گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایمهمراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اندتا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ایما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شدگو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کار از تو می‌رود مددی ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲

 

ما را میفگنید که ما اوفتاده‌ایمدر کار عشق تن به بلاها نهاده‌ایم
آهستگی مجوی تو از ماورای هوشکاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده‌ایم
ما بی‌دلیم و بی‌دل هر چه کند رواستدل را به یادگار به معشوق داده‌ایم
از ما بهر حدیث به آزار چون کشدما مردمان بی دل و بی مکر و ساده‌ایم
خصمان ما اگر در خوبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایمکاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم
ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایمکز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم
گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ایاینک برای دادن جان ایستاده‌ایم
ما آستین ناز تو از دست کی دهیمچون دامن نیاز به دست تو داده‌ایم
تا هم‌قدم شدیم سگ پاسبانت رااز فرق فرقدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰

 

ما هوش خود با بادهٔ گلرنگ داده‌ایمگردن چو شیشه بر خط ساغر نهاده‌ایم
بر روی دست باد مرادست سیر ماچون موج تا عنان به کف بحر داده‌ایم
یک عمر همچو غنچه درین بوستانسراخون خورده‌ایم تا گره دل گشاده‌ایم
از زندگی است یک دو نفس در بساط ماچون صبح ما ز روز ازل پیر زاده‌ایم
بر هیچ خاطری ننشسته است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱

 

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایمچون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم
با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاکبی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم
بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم
پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ماچون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم
چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش مااوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم
ای زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۹

 

چشم امیدوار به ره بر نهاده ایم
گوش نیازمند به در برگشاده ایم
پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت
چون مخلصان به پای ادب ایستاده ایم
مهر تو از مبادی فطرت نهاده اند
در جان ما و جان به وفای تو داده ایم
یک جرعه داده اند به ما ز اول و هنوز
لایعقل از تجرع آن جام باده ایم
دیوانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری