گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۸

 

باز نگار می کشد چون شتران مهار منیارکشی است کار او بارکشی است کار من
پیش رو قطارها کرد مرا و می کشدآن شتران مست را جمله در این قطار من
اشتر مست او منم خارپرست او منمگاه کشد مهار من گاه شود سوار من
اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کندلیک نداند اشتری لذت نوشخوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۹

 

گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار منهیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من
نور دو دیده منی دور مشو ز چشم منشعله سینه منی کم مکن از شرار من
یار من و حریف من خوب من و لطیف منچست من و ظریف من باغ من و بهار من
ای تن من خراب تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۵

 

گرم درآ و دم مده ساقی بردبار منای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من
هین که خروس بانگ زد بوی صبوح می دهدبر کف همچو بحر نه بلبله عقار من
گریه به باده خنده کن مرده به باده زنده کنچونک چنین کنی بتا بس به نواست کار من
بند من است مشتبه باز گشا گره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۶

 

باز بهار می کشد زندگی از بهار منمجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من
من دل پردلان بدم قوت صابران بدمبرد هوای دلبری هم دل و هم قرار من
تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیشگفت برو ندیده‌ای تیزی ذوالفقار من
از قدم درشت او نرم شده‌ست گردنمتا چه کشد دگر از او گردن نرمسار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷

 

یا رب من بدانمی‌چیست مراد یار منبسته ره گریز من برده دل و قرار من
یا رب من بدانمی‌تا به کجام می کشدبهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من
یا رب من بدانمی‌سنگ دلی چرا کندآن شه مهربان من دلبر بردبار من
یا رب من بدانمی‌هیچ به یار می رسددود من و نفیر من یارب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

ساخت شب مرا سیه دود دل فکار منروزم اگر چنین بود وای به روزگار من
چون دهد از غم توام آه به باد نیستیآینهٔ سپهر را تیره کند غبار من
ابر بلابرون خیمه ز موج خیز غمچون ز درون علم کشد آه شراره بار من
تا تو قرار داده‌ای قتل مرا به تیغ خودصبر فرار کرده است از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴۶

 

آفت زهد و توبه شد ترک شرابخوار من
یار گر اوست، کی شود توبه و زهد یار من؟
باده هجر خوردنم، رنج خمار در تنم
جز ز حلاوت لبش نشکند این خمار من
ای چو تویی نخاسته پهلوی من نشین دمی
تا بنشیند از درون آتش انتظارمن
رغبت اگر نمی کنم، ساقی خون خود شوم
مطرب رایگان تو ناله زیروار من
بی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۱

 

سوخته لاله‌زار من رفته گل از کنار من

بی‌تو نه رنگم و نه بو ای ‌قدمت بهار من

دوش نسیم مژده‌ای گل به سر امید زد

کز ره دور می‌رسد سرو چمن سوار من

گر به تبسمی رسد صبح بهار وعده‌ات

آینه موج‌گل زند تا ابد از غبار من

گر همه زخم خورده‌ام گل زکف تو برده‌ام

باغ حناست هر کجا خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی