گنجور

 
جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی

ایخسروی که هر که کند بندگی تو

هم تاج بخش گردد و هم تاجور شود

هر دم ببندگی تو این خیمه کبود

چون خر گه ایستاده و بسته کمر شود

جان خرد ز خلق تو مشگ تبت برد

کام سخن زنام تو تنگ شکر شود

بر طوطی سخن چو هما سایه فکن

تا همچو باز چتر تو گردون سپر شود

ملک تو از میامن دین پروری تو

والله که کارنامه فتح و ظفر شود

گردون ضمان همیکند از عدل شاملت

کایام تو موافق عدل عمر شود

این اعتقاد خوب تو در حق اهل علم

میخ و طناب مملکت بحر و بر شود

مشاطه عروس بیان گشت و صف شاه

تا جان بوحنیفه ازو جلوه گر شود

از عطف مادرانه شاهم توقع است

کو دایه نوازش این بی پدر شود

تا این نهال نو زده ناگه ثمر دهد

تا این هلال نو شده آخر قمر شود

وز دولت تو کارک این سوخته جگر

با دشمنان خام طمع پخته تر شود

در حق این ضعیف خطا نیست ظن شاه

گر رای انورش پی فضل و هنر شود

هر روبهی که در حرم شاه راه یافت

از فرشاه در دهن شیر نر شود

خورشید لطف شاه چو پرتو همیزند

خاکی که مستعد قبولست زر شود

هر قطره کابر تربیتش رشح میکند

بر گردن ثنای تو عقد گهر شود

با اینهمه تراکم غم خوشدلست اگر

در ظل رحمت ملک دادگر شود

دلتنگ غنچه را چه شکرخندها بود

گر در حمایت دم باد سحر شود

با آْفتاب چرخ چراغ افکند بنور

گر از قبول شاه محل نظر شود

هر موی بر تنم بدعا صد زبان شدست

تا با غریم شکر مگر سر بسر شود

بر شد ز چرخ قدر من از التفات شاه

این سعدکی مساعد هر مختصر شود

چون من بعمرها سمنی بشکفد بباغ

چون من بسالها گهری نامور شود

تا مادر زمانه بزاید چو من پسر

ای بس که چرخ سرزده زیر و بر شود

بس دیده ستاره که از شب بدرجهد

بس جان صبح کز تن عالم بدر شود

گویند صبر کن که شود خون ز صبر مشک

آری شود ولیک بخون جگر شود

قطره بلی گهر شود اندر دل صدف

لیکن بشرط آنکه صدف کور و کر شود

تا سیر هفت مهره تابان رسد بپای

تا دور هفت حقه گردون بسر شود

بادا خروش کوس تو در گوش روزگار

چونانکه شرق و غرب جهانرا خبر شود