گنجور

 
اسیری لاهیجی

والله لیس غیرک فی عرصة الوجود

چون هر چه بود جمله تویی غیر تو نمود

رخسار تو بنقش جهان جلوه میکند

عالم نمود حسن تو بود و جز این نبود

عارف نظر بهر چه کند از سر یقین

بیند عیان جمال تو از دیده شهود

هر کس که روبروی تو آرد زهر چه هست

گوی سعادت از همه آفاق او ربود

دیدم که گشت جمله جهان غرق بحر نور

چون پرده از جمال تو باد صبا گشود

شد بیخبر ز عالم واز خود خبر نیافت

هرکو بگوش جان صفت حسن تو شنود

کردی نثار جان اسیری ز عین لطیف

هر در و گوهری که بدریای جود بود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود

تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود

لبیبی

گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟

پیری بماند دیر و جوانی برفت زود

فرزانه‌ای برفت و ز رفتنْش هر زیان

دیوانه‌ای بماند و ز ماندنْش هیچ سود

وطواط

ای آنکه از خصال تو قدر هدی فزود

بادا ستوده ، هر که خصال ترا ستود

طاعت ترا سزد ، بجهان در ، که چون تویی

زین پس نبود خواهد وزین پیش هم نبود

در دور هشت چرخ ز ترکیب چار طبع

[...]

انوری

گفتم ترا مدیح دریغا مدیح من

خود کرده‌ام ندارد باکرد خویش سود

چون احتلام بود مرا مدح گفتنت

بیدار گشتم آب نه درجای خویش بود

عطار

رُهبان دَیْر را سببِ عاشقی چه بود؟

کاو روی راز دیر به خَلقان نمی‌نمود

از نیستی دو دیده به کس می‌نکرد باز

وز راستی روانِ خلایق همی‌ربود

چون در فتاد در محنِ عشق زان سپس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه