گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق

باز این چه عربده است که با ماهمی کنی

باز این چه شعبده است که پیدا همیکنی

از مشک ناب دایره بر مه همی کشی

وز عود خام پرده دیبا همی کنی

میزن گره بمشک که چابک همیزنی

میکن ززلف دام که زیبا همی کنی

با عاشقان یکدل و با دوستان خویش

هرگز که کرد آنچه تو رعنا همی کنی

دل میبری بجور و جگرمان نمیخوری

در شرط نیست آنچه تو با ما همی کنی

یارب چه خوش بود که ببازار عشق تو

من جان همی دهم تو تماشا همی کنی

بوسی بجان فروشی و هم خشم داردت

صفرا مکن تو نیز چو سودا همی کنی

جانا گرت ز حال دل من خبر شود

این محنت دراز مگر مختصر شود

عشق تو ای نگار بخروار زر خورد

وانرا که زر بود زوصال تو برخورد

طوطی شکر خورد ز چه رو طوطی لبت

شکر همی فشاند و خون جگر خورد

گفتی که جان همی سپرم هیچ باک نیست

آنرا که جانتوئی غم جان کی دگر خورد

ای شور بخت دل بنمکدان لعل تو

تشنه ترست هر چه ازو بیشتر خورد

گفتی امید بوسه چرا داری از لبم

زیرا که گاه گاه مگس هم شکر خورد

خوشدل همیشوم بدم تو که غنچه نیز

زان خوشدلست کودم باد سحر خورد

گوئی که نام من مبر و نزد من میای

انصاف با غم توام این نیز در خورد؟

جانم در آرزوی تو ایجان بلب رسید

روزم در انتظار تو آخر بشب رسید

تا طره بر دو عارض خرم فکنده

چون زلف خویش صد دل برهم فکنده

خورشید را سه ضربه مطلق بداده

مه را رخی بطرح مسلم فکنده

در لعل خویش و دیده من درنشانده

در زلف خویش و قامت من خم فکنده

دیوانه گشتم از تو مرا سلسله فرست

زان حلقه های زلف که درهم فکنده

آخر چه حکمتست نگوئی کزین صفت

دلها ز ما ببرده و در غم فکنده

در دام تو اگر چه فتادند صیدها

لیکن چو من شکار نکو کم فکنده

از خویشتن پسندی؟ کاین ناله های زار

با گوش صدر خواجه عالم فکنده

والا امام مشرق و مغرب معین دین

کش آفتاب و ماه سزد حلقه نگین

صدری که مسند از شرف او مزینست

حری که منبر از سخن او ممکنست

از لفظ عذب او همه آفاق پر درست

وز بوی خلق او همه عالم چو گلشنست

جودش بسایلان بر بارد ز آستین

آن بدره ها که کان را در زیر دامنست

آن کیست کش نه خدمت او تاج بر سرست

وان کیست کش نه منت او طوق گردنست

از سهم خشمش آتش لرزان و زرد شد

ورچه حصار آتش از سنگ و آهنست

خصمش اگر بپوشد صد پیرهن چو شمع

رسواتر و برهنه تر از نوک سوزنست

حال بزرگی وی و فضل و سخا و زهد

محتاج شرح نیست که خود سخت روشنست

در هرچه رای عالی او ابتدا کند

شاید که روزگار بدو اقتدار کند

ای آنکه روزگار چو تو نامور ندید

وی آنکه چشم چرخ چو تو پر هنر ندید

آیینه گون سپهر بچندین هزار چشم

جز عکس تو نظیر تو شخص دگر ندید

چندین گهر که بارد تیغ زبان تو

کس بر زبان تیغی هرگز گهر ندید

روزی گذشت کاین فلک از شرم دست تو

خورشید را میان عرق گشته تر ندید؟

گشتست هر کسی زعطاهای تو عزیز

خواری ز دست راد تو جز کان زر ندید

جز از برای خدمت تو دیده خرد

بر گوش چرخ حلقه و بر که کمر ندید

والله که روزگار شد از مثل تو عقیم

حقا که چشم چرخ نبیند چو تو کریم

ای درگه تو قبله هر مقبلی شده

وی خدمت تو طاعت هر قابلی شده

ای منصب تو رونق هر مجمع آمده

وی طلعت تو زینت هر محفلی شده

هم طبع تو خزانه هر نکته لطیف

هم جود تو ذخیره هر سائلی شده

لطف تو دل دهنده هر خسته آمده

لفظ تو حل کننده هر مشکلی شده

یک مجلس تو عدت هر واعظی بود

یک نکته تو مایه هر فاضلی شده

ای هفت بحر با کف تو کم ز قطره

وی نه فلک ز قدر تو یک منزلی شده

بر باقی آمدست زجود تو آنچه بود

کان را ز آفتاب فلک حاصلی شده

منت خدایرا که ترا دامن سداد

آلوده گشته نیست بگرد دم فساد

ای صدر روزگار جهانت بکام باد

اقبال و جاه و حشمت تو مستدام باد

ملت ز کلک تیره تو با قوام شد

دولت زرای روشن تو با نظام باد

بر درگه تو حشمت و عصمت مقیم شد

در سایه تو دولت و دین را مقام باد

دست موافقان تو بر گردن مراد

پای مخالفان تو در قید دام باد

چرخت مطیع باد و جهانت مرید باد

بختت ندیم باد و سپهرت غلام باد

افلاک با ولی تو در اتفاق شد

ایام با عدوی تو در انتقام باد

این ابلق زمانه ترا باد زیر زین

وین توسن سپهر بحکم تو رام باد

پاینده باد دولت تو تا جهان بود

چونانکه آنچه خواهی از بخت آن بود

 
sunny dark_mode