گنجور

 
سراج قمری
 

ای به دو چشم نرگسین آفت روزگار من

طرهٔ بی‌قرار تو برده ز من قرار من

گرچه خمار وصل تو گشت ملازم سرم

هم به شراب لعل تو، دفع شود خمار من

ای یمنی ستاره بر آرزوی مه رخت

شرط بود که هر شبی دجله کنی کنار من؟

هر سحری زخون دل، مردمک دو چشم من

اطلس سرخ درکشد بر رخ زرنگار من

گر زبخار چشم من نم نشدی بر آسمان

هقت فلک بسوختی از دن پر اشرار من