گنجور

 
اسیری لاهیجی

ما اختیار خویش به دست تو داده‌ایم

امر ترا مطیع و به جان ایستاده‌ایم

تا روی جان‌فروز تو بینیم هر نفس

چون خاک ره ذلیل و به کویت فتاده‌ایم

از هست و نیست پاک بشستیم دست خویش

وآنگه قدم به راه طریقت نهاده‌ایم

تا بوده‌ایم رند و نظرباز و عاشقیم

گویی ز مادر از پی این کار زاده‌ایم

دیدیم بی‌گمان ز جهان حسن او عیان

تا دیده یقین به جمالش گشاده‌ایم

با آنکه شیخ و گوشه‌نشینیم دایما

در آرزوی جام می و روی ساده‌ایم

آزاده‌ایم از همه قیدی اسیریا

زان دم که دل به دست غم عشق داده‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ما را میفگنید که ما اوفتاده‌ایم

در کار عشق تن به بلاها نهاده‌ایم

آهستگی مجوی تو از ماورای هوش

کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده‌ایم

ما بی‌دلیم و بی‌دل هر چه کند رواست

[...]

وطواط

جانا ، عنان دل بهوای تو داده ایم

سر بر خط اشارت عشقت نهاده ایم

بر جان ز خیل مهر تو صفها کشیده ایم

در دل بکوی عشق تو درها گشاده ایم

تا زاده ایم جفت هوای تو بوده ایم

[...]

خاقانی

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم

کاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم

ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایم

کز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم

گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای

[...]

حکیم نزاری

چشم امیدوار به ره برنهاده‌ایم

گوش نیازمند به در برگشاده‌ایم

پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت

چون مخلصان به پای ادب ایستاده‌ایم

مهر تو از مبادی فطرت نهاده‌اند

[...]

حافظ

ما بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم

هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جامِ باده‌ایم

بر ما بسی کمانِ ملامت کشیده‌اند

تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم

ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه