گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادمبه دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدمهمه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
کجا اصلی بود کاری که من سازم به قراییکه از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشیکجا سودم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸

 

تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادمغرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم
تو آن صیاد بی‌قیدی که باقیدم رها کردیمن آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم
اگر روزی غباری آید و گرد سرت گرددبدان کز صرصر هجر تو دوران داده بربادم
وگر بر گرد سروت مرغ روحی پرزند میدانکه افکند است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی