گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

عید است و آخر گل و یاران در انتظارساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولیکاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کناز فیض جام و قصه جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کوکان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۶

 

هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگارهر کس به لایق گهر خود گرفت یار
او را که داغ توست نیارد کسی خریدآن کو شکار توست کسی چون کند شکار
ما را چو لطف روی تو بی‌خویشتن کندما را ز روی لطف تو بی‌خویشتن مدار
چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنسهر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار
با غیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۷

 

دل ناظر جمال تو آن گاه انتظارجان مست گلستان تو آن گاه خار خار
هر دم ز پرتو نظر او به سوی دلحوریست بر یمین و نگاریست بر یسار
هر صبحدم که دام شب و روز بردریماز دوست بوسه‌ای و ز ما سجده صد هزار
امسال حلقه ایست ز سودای عاشقانگر نیست بازگشت در این عشق عمر پار
بنواز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

 

میر شکار من که مرا کرده‌ای شکاربی‌تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من تویی سر بازار من توییاین جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشقمن در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بداده‌ایزان چشم‌های مست تو بشکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۱

 

آمد بهار خرم و آمد رسول یارمستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار
ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغمگذار شاهدان چمن را در انتظار
اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اندرو رو که قاعدست که القادم یزار
گل از پی قدوم تو در گلشن آمدستخار از پی لقای تو گشتست خوش عذار
ای سرو گوش دار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۶

 

فریاد پیرزن که برآید ز سوز دلکیفر برد ز حملهٔ مردان کارزار
همت هزار بار از ان سخت‌تر زندضربت، که شیر شرزه و شمشیر آبدار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » گل و خار

 

در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خارکز خویش، هیچ نایدت ای زشت روی عار
گلزار، خانهٔ گل و ریحان و سوسن استآن به که خار، جای گزیند به شوره‌زار
پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژنددر باغ، هر که را نبود رنگ و بو و بار
با من ترا چه دعوی مهر است و همسریناچیزی توام، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » مور و مار

 

با مور گفت مار، سحرگه بمرغزارکاز ضعف و بیخودی، تو چنین خردی و نزار
همچون تو، ناتوان نشنیدم بهیچ جاهر چند دیده‌ام چو تو جنبندگان هزار
غافل چرا روی، که کشندت چو غافلانپشت از چه خم کنی، که نهندت به پشت بار
سر بر فراز، تا نزنندت بسر قفاتن نیک‌دار، تا ندهندت به تن فشار
از خود مرو، ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸

 

ای در غرور نفس به سر برده روزگاربرخیز و کارکن که کنون است وقت کار
ای دوست ماه روزه رسید و تو خفته‌ایآخر ز خواب غفلت دیرینه سر برآر
سالی دراز بوده‌ای اندر هوای خویشماهی خدای را شو و دست از هوا بدار
پنداشتی که چون نخوری روزهٔ تو آنستبسیار چیز هست جز این شرط روزه‌دار
هر عضو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

ای من غلام عشق که روزی هزار بارر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار
این عشق جوهریست بدانجا که روی دادبر عقل زیرکان بزند راه اختیار
جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگنامرد را ز مرد که کردست آشکار
جز درد عشق غمزهٔ معشوق را که کردبر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار
این درد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸

 

مارا مدار خوار که ما عاشقیم و زاربیمار و دلفگار و جدا مانده از نگار
ما را مگوی سرو که ما رنج دیده‌ایماز گشت آسمان وز آسیب روزگار
زین صعبتر چه باشد زین بیشتر که هستبیماری و غریبی و تیمار و هجر یار
رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجویما را بسست اینکه برو آمدست کار
بر ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸ - در مدح خواجه ابو نصر منصور سعید

 

تا چرخ برگشاد گریبان نوبهاراز لاله بست دامن کهپایه‌ها ازار
چونان نمود کل اثیری اثر به کوهکاجزای او گرفت همه طرف جویبار
از اعتدال و تقویت طبع او ز خاکصد برگ گل بزاد ز یک نوک تیز خار
اکنون که پر ز برگ زمرد شد از صباشاخی که بد چو هیکل افعی تهی ز بار
زان می‌کفد ز دیدن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - در ستایش غیاث الدین محمد میرمیران

 

ای بخت خفته خیز و نشین خوش به اعتبارزیرا که با تو بر سر لطف آمده‌ست یار
ای جان تو خوش بخند که حسرت سر آمده‌ستآن گریه و دعای سحر کرده است کار
ای دل تورا نوید که پیدا شدش کلیدآن در که بسته بود به روی تو استوار
کشتی ما که موج غمش داشت در میانبرخاست باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹

 

ای خواجه، این همه که تو بر می‌دهی شماربادام ترّ و سیکی و بهمان و باستار
مار است این جهان و جهانجوی مارگیراز مارگیر مار برآرد همی دمار


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

بر لشکر زمستان نوروز نامدارکرده‌ست رای تاختن و قصد کارزار
وینک بیامده‌ست به پنجاه روز پیشجشن سده، طلایهٔ نوروز و نوبهار
آری هر آنگهی که سپاهی شود به رزمز اول به چند روز بیاید طلایه‌دار
این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بوداین کوه و کوهپایه و این جوی و جویبار
جویش پر از صنوبر و کوهش پر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - صفت بهار و مدح وزیرزاده ابوالحسن حجاج علی بن فضل بن احمد

 

امسال تازه رویتر آمد همی بهارهنگام آمدن نه بدینگونه بود پار
پار از ره اندر آمد چون مفلسی غریببی‌فرش و بی‌تجمل و بی‌رنگ و بی‌نگار
و امسال پیش از آنکه به ده منزلی رسیداندر کشید حله به دشت و به کوهسار
بر دست بید بست ز پیروزه دستبنددر گوش گل فکند ز بیجاده گوشوار
از کوه تا به کوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۶ - در ستایش صفوه الدین بانوی شروان شاه

 

ای پردهٔ معظم بانوی روزگارای پیش آفتاب کرم ابر سایه‌دار
صحن ارم تو را و در او روح را نشستحصن حرم تو را و درو کعبه را قرار
هر سال اگر خواص خلیفه برند خاصاز بهر کعبه پردهٔ رنگین زرنگار
همچون فلک معلقی استاده بر دو قطبقطب تو میخ و میخ زمین جرم کوهسار
گویی بر غم جان فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸

 

پیش لب تو حلقه به گوشم بنفشه‌وارلب‌ها بنفشه رنگ ز تب‌های بیقرار
زان خط و لب که هر دو بنفشه به شکرندوقت بنفشه دارم سودای بی‌شمار
من چون بنفشه بر سر زانو نهاده سرزانو بنفشه رنگ‌تر از لب هزار بار
همچون بنفشه کز تف آتش بریخت خویزان زلف چون بنفشه دل من بسوخت زار
سودا برد بنفشه و شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹

 

پیش صبا نثار کنم جان شکوفه‌وارکو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار
ای مرد با شکوفه چه سازم طریق انساین بس مرا که دیدهٔ من شد شکوفه‌بار
جانم شکوفه‌وار شکافان شد از هوسچون حجلهٔ شکوفه برانداخت نوبهار
هر شب که پر شکوفه شود روی آسماندر چشم من شکوفه‌وش آید خیال یار
شاخ شکوفه‌دار امیدم شکسته شدچون از شکوفه قبهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶

 

در دل چو خیره خیره کند عشق خار خار
با رنج دیر دیر کند صبر دار دار
در تن خزد ز بویه وصل تو مور مور
در من جهد ز انده هجر تو مار مار
سر در کشم به جامه در از شرم زیر زیر
گریم ز فرقت تو دل آزار زار زار
بر دیده ام چو اشک زند یار تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۶۳ - قبا از بزرگی خواسته

 

ای برقد تو راست قبای سخا و جودحرفیست در لباس مرا با تو گوش دار
در تن مراست کهنه قبایی که پاره‌اشدارد ز بخیه کاری ادریس یادگار
آدم به دست جود خودش پنبه کاشتهحوا به سعی دوک خودش رشته پود و تار
سوراخهای او کندم وام ریشخنداز هر طرف که پیش گروهی کنم گذار
لطفی نما که هست به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۶۷

 

آ زاده گر کریم نیابد ورا چه عجبگر زی خسیس طبع گراید به اضطرار
سوی سگان گراید از بهر قوت راشیری که گور و غرم نیابد به مرغزار


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۶۸ - از ممدوح التماس کفش به معما کرده است

 

ای مستفاد لطف تو اقبال آسمانوی مستعار جود تو آثار روزگار
انوار آن ز سایهٔ جود تو مستفادو آثار این ز عادت خوب تو مستعار
دوش از حساب هندو جمل بندهٔ ترابیتی دو شعر گفته شد از روی اختصار
مال چهار بنگر و جذرش بروفزایپس ضرب کن تمامت این مال درچهار
اینک دوحرف گفته شد اندر دو نیم‌بیتچون رای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹ - در مدح امیرکبیر ضیاء الدین مودود احمد عصمی

 

دوش از درم درآمد سرمست و بی‌قرارهمچون مه دو هفته و هر هفت کرده یار
با زلف تابدار دلاویز پر شکنبا چشم نیم‌خواب جهان‌سوز پرخمار
جستم ز جای و پیش دوید و سلام کردواوردمش چو تنگ شکر تنگ در کنار
گفت از کجات پرسم و خود کی رسیده‌ایچونی بماندگی و چگونست حال و کار
گفتم که حالم از غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲ - در تهنیت عید و مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر

 

دی بامداد عید که بر صدر روزگارهر روز عید باد به تایید کردگار
بر عادت از وثاق به صحرا برون شدمبا یک دو آشنا هم از ابناء روزگار
در سر خمار باده و بر لب نشاط میدر جان هوای صاحب و در دل وفای یار
اسبی چنانکه دانی زیر از میانه زیروز کاهلی که بود نه سک‌سک نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷ - (گویا در ادامهٔ قصیدهٔ دی بامداد عید که بر صدر روزگار …)

 

کای کاینات رابه وجود تو افتخاروی پیش از آفرینش و کم ز آفریدگار
ای صاحب ملک دل و صدر ملک نشاندستور بحر دست و خداوند کان یسار
امر تو همچو میل فلک باعث مسیرنهی تو همچو طبع زمین موجب قرار
از همت تو یافته افلاک طول و عرضوز مدت تو یافته ایام پود و تار
از سیر کلک تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸

 

ای روزگار دولت تو روز روزگاروی بر زمانه سایهٔ تو فضل کردگار
قادر به حکم بر همه‌کس آسمان صفتفائض به جود بر همه خلق آفتاب‌وار
حزم تو دام و دانهٔ امروز دیده دیجود تو نقد و نسیهٔ امسال داده پار
افلاک را به عز و جلال تو اهتزازوایام را به جاه و جمال تو افتخار
از آب تف هیبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲

 

ای نغمهٔ خوشت دم داود را شعاروی عندلیب را نفست کرده شرمسار
انفاس روح بخش تو جانرا حیات بخشو اعجاز عیسوی ز دمت گشته آشکار
دستانسرای گلشن روحانیون ز شوقبردارد از نوای خوشت نغمهٔ هزار
وین چرخ چرخ زن ز سماع تو هر زمانچون صوفیان بچرخ درآید هزار بار
ای بس که بلبل سحر از شوق نغمه‌اتبر سر زند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳

 

سبحان من یسبحه الرمل فی القفارسبحان من تقدسه الحوت فی البحار
صانع مقدری که شه نیمروز رامنصور کرد بریزک خیل زنگبار
دانا مدبری که شهنشاه زنگ راپیروز کرد بر شه پیروز گون حصار
سلطان بنده پرور و قهار سخت گیردیان عدل گستر و ستار بردبار
گوهر کند ز قطره و شکر دهد ز نیخار آورد ز خاره و گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۸

 

مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یارساقی ز جام لعل لبت باده‌ئی بیار
چون بر دوام دور زمان اعتماد نیستاین پنج روز غایت مقصود دل شمار
برخیز تا بعزم تفرج برون رویمزین تنگنای خانه بصحرای لاله زار
کز بوستان دمید چو بر خد دلبرانبرگ بنفشه برطرف سرو جویبار
بستان اگر چه جای نشاطست و خرمیخرم مشو درو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۸ - لاله زار

 

چون پای خرد خرد نهادی به لاله‌زار
خوبان بخند خندکشندت میان کار
زان خردخرد، خورده شوی در شکارشان
کان خند خند، خندهٔ شیرست بر شکار
الوان رنگ رنگ فرو هشته از یمین
خوبان طرفه طرفه‌، روان گشته از یسار
زان رنگ رنگ، رنگ شوی درخم فریب
زان طرفه طرفه‌، طرفه درافتی به دام یار
زلفان حلقه حلقه‌، به دل‌ها زند ترنگ
صهبای جرعه جرعه‌، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

افکنده ره به کلبهٔ درویش خاکسارسلطان شاه مشرب جم قدر کامکار
در چشم دهر کرد ز چرخم بزرگترکوچک نوازی که نمود آن بزرگوار
نور چراغ چشم مرا یک جهان فزودچشم و چراغ خان جهانگیر نامدار
در عین افتقار رساندم به آسماناز مقدم مبارک او فرق افتخار
هر ذره شد ز جسم خراب من اختریسر زد چو در خرابهٔ من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - ایضا من نتایج طبعه فی مدح سلطان الافهم محمد امین سلطان ترکمان

 

بیماریی به پای حضورم شکسته خارکز رهگذار عافیتم برده بر کنار
بر تافتست ضعف چنان دست قوتمکز سر نهادنم به زمین هم گذشته کار
جسمم که گرد راه عیادت نقاب اوستپامال عالمی شده چون خاک رهگذار
نیلوفر ریاض ریاضت رخ من استاز سیلی که می‌خورم از دست روزگار
هرگز ز هم نمی‌گسلد کاروان لعلزان قطره‌ها که بر رخ من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - وله ایضا فی مدح بنت شاه دین پناه شاه طهماسب انارالله برهانه

 

بر دوش حاملان فلک باد پایداربرجیس وار هودج بلقیس کامکار
مریم عفاف فاطمه ناموس کش سپهرخواندست پادشاه خوانین روزگار
مخدومهٔ جهان که اگر ننهد آسمانبر رای او مدار نیابد جهان قرار
تاج سر زمان که زمین حریم اوفرسوده شد ز ناصیهٔ شاه و شهریار
تا کار آفتاب بود سایه گستریگسترده باد بر سر او ظل کردگار
ای شمسهٔ جهان که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح فرهاد بیک غلام حاکم دارالسلطنه اصفهان

 

در نسبت است خسرو شاهان نامدارفرهاد بیک معتمد شاه کامکار
خورشید رای ماه لوای فلک شکوهنصرت شعار فتح دثار ظفر مدار
زور آور بلند سنان قوی کمندشیرافکن نهنگ کش اژدها شکار
رستم شجاعتی که چو دست آورد به حربصد دست از نظارهٔ حربش رود به کار
دریا سخاوتی که چو گرم سخا شودبحر از کفش برآورد انگشت زینهار
کوه وجود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

گفتند ماه و خور که چو پیدا شد آن نگار
ما در حنای عزل گرفتیم دست کار
در چشم همتست خیال تو چون عروس
بر دست قدرتست جمال تو چون نگار
گر خوانده بود بلبل لحان طبع من
لفظ حدیث وصف تو چندین هزار بار
از نقطهای خال تو اعراب راست کرد
نحوی ناطقه چو خطت دید بر عذار
از پشت عقل بالغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان معزالدین اویس جلایری

 

گیتی ز یمن عاطفت شاه کامکارخورشید عدل گستر و جمشید روزگار
سلطان چار رکن و سلیمان شش جهتدارای هفت کشور و معمار نه حصار
گفت آنچنانکه باز برو رشک میبرندجنات عدن هر نفسی صد هزار بار
اجرام شد موافق و افلاک مهرباناقبال شد مساعد و ایام سازگار
هر ظلم از جهان چو کمان گشت گوشه‌گیرهم جور گشت گوشه‌نشین همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح شاه شیخ ابواسحاق و تهنیت وزارت رکن‌الدین عمیدالملک

 

شد ملک فارس باز به تایید کردگارخوشتر ز صحن جنت و خرمتر از بهار
دولت فکند سایه بر اطراف این مقاماقبال کرد باز بر این مملکت گذار
سیمرغ ز آشیان عنایت ز اوج قدسبگشاد شاهبال سعادت بر این دیار
باز آمد از نسایم و الطاف ایزدیدر بوستان دهر گل خرمی به بار
جانهای غم‌پرست کنون گشت شادماندلهای ناامید کنون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح سلطان اویس

 

زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار
شکرانه واجب است به روزی هزار بار
کامروز نور باصره آفرینش است
در عین صحت از نظر آفریدگار
دارای عهد شاه اویس آنکه می کند
از تیغ گرد خطه دین آهنین حصار
هر دم به آستین کرم پاک می کند
انصاف او زدامن آخر زمان غبار
دیبای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » کبر و ناز

 

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت

ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار

گستاخ می سرائی و بیباک میروی

هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار

شایان دودمان کهستانیان نئی

خود را مگوی دخترک ابر کوهسار

گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک

راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار

گفت آب جو چنین سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - در منقبت مولانا اسدالله الغالب علی بن ابیطالب علیه السلام و ستایش شاهنشاه ناصرالدین شاه خلدالله ملکه گوید

 

اسم شد مشیّد و دین ‌گشت استوار

از بازوی یدالله و از ضرب ذوالفقار

آن رحمت خدای ‌که از لطف عام اوست

شیطان هنوز با همه عصیان امیدوار

آن اولین نظر که ز رحمت نمود حق

وان آخرین طلب‌که ز حق‌کرد روزگار

ای برترین عطیهٔ ایزد که امر تو

بر رد و منع حکم قضا دارد اقتدار

از کن غرض تو بودی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۹ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده فریدون میرزا طاب ثراه

 

امروز از دوکعبه جهان دارد افتخار

کز فر آن دو کعبه بود ملک برقرار

آن مَضجع ملایک و این مرجع ملوک

آن دافع‌کبایر و این رافع‌کبار

آن‌کعبه در عرب بود این‌کعبه در عجم

آن ‌کعبه نامور بود این‌کعبه نامدار

حاجی شود هر آنکه بدانجا کشید رخت

ناجی شود هرآنکه درینجا گشود بار

آن‌کعبه‌ایست شرع بدان‌گشته محترم

این‌کعبه‌ایست عدل بدوگشته استوار

آن‌ کعبه‌ بی‌ که شخص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۰ - در تهنیت ورود مسعود امیرکبیر حسین خان د‌ر ملک فارس‌ گوید

 

ای اهل فارس ، مژده که از فضل کردگار

آمد به ملک فارس امیر بزرگوار

در موکبش سواره‌ گروه از پس‌ گروه

در لشکرش پیاده قطار از پی قطار

در پشت صد‌ کتیت با تیغ زرفشان

از پیش صد جنیبت با زین زرنگار

از یک‌طرف سواران با تیغ تابناک

وز یک‌طرف وشاقان با زلف تابدار

بالاگرفته بانگ روارو ز هرکران

بر چرخ رفته صیت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ - در ستایش نظام‌الدوله حسین خان فرماید

 

با فال نیک بهر زمین‌بوس شهریار

آمد ز ملک جم سوی ری صاحب ‌اختیار

کهتر غلام شاه خداوند ملک جم

کمتر رهی خواجه خداوند حق ‌گزار

سالی دو پیش ازین‌که شد آشفته ملک جم

وز هم‌گسیخت سلسلهٔ نظم آن دیار

ملکی‌ که بود جمع‌تر از خال‌ گلرخان

چون زلف یارگشت پریشان و بیقرار

از اهتمام خواجه پی دفع شور و شر

فرمانروای ملک جمش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ - در ستایش امیربهرام صولت معتمدالدوله منوچهرخان فرماید

 

با فال نیک و حال خوش و بخت‌کامگار

از ملک جم به عزم سپاهان شدم سوار

در زیر ران من فرسی ‌کافریده بود

اوهام را ز پویهٔ او آفریدگار

شخ ‌برّ و که‌نورد و جهانگرد و گرم‌سیر

کم‌خسب و پرتوان و زمین‌کوب و رهسپار

کز پی نگارم آمد و تنگم عنان گرفت

با چشم اشکبار و دوگیسوی مشکبار

در زیر مه فراشته از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۳ - در تهنیت نشان شمشیر و مدح امیر بی‌نظیر نظام‌الدوله طال‌ بقاه فرماید

 

تیغی گهرنگار فرستاده شهریار

تا سازدش طراز کمر صاحب اختیار

تیغی‌ که‌ گر به آتش سوزان‌ گذر کند

چندان بود برنده‌ ک ه‌گرمی برد ز نار

تیغی که بر حریر اگر نقش او کشند

پودش چو عمر خصم ملک بگسلد ز تار

تیغی ‌که‌ گر به ‌کوه نگارند نام او

فریاد الغیاث برآید ز کوهسار

تیغی‌که‌گر به عرصهٔ هستی درآورند

لاحول ‌گو به ملک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - در ستایش نظام الدوله حسین خان حکمران فارس فرماید

 

سوگند خورده‌اند نکویان این دیار

کز ری چو سوی فارس رسد صاحب اختیار

یکجا شوند جمع چو یک‌گله حور عین

یک هفته می خورند علی‌رغم روزگار

بی‌ناز و بی‌کرشمه و بی‌جنگ و بی‌جدل

شکرانه را دهند به من بوسه بی‌شمار

من هم برای هر یکشان نذر کرده‌ام

چندین هزار بوسهٔ شیرین آبدار

ماهی دو می‌رود که ز سودای این امید

بازست صبح و شام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در ستایش میرزا آقاخان صدراعظم

 

گفتم به یار فصل بهار آمد ای نگار

گفتا که وصل یار نگارین به از بهار

گفتم‌ که بار یافت هزاران به‌ گلستان

گفتا زگلستان رخ من به هزار بار

گفتم‌که لاله داغ بدل دارد از چه روی

گفتا ز روی من دل لاله است داغدار

گفتم چو سرو کی به کنارم قدم نهی

گفت آن زمان‌که رانی از دیده جویبار

گفتم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲ - د‌ر مدح شجاع‌السطنه حسنعلی میرزا

 

منت خدای را که ز تأیید کردگار

فرمود فتح باره با خرز شهریار

حصنی ‌که بر کنار فصیل حصار او

نبود ز منجنیق فلک سنگ راگذار

حصنی‌ که از نظارهٔ برجش ز فرق چرخ

از فرط ارتفاع فتد تاج زرنگار

حصنی‌ که در بیوت بروج رفیع او

سیارگان چرخ برین را بود مدار

حصنی که روزگار ز یک خشت باره‌اش

بر گرد نُه سپهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار

چون او برفت رفت به یکبار هر چهار

گویند صبرکن که بیاید نگار تو

آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار

جایی که یار نیست دلم را قرار نیست

من آزموده‌ام دل خود را هزار بار

عاقل به اختیار نخواهد هلاک خویش

پیش از هلاک من زکفم رفت اختیار

تا یار هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

کسایی » دیوان اشعار » نیلوفر کبود

 

نیلوفر کبود نگه کن میان آب
چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار
همرنگ آسمان و به کردار آسمان
زردیش بر میانه چو ماه ده و چار
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
وز مِطرَف کبود ردا کرده و ازار


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

کسایی » دیوان اشعار » خواری مُرده

 

دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا
دانم که مرده بر دل میراثخوار ، خوار
فرزند من یتیم و سر افکنده گرد کوی
جامه وَسَخ گرفته و در خاک ، خاکسار


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹

 

جان خواهم از خدا، نه یکی، بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار
من زارم و تو زار، دلا، یک نفس بیا
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار
از بسکه ریخت گریه خون در کنار من
پر شد ازین کنار، جهان، تا بآن کنار
در روزگار هجر تو روزم سیاه شد
بر روز من ببین که: چها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۸۵ - هم در مدح اتسز گوید

 

امروز شد صحیفهٔ اقبال پر نگار
و امروز شد طلیعهٔ اسلام کامگار
امروز عون دولت خوارزمشاه کرد
بر رغم شرک قاعدهٔ شرع استوار
در زد بروزگار عدو آتش فنا
شمشیر آبدار خداوند روزگار
عالی علاء دولت و دین ، خسروی که هست
ایام را بخدمت در گاهش افتخار
فخر ملوک ، اتسز غازی ، که تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۸۶ - نیز در مدح اتسز گوید

 

ای بسته و گشاده بسی دشمن و حصار
در هر دو حال باد ترا کردگار یار
تأیید تو شکسته بیک حمله صد مصاف
اقبال تو گشاده یک لحظه و صد حصار
بر موجب رضای تو ایام را مضا
بر مرکز مراد تو افلاک را مدار
نازی که نیست آن ز جناب تو هست رنج
فخری که نیست آن ز جناب تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۱ - در مدح ملک اتسز

 

بنشاند باد فتنه ز شمشیر آبدار
فرمانده ملوک ، خداوند روزگار
خورشید خسروان ، ملک اتسز، که تیغ او
اندر جهان معالم حق کرده آشکار
شاهی ، کز و لوای ظفر گشت مرتفع
اندر جهان معالم حق کرده آشکار
اسلام را بهشمت او هست اعتزاز
و ایام را بخدمت او هست افتخار
افراخته بقوت او شرع مصطفی
و افروخته برونق او دین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۴ - در مدح مجد‌الدین علی بن جعفر

 

زان زلف بی‌قرار دلم گشت بی‌قرار
زان چشم پر خمار سرم گشت پر خمار
سر پر خمار خوش تر و دل بی‌قرار به
زان چشم پر خمار وزان زلف بی‌قرار
چون تارهای زلف تو گشتست روز من
ای تارهای زلف تو همچون شبان تار
اندر هلاک جان و دل من چرا کند
بی آب چشم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۷ - در مدح ملک اتسز

 

مظلم شبی دراز از طرهٔ نگار
گشته سیه زمان و شده تیر روزگار
افلاک شسته چهرهٔ خود را برنک تیر
و آفاق کرده جامهٔ خود را بلون قار
بر خلق تنگ گشته مساکن چو کام کور
بر چرخ داده نور کواکب چو چشم مار
شب پر بلا و واقعه چون روز رستخیز
ره پر نهیب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۸ - هم در ستایش ملک اتسز

 

منت خدای را، که باقبال شهریار
شد رکن ملک و قاعدهٔ ملت استوار
خوارزمشاه عالم عادل ، که در جهان
ناورد گشت چرخ چنو هیچ شهریار
خورشید خسروان ملک اتسز ، که کردهاش
فهرست آسمان شد و تاریخ روزگار
آن صورت جلالت و آن جوهر شرف
آن عنصر سیادت و آن مفخر تبار
شاهی ، که ملک را بیسارش بود یمین
شاهی، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۷ - در مدح سلطان مسعود غزنوی

 

از دیدن و بسودن رخسار و زلف یار
در دست مشک دارم و در دیده لاله زار
بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ
با لاله کار دارم از آن روی لاله کار
ماندست چون دل من در زلف او سیر
رخسار آبدارش در زلف تابدار
گه بنددش بحلقه و گه داردش اسیر
تا همچنانکه اوست سیه گشت و بیقرار
سرو و مه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۹

 

ای آمده ز مشرق پیروز و کامکار
کرده نشاط مغرب دلشاد و شاد خوار
داده قرار زاول و هند و نهاده روی
بر عزم آنکه روم و عرب را دهی قرار
از دودمان و گوهر سلجوق چون تو کیست
صاحبقران عالم و سلطان روزگار
زان هفت پادشا که ز سلجوق بوده‌اند
کس را نداد آنچه تو را داد کردگار
جز تو به یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۰

 

تا باغ زرد روی شد از گشت روزگار
بر سر نهاد تودهٔ کافور کوهسار
از برف شد بدایع کهسار در حجاب
وز ابر شد صنایع خورشید در حصار
هامون برهنه گشت ز دیبای هفت رنگ
گردون نهفته گشت بَه سنجاب سیل بار
باد صبا به باغ بسوزد همی بخور
باد خزان به چرخ برآرد همی بخار
زاغ سیاه یافت به میراث بوستان
اماغ‌ا سپید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۰۷

 

مستی و عاشقی و جوانی و نوبهار
آن را خوش است کز بر او دور نیست یار
مسکین‌ کسی که عاشق و مست و جوان بود
از یار خویش دور بود وقت نوبهار
باد صبا نگارگر بوستان شدست
در بوستان چگونه توان بود بی‌نگار
صد خرمن‌ گل است کنون در میان باغ
آن را بترکه خرمن‌گل نیست درکنار
وقت سحر ز فاخته آمد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۱

 

بازآمد از سفر به حضر صدر روزگار
با عصمت و عنایت و تأیید کردگار
کرده به رای قاعدهٔ عقل را قوی
داده به عقل مملکت شرق را قرار
کم گشته از سیاست او کید دشمنان
افزوده از کفایت او گنج شهریار
حاصل شده ز مصلحتِ روزگار او
خشنودی خدای و خداوند روزگار
فخر است ملک را ز چنین صاحبی‌ که هست
هم فخر ملک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۳

 

این مهرگان فرخ و جشن بزرگوار
فرخنده باد و میمون بر شاه روزگار
سلطان کامکار ملکشاه دادگر
آن دادگر که نیست چنو هیچ‌ کامکار
پیروز بخت خسرو عالی نسب ملک
شایسته پادشاه و پسندیده شهریار
شاهی که نیست از خط فرمان او برون
در ملک یک مخالف و در دهر یک حصار
چرخ است ملک و طلعت او همچو آفتاب
باغ است دین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۸

 

ای تاج دین و دنیا ای فخر روزگار
بر تو خجسته باد چنین عید صدهزار
ای از وَرَعْ چو مادر عیسی بلند قدر
وی از شرف چو دختر احمد بزرگوار
ای مادر دو شاه چو سلطان و چون ملک
هر دو خدایگان و خداوند و شهریار
از یکدگر به دولت تو هر دو شادمان
با یکدگر به حشمت تو هر دو سازگار
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۹

 

بی‌روح پیکری است‌ گه جنگ جان شکار
بی‌دود آتشی است گه رزم پرشرار
گر پرشرار آتش بی‌دود نادرست
نادرترست پیکر بی‌روح جان شکار
پیکر بود شگفت به پاکیزگی چو جان
آتش بود بدیع‌تر ار باشد آبدار
رخشنده چون ستاره و چون آسمان کبود
وز آسمان ستاره شود بر تنش نثار
هنگام کینه بر تنش از فرق تا قدم
دندانهاش تیزتر از شعله‌های نار
گویی‌که هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۱

 

راز نهان خویش جهان کرد آشکار
در منصب وزارت دستور شهریار
بگشاد روزگار زبان را به تهنیت
چون شد وزیر شاه جهان صدر روزگار
فخر ملک عماد دول صاحب آجل
قطب معالی و شرف دین کردگار
سعد علی عیسی آن صاحبی‌که هست
بر آسمان سعد و علو شمس افتخار
تا او به عِزّ دولت و تایید ایزدی
بنشست در وزارت و مشغول شد به‌کار
اجرام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۲

 

پوشیده نیست واقعهٔ تیر شهریار
و آن روزگار تیره که بر من‌ گذشت پار
گر پار روزگار من از تیر تیره بود
امسال روشن است ز خورشید روزگار
زان پس‌ که بود بر شرف مرگ حال من
رَستَم به دولت شرف دین کردگار
تاج‌ُالکُفاهٔ فخر معالی وجیه ملک
زینِ دول رَضّی ملوک و سرِ تبار
بوطاهر آنکه سیرت نفس شریف اوست
طاهر ز سهو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۷

 

دل بی‌قرار دارم از آن زلف بی‌قرار
سر پر خمار دارم از آن چشم پر خمار
داند نگار من که چنین است حال من
زان چشم پُر خمار و از آن زلف بی‌قرار
ابرست تیره زلفش و سبزه است نو خطش
خرّم رخش چو تازه بهاری است غمگسار
گر گویمش که زلف و خط تو عجب شدند
گوید که ابر و سبزه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۳۰

 

آن زلف مشکبار بر آن روی چون نگار
گر کوته است کوتهی از وی عجب مدار
شب در بهار میل‌ کند سوی‌کو تهی
آن ‌زلف چون شب‌ است بر آن روی چون بهار
در زیر آن دو سنبل مشکین نهفته بود
آن عارضین همچو سمن‌زار و لاله‌زار
لختی از آن دو سنبل مشکین بکاستند
تا گشت لاله‌زار و سمن‌زارش آشکار
آن زلف کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۳۱

 

دیدم شبی به خواب درختی بزرگوار
از علم و عقل و فضل بر او برگ‌ و شاخ‌ و بار
از قندهار سایهٔ او تا به قیروان
وز قیروان شکوفهٔ او تا به قندهار
نزدیک او نشسته جوانی‌ گشاده طبع
با صورتی بدیع و زبانی سخن‌گزار
آثار تازگی و نشان خجستگی
بر صورت مبارک او گشته آشکار
گفتم که کیستی تو چنین شاد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۳۵

 

تا طَیْلسان سبز برافکند جویبار
دیبای هفت رنگ بپوشید کوهسار
آن همچو گنج خانهٔ قارون شد از گهر
وین همچو نقش نامهٔ مانی شد از نگار
از ژاله لاله را همه دُرَّست در دهن
وز لاله سبزه را همه لعل است در کنار
چون در کنار سبزه بود لعل قیمتی
اندر دهان لاله سزد درّ شاهوار
چرخی ستاره بار شدست از نسیم باد
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۴۰

 

ای پرنگار گشته ز تو ‌دور روزگار
وز دور آسمان تن تو گشته پر نگار
گر نیستی صدف ز چه معنی بود همی
جای تو بحر و در دهنت در شاهوار
آری به اتفاق تویی آن صدف که هست
دُرّ تو بی‌نهایت و بحر تو بی‌کنار
مشکین تو را نقاب و حریرین تو را سَلَب
سیمین تو را بساط و ادیمین تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۴۴

 

شادیم و کامکار که شاد است و کامکار
میر بزرگوار به‌عید بزرگوار
پیرایهٔ مفاخر میران مملکت
فخری‌که ملک را ز نظام است یادگار
فتح و ظفر زکنیت و نامش طلب ‌که هست
بر نام و کُنیتش ظفر و فتح را مدار
دادش بزرگوار پدر ملک را نَسَق
بعد از پدر جز او که دهد ملک را قرار
خانه است ملک و خسرو دنیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۱۲

 

دریاست خاطر من و گوهر در او سخن
در مجلس شریف تو گوهر کنم نثار
شعری که خاطرم به معانی بپرورد
باشد یکی طویله پر از در شاهوار
در نقد و در شناختن شعرهای خویش
بر همت و کفایت تو کردم اختصار
تا هست در زمانهٔ فانی بلند و پست
تا هست در میانهٔ ‌گیتی عزیز و خوار
بادی بلند و دشمن تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۴

 

زان گوشۀ دهن که شکر می کنی نثار
یک بوسه بی مِکاس بده جانِ من بیار
گردن مکش نغوله بده کودکی مکن
در چاشنیِ بوسه غرض نیست سر در آر
لایق بود بر آمده تا بر لبِ تو می
من هم چو چشمِ مستِ تو افتاده در خمار
کوته مدار دستِ من از لب که دور باد
گل زارِ عارضت ز زبانِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۸۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید رکن الدّین صاعد

 

منّت خدایرا که علی رغم روزگار
منصور گشت رایت صدر بزگوار
آمد سوی مقّر شرف باز دوستکام
تایید بریمینش و اقبال بر یسار
سلطان شرع خواجۀ سلطان نشان که یافت
کار جهان بیمن مساعیّ او قرار
هم ملک را برای رفیع وی اعتضاد
هم شرع را بگوهر پاک وی افتخار
اخلاق اوست واسطۀ عقد مکرمات
تدبیر اوست رابطۀ ملک شهریار
ای قرص آفتاب زرای تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » ملحقات » شمارهٔ ۱۳ - و قال فی الشکایة

 

یا رب تو آگهی که درین اندر سال عمر
روزی بکام من نگذشتست روزگار
از گونه گونه محنت و رنج آن کشیده ام
در مدت حیات که بیش آید از شمار
وینک رسید مرگ بنزدیک و لامحال
بریکدیگر زند زهمه گونه کار و بار
دنیی چنین گذشت که دانی و آخرت
ترسم کزین بتر گذرد صدهزاربار
یا رب چه بودی ار نبدی هستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳۵

 

در ابتدای کون جهان آفریدگار
بر نام خسرو از پی این عقد نامدار
بر اصل چهار طاق عناصر به پای کرد
نُه پوشش فلک همه از رایش استوار
دیبای خسروانی اخضر برو کشید
وانگه نثار کرد بدو در شاهوار
آوازه ای از ین سخن اندر جهان فتاد
تا از حجاب غیب شد امروز آشکار
آثار دولتی که فلک مدتی مدید
می کرد بر دریچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳۷

 

چون بر زمین طلیعۀ شب گشت آشکار
آفاق ساخت کسوت عباسیان شعار
پیدا شد از کرانۀ میدان آسمان
شکل هلال چون سر چوگان شهریار
دیدم ز زر پخته برین لوح لاجورد
نونی که گفتیی به قلم کرده شد نگار
روی فلک چو لجّه دریا و ماه نو
مانند کشتیی که ز دریا کند کنار
یا بر مثال ماهی یونس میان آب
آهنگ در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی