گنجور

رودکی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۵۲

 

شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود

تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود

رودکی
 

لبیبی » قطعات و قصاید به جا مانده » شمارهٔ ۳ - دو بیت منقول در ترجمان البلاغه

 

گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟

پیری بماند دیر و جوانی برفت زود

فرزانه‌ای برفت و ز رفتنْش هر زیان

دیوانه‌ای بماند و ز ماندنْش هیچ سود

لبیبی
 

وطواط » قصاید » شمارهٔ ۶۶ - در مدح اتسز

 

ای آنکه از خصال تو قدر هدی فزود

بادا ستوده ، هر که خصال ترا ستود

طاعت ترا سزد ، بجهان در ، که چون تویی

زین پس نبود خواهد وزین پیش هم نبود

در دور هشت چرخ ز ترکیب چار طبع

[...]

وطواط
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۰

 

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من

خود کرده‌ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت

بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

انوری
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵

 

رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟

کاو روی راز دیر به خَلقان نمی‌نمود

از نیستی دو دیده به کس می‌نکرد باز

وز راستی روانِ خلایق همی‌ربود

چون در فتاد در محنِ عشق زان سپس

[...]

عطار
 

کمال‌الدین اسماعیل » ترکیبات » شمارهٔ ۶ - و قال ایضاً یمدح الصّدر رکن الدّین صاعد

 

سنگست در قفایش هرجا که میرود

زان در بدر بسان شگ زرد میدود

کمال‌الدین اسماعیل
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳

 

آتش پریر گفت نهانی به گوش دود

کز من نمی‌شکیبد و با من خوش است عود

قدر من او شناسد و شکر من او کند

کاندر فنای خویش بدیدست عود سود

سر تا به پای عود گره بود بند بند

[...]

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۳

 

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود

خندید و گفت روبه آخر به زیرکی

از دست شیر صید کجا سهل درربود

مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد

[...]

مولانا
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۶ - وله

 

با شاه بین چه مرحمتست این که حق نمود

دنیاش داده بود کنون دین بر آن فزود

دادش کلیم وار ز بیدای شک خلاص

نور یقین ز وادی ایمن بمن نمود

حالش بدان رسید که ناگه بگوش هوش

[...]

ابن یمین
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۶۸

 

موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل

یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود

ممکن دو قسم گشت یکی جوهر و عرض

جوهر به پنج قسم شد ای ناظم عقود

جسم و دو اصل او که هیولی و صورت است

[...]

شاه نعمت‌الله ولی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

 

بیرون دوید باز ز خلوتگه وجود

خود را بشکل و وضع جهانی بخود نمود

اسرار خویش را به هزاران زبان بگفت

گفتار خویش را بهمه گوشها شنود

در ما نگاه کرد هزاران هزار یافت

[...]

شمس مغربی
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۶

 

سرمایه سعادت ما در دیار بود

ورنه بسعی ما گره از کار کی گشود؟

دردست هرچه هست،که این درد چاره ساز

باجان آدمی بمثل آتشست و عود

رندی،که ره بکوی خرابات عشق برد

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۷

 

صدبار فکر کردم و صد راه آزمود

بیچارگیست چاره،زیانست عین سود

فریاد جان ما همه از درد دوریست

گرنیست آتشی ز کجا خاستست دود؟

گرمنع یارنیست پس این دورباش چیست؟

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۸

 

عشقش بخاک بردم و گفتم که: یا ودود

«ارحم لنا» که غیر تو کس نیست در وجود

طاقت نداشت نور خرد پیش نار عشق

خود را ز راه تجربه بسیار آزمود

زلف تو جعد شد،همه سرسبز و تازه ایم

[...]

قاسم انوار
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴

 

گاهی درون پرده عزت نهان شود

گاهی هزار پرده بدرد،عیان شود

گاهی درون پرده جهانی بهم زند

گاهی برون پرده جهان در جهان شود

گه در طریق عزت امان زمین بود

[...]

قاسم انوار
 

صوفی محمد هروی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

 

دل برد از من آن پسر پیرهن کبود

گر جان نرفت در پی او، آن دگر که بود

رفت آن نگار و گریه فزون است هر زمان

چون رفت عمر، اشک ندامت بگو چه سود

هر جا سرود عشق تو گویند عاشقان

[...]

صوفی محمد هروی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶

 

ساقی بیار می که گل از غنچه رو نمود

چون بگذرد بهار و پشیمان شوی چه سود

دوران گل چو دیر نپاید درین چمن

زان پیشتر که بگذرد آن زود باش زود

دل آینه ست و تفرقه روزگار زنگ

[...]

جامی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷

 

صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود

گلبانگ میزنند که هستیم در شهود

ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود

آری بود چو هستی او هست در وجود

عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران

[...]

کوهی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷

 

معشوق جلوه کرد و دل از عاشقان ربود

اندر میانه واسطه دلال عشق بود

ذرات کون بیخبرند از شراب عشق

ساقی بمهر تا در میخانه را گشود

مستی زاهدان همه از نخوت و ریا

[...]

اسیری لاهیجی
 

اسیری لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴

 

والله لیس غیرک فی عرصة الوجود

چون هر چه بود جمله تویی غیر تو نمود

رخسار تو بنقش جهان جلوه میکند

عالم نمود حسن تو بود و جز این نبود

عارف نظر بهر چه کند از سر یقین

[...]

اسیری لاهیجی
 
 
۱
۲
۳