد شکن را سفر شود
کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت
نزدیک بود کز تن من، جان به در شود
او می رود چو جان و مرا هست بیم آن
کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود
کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش
تا سوی آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

یاد لبت کنم دهنم پرشکر شود
نام رخت برم همه عالم قمر شود
با ابروی سیاه تو پیوسته ام خیال
تاکی خیال کج زسر ما بدر شود
تیر خدنگ غمزه ات از دل کند گذر
گر نه فضای سینه مرو را سپر شود
بنشین که با تو عمر گرامی به سر بریم
عمر آنچنان خوش است که باجان به سر شود
شرح فراق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۲

 

ما را نه ممکن است که از تو به سر شود
گر حکمِ آفرینشِ عالم دگر شود
آرام نیست یک نفسم در فراقِ تو
صبرم میسّر از تو دریغا اگر شود
گر جرمِ آفتاب بپوشد شگفت نیست
از دودِ آهِ من که به بالایِ سر شود
نامِ تو بر زبانِ قلم می دهم برون
بگذار تا سرم به سرِ خامه در شود
هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸

 

بوی خوشت چو همدم باد سحر شود
حال دلم ز زلف تو آشفته تر شود
تا عقل خرده دان نبرد پی به نیستی
مشکل که از دهان تو هیچش خبر شود
شیرینی لب تو چه گویم که وصف آن
گر بر زبان خامه رود نی شکر شود
عکس جمال در قدح می نکن که گل
خوبست و چون در آب فته خوبتر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی