گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۴

 

ای مبدعی که سگ را بر شیر می‌فزاییسنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خونزان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتشدر کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریه‌ست پیشه شمعاز ما وفا و خدمت وز یار بی‌وفایی
آتش که او نخندد خاکستر است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳

 

می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایییا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تودر نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق استبی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهانبنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴

 

دی دامنش گرفتم کای گوهر عطاییشب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگرگفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکودرخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخوزیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
گفتم اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۶

 

هر چند بی‌گه آیی بی‌گاه خیز ماییای خواجه خانه بازآ بی‌گاه شد کجایی
برگ قفس نداری جز ما هوس ندارییکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی
جان را به عشق واده دل بر وفای ما نهدر ما روی تو را به کز خویشتن برآیی
بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتراز جمله باوفاتر آخر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۷

 

آمد ز نای دولت بار دگر نواییای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
تابان شده‌ست کانی خندان شده جهانیآراسته‌ست خوانی در می‌رسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاریدر عشق خوش عذاری ما مست و های هایی
او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابیدر نور آفتابی ما همچو ذره‌هایی
شوریده‌ام معافم بگذار تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۸

 

ای چنگیان غیبی از راه خوش نواییتشنه دلان خود را کردید بس سقایی
جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شدیا ضربت جدایی یا شربت عطایی
ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زنیا پرده رهاوی یا پرده رهایی
گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازیخوش زن نوا اگر نی مردی ز بی‌نوایی
بی زخمه هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷

 

جانا نگویی آخر ما را که تو کجاییکز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی
ما را ز عشق کردی چو آسیای گردانخود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی
گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروینگاه از سپهر جانها چون ماه نو برآیی
از بهر لطف مستان وز قهر خود پرستانچون برق میگریزی چون باد می‌ربایی
بهر سماع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۸

 

ای از گل عذرات هر مرغ را نواییدر هر دلی خیالی بر هر سری هوایی
آیین بی‌وفایی هم خود بگو که خوب استاز چون تو خوبرویی و ز چون تو دلربایی
هر جا سگ تو دیدم رو داد گریه بیخودچون بی‌کسی که بیند از دورآشنایی
آمد به بزم رندان مست از می شبانهمینا شکست جایی ساغر فکند جایی
وحشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۱

 

آسایشت نبینم ای چرخ آسیائیخود سوده می‌نگردی ما را همی بسائی
ما را همی فریبد گشت دمادم تومن در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟
بس بی‌وفا و مهری کز دوستان یکدلنور جمال و رونق خوش خوش همی ربائی
هر کو همیت جوید تو زو همی گریزیاین است رسم زشتی و آثار بی‌وفائی
بسیار گشت دورت تا مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶

 

جان از تنم برآید چون از درم درآئیلب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
جان خود چه زهره دارد ای نور آشناییکز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائیاز کار بازماند همچون بت از خدائی
بر زخم‌های جانم هم درد و هم دوائیدر نیمه راه عقلم هم خوف و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۱۰

 

ای چرخ لاجوردی بس بوالعجب نمائیکآیینهٔ خسان را زنگارها زدائی
هر ساعتم به نوعی درد کهن فزائیچون من ز دست رفتم انگشت بر که خائی؟
بر سختهٔ تمام تا چند بر گرائیدانستهٔ عیارم تا چندم آزمائی؟
پیروزه‌وار یک دم بر یک صفت نپائیتا چند خس پذیری؟ آخر نه کهربائی
خردم بسودی آخر در دور آسیائیبی‌خردگی رها کن خردم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجاییاحوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی
ما خود نمی‌شویمت در روی اگرنه آخرسهلست اینکه گه‌گه رویی بما نمایی
بی‌خرده راست خواهی گرچه خوشت نیایدبدخوی خوبرویی بیگانه آشنایی
گفتم غمت بکشتم گفتا چه زهره داردغم آن قدر نداند کاخر تو آن مایی
الحق جواب شافی اینک چنینت خواهمدادی به یک حدیثم از دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۱

 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائیگفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداریگفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانیگفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستیگفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائیزین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی
زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامیمه پیش او اسیری شه پیش او گدائی
هر غمزه‌اش سنانی هر ابرویش کمانیگیسوی او کمندی بالای او بلائی
ما را ز عشق رویش هر لحظه‌ای فتوحیما را ز خاک کویش هر ساعتی صفائی
بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگهعقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵۹

 

ای بیغم از دل من، بسیار شد جدایی
شادی به رویت ار چه بر غم کنان نیایی
گفتی، رهات کردم از خنجر سیاست
دل سوختی و جانم آتش برین رهایی
داند چگونه باشد شبهای دردمندان
آن کس که خفته یک روز بر بستر جدایی
شبهای عاشقان را شمع مراد نبود
رسوای شهر و کو را چه جای پارسایی
خورشید آسمان را چون کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴۶

 

آن چشم شوخ را بین هر غمزه ایی بلایی
وان لعل ناب بنگر هر خنده ای جفایی
هر ابرویی ز رویت محراب بت پرستی
هر تار مو ز زلفت زنار پارسایی
گویند، چیست حالت آن دم که پیشت آید؟
چون باشد آنکه ناگه پش آیدش بلایی
این غم که هست دانم هر دو ز تو برین دل
می کش که ظالمی را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۵۸

 

دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی
جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی
دلها بری و گویی، من دلبری ندانم
بازی ز زلف بستان تعویذ دلربایی
هستم فتاده در غم برخاسته ز هستی
هیچ افتدت که گه گه در دیدن من آیی
گردد دل غمینم خون از برای جانان
زیرا که می برآید حال من از جدایی
خون شد ز گریه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۵

 

در زندگی نگشتیم منظور آشنایی

افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی

همکسوت حبابم عریانیم نهان نیست

چون من ندارد این بحر شخص تنک ردایی

بعد از فنا غبارم شور قیامت انگیخت

بر خاک من ستم کرد فریاد سرمه‌سایی

خوان مآل هستی عبرت نصیبیی داشت

شد سیر هر کس اینجا از خوردن قفایی

در کارگاه تجدید حیران رنگ و بو باش

چندین بهار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

ای صد هزار چون من خاک در سرایی
کز وی برون خرامد مثل تو دلربایی
خواهم که با تو باشم، اما کجا نشیند
مثل تو پادشاهی با همچو من گدایی؟
با آن لباس نازک دانی که چیست قدت؟
سروی که باشد او را از برگ گل قبایی
شادم بگوشه غم از آه و ناله خود
کین آه و ناله آخر سر میکشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹

 

چون در میان خوبان رسمیست بی وفایی
بیگانگی ازیشان بهتر از آشنایی
هر روز با خود ار چه میسازم آشنایت
خود را چو روز اول بیگانه مینمایی
جان منست جانان، تا او جدا شد از من
جان هم ز تن جدا شد، فریاد ازین جدایی!
افتاده ام ز وصلش در محنت رقیبان
دولت مرا نسازد، ای بخت بد، کجایی؟
در کوی عشقبازی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۹

 

ای در محیط کرده دعوی آشنایی
رفتی چنان که هرگز دیگر برون نیایی
گرداب در ربوده ساحل به خواب بیند
هرچند بیش کوشد کمتر بود رهایی
از لنگرِ طبیعت بگشای کشتیِ جان
بارِ گران بیفکن گر مردِ راهِ مایی
سلطانِ هفت کشور در کنجِ ما نگنجد
یا سر فرو نیاید کز ما کند گدایی
لات و هُبل پرستی بهتر که خویشتن را
ای ننگ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری