گنجور

 
وطواط

سوسن شکفته بر رخ چون ارغوان تست

آهن نهفته در بر چون پرنیان تست

تیری بغمزگان و کمانی بابروان

دلهای خلق خستهٔ تیر و کمان تست

هستی بلای جان همه عاشقان و لیک

سوگند عاشقان زمانه بجان تست

درست در دهانت و تیمار تو نهاد

در دیدهٔ من آن چه که اندر دهان تست

هر روز بامداد ببزم امیر در

تازه گلی ز چهرهٔ چون ارغوان تست

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

جانا ، عنان دل بهوای تو داده ایم

سر بر خط اشارت عشقت نهاده ایم

بر جان ز خیل مهر تو صفها کشیده ایم

در دل بکوی عشق تو درها گشاده ایم

تا زاده ایم جفت هوای تو بوده ایم

گویا که از برای هوای تو زاده ایم

از سرد گفتن تو شود سوز ما فزون

بنگر که درغم تو چه گرم او فتاده ایم ؟

تو خوش نشسته ، ما بتظلم ز هجر تو

در بارگاه عمدهٔ ملک ایستاده ایم

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

نصرة قوی برایت و رأی رفیع اوست

گردون فراز گنبد گردان مطیع اوست

آسایش زمانه و آرایش زمین

از سیرت حمید و رسم رفیع اوست

سجده گه اکابر و بوسه گه کرام

ایوان بر کشیده و قصر منیع اوست

اندر زمین درنگ ز حزم متین اوست

وندر فلک شتاب زغزم سریع اوست

عدلش چهار فصل جهان را بود ربیع

تازه گل امانی و امن از ربیع اوست

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

افروختست ملک بنور جمال او

و افراختست شرع بسعی جلال او

سیراب شد درخت امید جهانیان

از صوب اصطناع وز فیض نوال او

اقبال بوسه داده کف نیک خواه او

و ادبار خسته کرده دل بدسگال او

بی بهره مانده مال ز انصاف او و لیک

با بهره اند زایر و سایر ز مال او

نه ایزدست ، لیک چو ایزد نیافتند

ارباب عقل در همه دانش همان او

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

فخر معالی ، آنکه سپهر مفاخرست

کان مناقبست و مکان مآثرست

قدرش ز روی رفعت گردون اعظمست

دستش بوقت بسطت دریای زاخرست

اخلاق او یکایک چون مشک اذفرست

و الفاظ او سراسر چون در فاخرست

ذات شریف او ز همه منقبت بریست

شخص کریم او ز همه عیب طاهرست

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

گردا، مساعی تو بعالم سمر شدست

نام تو در بسیط جهان مشتهر شدست

تا غایت کمان ، که در ذات عالمست

در جنب ذات کامل تو مختصر شدست

از آتش مهابت تیغ چو آب تو

چون دود جان دشمن دین پر شرر شدست

تو ساکنی بشهر بخارا و از سخات

اندر بلاد مشرق و مغرب خبر شدست

در روضهٔ جلال تو رضوان دیگری

وز فر تو بخارا خلد دگر شدست

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

آنی که کعبهٔ فضلا بارگاه تست

از حادثات شرع نبی در پناه تست

هم آفتاب چرخ هنر نور طبع تست

هم توتیای چشم ظفر گرد راه تست

قادرتری ز گردون بر قهر دشمنان

و افزون تر از کواکب گردون سپاه تست

افلاک پست گردد آنجا که قدر تست

و آفاق تنگ باشد آنجا که جاه تست

جان و دلش ز تیر بد چرخ ایمنست

آن کس که او بجان و بدل نیک خواه تست

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

من بنده را لقای تو عین سعادتست

بوسیدن بساط تو اصل سیادتست

گویم بنظم و نثر دعا و ثنای تو

وندر ضمیر از آنچه بگویم زیادتست

چونانکه هست عادت تو نشر مکرمات

نشر مدایح تو مرا نیز عادتست

از مهر خاندان تو مهریست بر دلم

وین نیست تازه ، بلکه زعهد ولادتست

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین

ای پست گشته خصم تو ، نامت بلند باد

بدخواه تو بدست بلا مستمند باد

از حادثات عالم و از نایبات چرخ

جان مخالفان تو اندر گزند باد

از صورت سهیلت طرف ستام باد

وز پیکر هلالت نعل سمند باد

ای تو گرفته دردم حاجات دست خلق

از دست غصه پای حسودت ببند باد

ارباب عقل را بصف کارزار در

آثار دستبرد تو تا حشر پند باد

عالی شهاب دولت والا سبکتگین

در خاتم معالی کردار او نگین