گنجور

 
اسیری لاهیجی

معشوق جلوه کرد و دل از عاشقان ربود

اندر میانه واسطه دلال عشق بود

ذرات کون بیخبرند از شراب عشق

ساقی بمهر تا در میخانه را گشود

مستی زاهدان همه از نخوت و ریا

مستی عاشقان خدا از می شهود

حل رموز عشق نیامد ز عقل خام

کوشش بسی نمود ولی خویش آزمود

سودای عشق جان و جهانم بباد داد

هیهات عشق و عاشق و فکر زیان و سود

کشتند در زمین دلم تخم عشق دوست

دهقان هر آنچه کشت بآخر همان درود

زاهد بسعی گرچه قدم در طریق زد

کوشش چه سود چون که زیارش کشش نبود

زاهد نکرد فهم نکات دقیق عشق

از عاشقان اگر چه ازین ها بسی شنود

شادی وصل یار بجان عاقبت رسید

زنگ غم فراق ز مرآت دل ز دود

مفتی به نقل غره و هر دم مرا بدل

از پیش یار وارد غیبی کند ورود

تقلید را بمان و بتحقیق کن نظر

سر حقیقتی که اسیریت وانمود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود

تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود

لبیبی

گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟

پیری بماند دیر و جوانی برفت زود

فرزانه‌ای برفت و ز رفتنْش هر زیان

دیوانه‌ای بماند و ز ماندنْش هیچ سود

وطواط

ای آنکه از خصال تو قدر هدی فزود

بادا ستوده ، هر که خصال ترا ستود

طاعت ترا سزد ، بجهان در ، که چون تویی

زین پس نبود خواهد وزین پیش هم نبود

در دور هشت چرخ ز ترکیب چار طبع

[...]

انوری

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من

خود کرده‌ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت

بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

عطار

رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟

کاو روی راز دیر به خَلقان نمی‌نمود

از نیستی دو دیده به کس می‌نکرد باز

وز راستی روانِ خلایق همی‌ربود

چون در فتاد در محنِ عشق زان سپس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه