گنجور

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۳۰

 

با خلق هر کرم که کند هم خدا کند

باشد که ناگهی نگهی هم بما کند

ابوسعید ابوالخیر
 

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۲۰ - صفت دلبر ساقی باشد

 

عیش و نشاط و شادی و لهوست مرمرا

تا ساقی من آن بت حوری لقا کند

زهره ست و ماه باده و رویش به روشنی

زان هر دو نور مجلس ما پر ضیا کند

آری چو ماه و زهره به یک جا قران کنند

[...]

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳

 

هرچ از وفا به جای من آن بی‌وفا کند

آنرا وفا شمارم اگرچه جفا کند

با آنکه جز جفا نکند کار کار اوست

یارب چه کارها کند او گر وفا کند

آزادگان روی زمینش رهی شوند

[...]

انوری ابیوردی
 

حمیدالدین بلخی » مقامات حمیدی » المقامة الثامنة عشر - فی الفقه

 

چون مرد ترسد از حدئی کاوفتد و را

بهر وضو ز مسجد خود را جدا کند

بر قول بوحنیفه و شیبانی آن زمان

باید که آن نماز شده ز ابتدا کند

زیرا که نزد این دوامامش مجال نیست

[...]

حمیدالدین بلخی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » ترکیبات » شماره ۴ - در توحید و منقبت

 

با خلق هر کرم که کند چون خدا کند

باشد که ناگهان نظری سوی ما کند

عبید زاکانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲

 

در راه عشق هر که بمن اقتدا کند

باید که سر ببازد و جان را فدا کند

دیوانه وار خانه هستی کند خراب

هر کو اساس عشق حقیقی بنا کند

باری گزیده ایم که در حاصل حیات

[...]

کمال خجندی
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۲

 

تا چند با دل من مسکین جفا کند

آن بی وفا نگار به ترک وفا کند

هست او طبیب این دل محزون ناتوان

واجب کند که درد دلم را دوا کند

کامم ز شربت شب هجران شدست تلخ

[...]

جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۳

 

باشد که درد ما به تفقّد دوا کند

کام دل ضعیف ز وصلش روا کند

آن سرو ناز رسته که در بوستان ماست

باشد که از کرم نظری سوی ما کند

مردم ندامتی ز خطا برده اند لیک

[...]

جهان ملک خاتون
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶

 

گر مِی فروش حاجتِ رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفعِ بلا کند

ساقی به جامِ عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاوَرَد که جهان پُر بلا کند

حقّا کز این غَمان برسد مژدهٔ امان

[...]

حافظ شیرازی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۲

 

فردا که دوست کشته خود را ندا کند

خیزد ز خاک و بار دگر جان فدا کند

شد روی دوست قبله ما کو امام شهر

تا در نماز خویش به ما اقتدا کند

بس پیر سالخورده که چون طفل خردسال

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳

 

حادی که بهر ناقه سلمی حدا کند

باید ز شرح فاقه ما ابتدا کند

دانی به راه بادیه بانگ درای چیست

گم گشتگان قافله جو را ندا کند

با نسخه طبیب چه کار آن مریض را

[...]

جامی
 

امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵ - تتبع خواجه

 

آن بیوفا چه شد که نظر سوی ما کند

وعده کند وفا و به وعده وفا کند

آنکاو ز جور مغبچگان در شکایت است

باید به پیر دیر مغان التجا کند

شوخی که التفات به سوی شهان نکرد

[...]

امیرعلیشیر نوایی
 

کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵

 

دوران زکار بسته اگر عقده وا کند

دست شکسته را ببریدن دوا کند

بسیار کفش آبله ها پاره می شود

تا کس سراغ آن گهر بی بها کند

زاهد زبس بمکتب تعلیم کودنست

[...]

کلیم
 

سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۶

 

دل در طلب چه گوش به صوت درا کند

مجنون عشق، رقص به آواز پا کند

مست تو پابرهنه به دریا حباب وار

بر روی آب گردد و کسب هوا کند

درویش عشق را ز قلم دست کوته است

[...]

سلیم تهرانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷۲

 

عاشق کجا به کعبه و دیر التجا کند

حاشا که خضر پیروی نقش پا کند

کی ناز خشک می کشد از موجه سراب

لب تشنه ای که ناز به آب بقا کند

زنجیر بندخانه تقدیر محکم است

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷۴

 

محبوس آسمان چه پروبال واکند

در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند

از بس درشت می رود این توسن فلک

وقت است بند بند من از هم جدا کند

انجام کار ما و غم یار روشن است

[...]

صائب تبریزی
 

فیاض لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۸

 

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند

خنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند

پیشت هجوم گریه امان اینقدر نداد

مرغ نگاه را که پر و بال وا کند

هر کس که زخم کاری ما را نظاره کرد

[...]

فیاض لاهیجی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۴

 

گر دل سر شکایت دیرینه واکند

بیگانگی چه ها به تو دیر آشنا کند

در راه انتظار تپد گر چنین دلم

نازت به وعده ای که ندادی وفا کند

نازم به دور باش نگاهت که روز وصل

[...]

حزین لاهیجی
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۱۷۴

 

آن کیست تا ز کار کسی عقده واکند؟

تقدیر نی به ناخن مشکل گشا کند

بر چشم مهر و مه ننهد پای، غیرتم

گردون گر استخوان مرا، توتیا کند

حزین لاهیجی
 

طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹

 

گو روزگار هرچه تواند به ما کند

ما و تو را مباد که از هم جدا کند

مرغ شکسته بالم و صیاد بی‌وفا

ترسم به این بهانه ز دامم رها کند

آزار ما بسست، که خود را بخون کشد

[...]

طبیب اصفهانی
 
 
۱
۲