گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰

 

از بامداد روی تو دیدن حیات ماستامروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
امروز در جمال تو خود لطف دیگرستامروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست
امروز آن کسی که مرا دی بداد پندچون روی تو بدید ز من عذرها بخواست
صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرماین وام از کی خواهم و آن چشم خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » اشک یتیم

 

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیمکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیستپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفتاین اشک دیدهٔ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » عیبجو

 

زاغی بطرف باغ، بطاوس طعنه زدکاین مرغ زشت روی، چه خودخواه و خودنماست
این خط و خال را نتوان گفت دلکش استاین زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست
پایش کج است و زشت، ازان کج رود براهدمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست
نوکش، چو نوک بوم سیه‌کار، منحنی استپشت سرش برآمده و گردنش دوتاست
از فرط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » قائد تقدیر

 

کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواستکای خودپسند، با منت این بدسری چراست
از چیره‌دستی تو، مرا صبر و تاب رفتاز خیره گشتن تو، مرا وزن و قدر کاست
هر روز، قسمتی ز تنم خاک میشودوان خاک، چون نسیم بمن بگذرد، هباست
آسوده‌اند کارگران جمله، وقت شبچون من که دیده‌ای که شب و روز مبتلاست
گردیدن است کار من، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹

 

گویند عارفان هنر و علم کیمیاستوان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پردهمدوش مرغ دولت و همعرصهٔ هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید بازمفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزینتن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » قطعه

 

ما نیز در دیار حقیقت، توانگریمکالای ما چو وقت رسد، کارهای ماست
ما روی خود ز راه سعادت نتافتیمپیران ره، بما ننمودند راه راست


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰

 

این تخت سخت گنبد گردان سرای ماستیا خود یکی بلند و بی‌آسایش آسیاست
لا بل که هر کسیش به مقدار علم خویشایدون گمان برد که «خود این ساخته مراست»
داناش گفت «معدن چون و چراست این»نادانش گفت «نیست، که این معدن چراست»
دانای فیلسوف چنین گفت ک«این جهانما را ز کردگار همی هدیه یا عطاست»
چون فیلسوف رفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۶ - در شکایت گوید و توقع تلطف کند

 

چون برگهای طوبی طبعم به نام تویک روی بر ثنا و دگر روی بر دعاست
در خاطرم که بلبل بستان نعت تستاطراف باغ عمر ابدالدهر پر نواست
با برگ و با نوای چنین بنده‌ای چو منهر روز بی‌نواتر و بی‌برگ‌تر چراست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

آمد نسیم گل به دمیدن ز چپ و راستساقی، می شبانه بیاور، که روز ماست
در باغ شد شکفته به هر جانبی گلیفریاد عندلیب ز هر جانبی بخاست
تا پیش شاخ گل ننشینی، قدح به دستآشوب بلبلان بندانی که: از کجاست؟
هر دم بنفشه‌وار فرو می‌روم به خوداز فکر جام لاله که: خالی ز می چراست؟
شاهد، بسوز عود، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواستآن سرو لاله چهره، که در غنچهٔ قباست
خلقی، چو طرف، بر کمرش بسته‌اند دلوین دولت از میانه ببینیم تا کراست؟
کرد از هوای خویش دلم گرم ذره‌وارآن آفتاب روی، که بر بام این سراست
بر خاک پای او چه غم؟ ار صد هزار پیآب رخم بریخت، که خون منش بهاست
چشمش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - وله فی‌الطامات

 

ای دل، تویی و من، بنشین کژ، بگوی راستتا ز آفرینش تو جهان آفرین چه خواست؟
گر خواب و خورد بود مراد، این کمال نیستور علم و حکمتست غرض، کاهلی چراست؟
عقل این بود که: ترک بگویند فعل کژهوش این بود که: پیش بگیرند راه راست
تو نامهٔ خدایی و آن نامه سر به مهربردار مهر نامه، ببین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - فی‌منقبت امیرالمؤمنین حسین بن علی بن ابی‌طالب رضی‌الله عنهما

 

این آسمان صدق و درو اختر صفاست؟یا روضهٔ مقدس فرزند مصطفاست؟
این داغ سینهٔ اسدالله و فاطمه است؟یا باغ میوهٔ دل زهرا و مرتضاست؟
ای دیده، خوابگاه حسین علیست این؟یا منزل معالی و معمورهٔ علاست؟
ای تن، تویی و این صدف در «لو کشف»؟ای دل تویی، و این گهر کان «هل اتا» ست؟
ای جسم، خاک شو، که بیابان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷

 

قربان شدن به تیغ جفای تو عید ماست
جان می دهیم بهر چنین عید عمرهاست
آن را که دید شکل خوشت بامداد عید
پروای عید و ذوق تماشای او کجاست
صد جان فدای قد تو کز جویبار حسن
هرگز یکی نهال بدین نازکی نخاست
در دیده خاک پای تو گر زانکه هست حیف
بر ما مگیر کین گنه از جانب صباست
شب داستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۳

 

گنجی ست نقد فقر که آن را طلسمهاست
مشکل ترین طلسم طلسم وجود ماست
آسان مگیر کار که در سین این طلسم
دندانه ای که بینی دندان اژدهاست
نادر بود که دست دهد فتح این طلسم
آن را که نی به دست ارادت کلید لاست
چل سال بایدت که بجنبانی این کلید
گر هرگزت گشادن این قفل مدعاست
تصویر لا به صورت مقراض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

گفتم به قامتت ز کجی خوشتر است راست
کرد ابرویت ز گوشه اشارت که این خطاست
مایل به ابروی تو شدم قد دلکشت
گفتا ز راست میل تو سوی کجی چراست
کج آن توست و راست هم ای شاه نیکوان
گر خاست فتنه ای ز کج و راست از تو خاست
گر دارد ابرویت کجی عین راستیست
با راستی قامت تو خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۳۴

 

گنج مراد را که بر او قفل ابتلاست
دندانه کلید ز دندان اژدهاست
آن رخنه ها به جان که ز دندان وی فتاد
در ملک فقر کنگره قصر کبریاست
فقر است راحت دو جهان زینهار ازان
میل غنا مکن که غنا صورت عناست
راحت همین به قاف قناعت بود بلی
عنقا همه عناست چو از قاف خود جداست
تیریست کج شده که به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵

 

با این جمال روی صنم دیدنم خطاست
کایینه مراد نه بهر جمال ماست
درویش بین به کلبه خود می برد هوس
زان شمع کش ملایکه پروانه ضیاست
عقل است و لاف صبر یکی پرده برفگن
تا بنگری که فایده عقل تا کجاست
چشمش برون کشم ز سرش آنکه بیندت
صدق است این مثل که گدا دشمن گداست
هر کس ز باد بوی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » الملک ﷲ

 

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت

گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست

دوریم از سواد وطن باز چون رسیم

ترک سبب ز روی شریعت کجا رواست

خندید و دست خویش بشمشیر برد و گفت

هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۴

 

عشرت‌فروز انجمن هستی‌ام حیاست

چون شبنم گلم‌، عرق آیینهٔ بقاست

باشد که نکهتی به مشام اثر رسد

عمری‌ست نقد دست نیازم‌ گل دعاست

کو مشتری که سرمه ی عبرت کشد به چشم

یعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست

آن ‌گوهر شکسته دلم‌ کاندرین محیط

گرداب‌، بهر دانهٔ من سنگ آسیاست

می‌جوشم از طبیعت آفات روزگار

هرجا شکست موج زند، حسرتم صداست

از بس‌گذشته‌ام ز فریب جهان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاست

چون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست

تا سر نهاد‌ه ایم به خاک در نیاز

مانند سایه جبههٔ ما محو نقش پاست

بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توست

تا سر بجاست بوی خیال تو مغز ماست

کس رایگان نچید گل از باغ اعتبار

آب عقیق و نشئهٔ می نیز خونبهاست

عارف شکست رنگش از آگاهی‌ست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - وله ایضاً فی مدحه

 

این خط بی‌خطا که به از نافهٔ ختاست

گر مشک چین ز طیب همی خوانمش خطاست

دارد ضیای اختر اگرچه سیاه‌روست

دارد بهای‌گوهر اگرچه شبه نماست

در راستی بود الفش قامت نگار

نونش اگرچه برصفت پشت من دوتاست

عینش هلال شکل و به معنی معاینه

عین عنایت ازل و عین مدعاست

بر صفحهٔ سپید سواد خطش چنانک

عکس سواد دیده به رخسار دلرباست

یا عکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۵۹

 

ای خسروی که مشرق و مغرب بهم توراست
وی داوری که هم عرب و هم عجم تو را است
در شرق و غرب خلق خدا جمله شاکرند
فضل خدای و رحمت او لاجرم تو راست
بیش وکم است ملک جهان حون نگه‌کنی
چندانکه هست ملک جهان بیش وکم توراست
دادست کردار ز گیتی تورا دو بهر
وان بهره‌ای که ماند سزاوار هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - وقال ایضاً فی الزهد وترک الدنیاوالموعظة والحکمة

 

ای دل چوآگهی که فنا درپی بقاست
این آرزو وآز دراز توبرکجاست؟
برهم چه بندی این همه فانی بدست حرص؟
چیزی بدست کن که نه آن عرضۀ فناست
گاهت چونرگس است همه چشم برکلاه
گاهی چو غنچه ات همه تن بستۀ قباست
درکارخیر،طبع توچون سنگ ساکنست
گندم چو دیدسنگ توپ ران چو آسیاست
برذوق تو ز حرص همه نیشکرنی است
درچشم تو ز بخل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل