گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۸

 

مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قراییبرون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جدشعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی
درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشدبدران بند هستی را چه دربند مصلایی
به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردناگر خواهی سفر کردن ز دانایی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹۹

 

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغماییکه او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی
کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دلفروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی
به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جانبلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی
چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکیچو جعد خویش بگشاید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۰

 

مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خاییعجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید نمودم گوش کرانهکه یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کرکه تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این رابدان کس گو که او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۱

 

به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشاییچرا بیگانه‌ای از ما چو تو در اصل از مایی
تو طوطی زاده‌ای جانم مکن ناز و مرنجانمز اصل آورده‌ای دانم تو قانون شکرخایی
بیا در خانه خویش آ مترس از عکس خود پیش آبهل طبع کژاندیشی که او یاوه‌ست و هرجایی
بیا ای شاه یغمایی مرو هر جا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

 

رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالاییکه آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی
چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفتکجا تردامنی ماند چو تو خورشید ما رایی
درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت مابسوزان هر چه می‌سوزی بفرما هر چه فرمایی
اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی راهزاران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۲

 

کجا باشد دورویان را میان عاشقان جاییکه با صد رو طمع دارد ز روز عشق فردایی
طمع دارند و نبودشان که شاه جان کند ردشانز آهن سازد او سدشان چو ذوالقرنین آسایی
دورویی با چنان رویی پلیدی در چنان جوییچه گنجد پیش صدیقان نفاقی کارفرمایی
که بیخ بیشه جان را همه رگ‌های شیران رابداند یک به یک آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۱

 

مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سوداییچو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوریبه کوی لولیان افتد از آن لولی سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابقورای طور اندیشه حریفان را چه می‌پایی
مسلمانان مسلمانان بشویید از دل من دستکز این اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
مسلمانان مسلمانان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۲

 

یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل داناییببین تو چاره‌ای از نو که الحق سخت بینایی
بسی دل‌ها چو گوهرها ز نور لعل تو تابانبسی طوطی که آموزند از قندت شکرخایی
زدی طعنه که دود تو ندارد آتش عاشقگر آتش نیستش حقی وگر دارد چه فرمایی
برو ای جان دولت جو چه خواهم کرد دولت رامن و عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۰

 

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولاییو قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی
اخلایی اخلایی، مرا جانیست سوداییچو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: « ایها المولی، الا یا نظرةالدنیافجدلی نظرة احیا، اذا ما شت ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دستکزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۱

 

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیباییدری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسددر آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان راتو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آیدمرا در رویت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۴

 

چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیباییگواهی می‌دهد صورت بر اخلاقش به زیبایی
نگارینا به هر تندی که می‌خواهی جوابم دهاگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی
دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانمکه من در نفس خویش از تو نمی‌بینم شکیبایی
از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینانکه دانشمند از این صورت برآرد سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۰

 

نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیباییکه هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشدهزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکرتو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی
همی‌دانم که فریادم به گوشش می‌رسد لیکنملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵

 

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتاییتو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در ویز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانیبه هر جایی که جویمت این به علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰

 

شبی تاری چو بی‌ساحل دمان پر قیر دریائیفلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی‌جنبشچو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسودهکه گفتی نافریده ستش خدای فرد فردائی
نه از هامون سودائی تحیر هیچ کمتر شدنه نیز از صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ - در مدح عزیزالدین طغرائی

 

خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر داناییهمت بی‌مغز هشیاری همت بی‌دیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی داردکه تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بی‌هیچ استکمال از غیریجهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی
زمان در امتثال امر و نهی او چنان والهکه ممکن نیست در تعجیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۳

 

به پیمانی نمی‌پویی، به پیوندی نمی‌پاییدلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!
ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهریبه صد جایت نشان گفتند و جون جستم نه در جایی
همی جویم ترا، لیکن چو می‌یابم نه در دستیهمی بینم ترا، لیکن چو میجویم نه پیدایی
چو در خیزم به کوی تو ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴

 

دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالاییکه دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی
بدان کان پای من باشد به دام زلف او، گر توز دستی بشنوی روزی که: زنجیریست بر پایی
به اشک چشم بر گریند مردم در بلا، لیکننه هراشکی چو جیحونی، نه هر چشمی چو دریایی
نخواهم یافتن یکشب مجال خلوتی با اوکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - وله ایضا

 

چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویداییکجا پنهان توانی شد؟ که همچون روز پیدایی
تو خورشیدی و میخواهی که ناپیدا شوی از منبه مشتی گل کجا بتوان که خورشیدی بیندایی؟
گرم دور از تو یک ساعت گذر بر حلقه‌ای افتدمرا در حلقها جویی و همچون حلقه بربایی
دمی نزدیک آن باشد که: گردم در تو ناپیدازمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶

 

صبوری کردم و بستم نظر از ماه سیماییکه دارد چون من بیتاب هر سو ناشکیبایی
به حسرت زین گلستان با صد افغان رفتم و بردمبه دل داغ فراق لاله‌رویی سرو بالایی
به ناکامی دو روز دیگر از کوی تو خواهم شدبه چشم لطف بین سوی من امروزی و فردایی
به کام دل چو با اغیار می نوشی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۴

 

مرا حرص نگه هردم به رغبت می‌برد جائیکه هست آفت گمار از غمزه بر من چشم شهلائی
زیاد حور و فکر خلد اگر غافل زیم شایدکه می‌بینم عجب روئی و می‌باشم عجب جائی
یکی از عاشقان چشم مردم پرورش می‌شداگر می‌بود نرگس را چو مردم چشم بینائی
چو ممکن نیست بودن بی‌بلا بسیار ممنونمکه افکندست عشقم در بلای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵

 

به جائی امن آرامیده مرغی داشت ماواییصدای شهپر شاهین برآمد ناگه از جائی
عقابی در رسید از اوج استیلا و پیش ویبه جز تسلیم نتوانست صید ناتوانائی
شکارانداز صیادی برآمد تیغ کین بر کففکند آشوب در وحشی شکاری بند برپائی
به برج خویش ساکن بود ثابت کوکبی ناگهچو سیمایش به بحر اضطراب افکند سیمائی
تنی کز جا نجنبیدی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۶۳

 

دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائیحریفان می‌کنید امروز یا فردا تماشائی
دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائیدوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی
دگر دیوانه‌ای از بند خواهد جست پر وحشتکزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی
دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیهازهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی
دگر پست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۳

 

اگر خورشید و مه نبود برین گردون میناییتو از رو پرده برگیر و همی کن عالم آرایی
سزای وصف روی تو سخن در طبع کس نایدکه در تو خیره می‌ماند چو من چشم تماشایی
میان جمع مه رویان همه چون شب سیه مویانتو با این روی چون خورشید همچون روز پیدایی
ترا لیلی نشاید گفت لیکن عاقل از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۴

 

زهی خورشید را داده رخ تو حسن و زیباییدر لطف تو کس بر من نبندد گر تو بگشایی
به زیورها نکورویان بیارایند گر خود راتو بی‌زیور چنان خوبی که عالم را بیارایی
تو را همتا کجا باشد که در باغ جمال توکند پسته شکرریزی کند سنبل سمن سایی
اگر نزبهر آن باشد که در پایت فتد روزیکه باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

مکن عیب من مسکین اگر عاشق شدم جایی
سر زلف سیه دیدم در افتادم به سودایی
چو آب آشفته می‌گردم به هر سو تا کجا روزی
سعادت در کنار من نشاند سرو بالایی
ملامت گو بر و شرمی بدار آخر چه می‌خواهی
ز جان غرقه عاجز میان موج دریایی
نمی‌داند طبیب ای دل دوای درد عاشق را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

رهی معیری » غزلها - جلد اول » خیال‌انگیز

 

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را

تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم

تویی مهر و منم اختر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری