گنجور

 
نجم‌الدین رازی
 

دولت این جهان اگر چه خوش است

دل مبند اندرو که دوست کش است

هر که را همچو شاه بنوازد

چون پیاده به طرح بندازد

هست دنیا و دولتش چو سراب

در فریبد ولیک ندهد آب

بس که آورد چرخ شاه و وزیر

ملکشان داد و گنج و تاج و سریر

کارها را به کام ایشان کرد

خلق را جمله رام ایشان کرد

تا چو نمرود مایه دار شدند

همه فرعون روزگار شدند

خون درویشکان مکیدندی

مغز بیچارگان کشیدندی

همه مشغول ماه وسال شده

همه مغرور جاه و مال شده

ناگهان تند باد قهر وزید

وز سر تخت شان به تخته کشید

تنشان را به خاک ریمن داد

ملکشان را به دست دشمن داد

وزر اینها بدان جهان بردند

مالشان دیگران همی خوردند

و آنکه حقش به لطف خود بنواخت

نیک و بد را به نور حق بشناخت

باز دانست نار را از نور

دل نبست اندرین سرای غرور

باقی عمر خویشتن دریافت

به صلاح معاد خویش شتافت

غم آن خورد کو ازین منزل

چون کند کوچ، شادمان، خوشدل

هر چه از ملک و گنج و شاهی داشت

برد با خویشتن جوی نگذاشت

لاجرم چون رسید کار به کار

رفت با صد هزار استظهار