گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸

 

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادمبه دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم
چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدمهمه خیر و صلاح خود به باد عشق در دادم
کجا اصلی بود کاری که من سازم به قراییکه از رندی و قلاشی نهادستند بنیادم
مده پندم که در طالع مرا عشقست و قلاشیکجا سودم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸

 

تو چون رفتی به سلطان خیالت ملک دل دادمغرض از چشم اگر رفتی نخواهی رفت از یادم
تو آن صیاد بی‌قیدی که باقیدم رها کردیمن آن صیدم که هرجا می‌روم در دام صیادم
اگر روزی غباری آید و گرد سرت گرددبدان کز صرصر هجر تو دوران داده بربادم
وگر بر گرد سروت مرغ روحی پرزند میدانکه افکند است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۷

 

ازین حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم

که آن ناز آفرین صیاد خوش دارد به فریادم

خرد بیهوده می‌سوزد دماغ فکر تعمیرم

غم‌آباد جنونم خانه ویرانی است بنیادم

به توفان رفتهٔ شوقم ز آرامم چه می‌پرسی

که من گر خاک هم گردم همان در دامن بادم

دماغ نکهت ‌گل از وداع غنچه می‌بالد

محبت همچو آه از رفتن دل کرده ایجادم

ز بس‌گرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹

 

قیامت می‌کند حسرت مپرس از طبع نا شادم

که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم

زمانی در سواد سایهٔ مژگان تأمل کن

مگر از سرمه دریابی شکست رنگ فریادم

حضور نیستی افسون شرکت بر نمی‌دارد

دو عالم با فراموشی بدل‌ کن تا کنی یادم

گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت

امیر الفت خود کن اگر می‌خواهی آزادم

چو طفل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی